مشغولِ خودم

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

انطباق حسی وقتی اتفاق میفته که یه محرک برای مدت زیادی به گیرنده ارائه بشه. مثلا یه بوی خاص مدت زیادی ادامه پیدا کنه. گیرنده‌ی حسی دیگه تحریک نمیشه. چیزی که بهش میگیم عادت. به بو عادت کردم! درباره‌ی مزه هم میشه عادت کردن به تندی یا شوری غذا رو مثال زد.
یه چیزی شبیه این برای من پیش اومده‌. وقتی مدت زیادی حالم خوب یا بد باشه دیگه حسش نمیکنم. بعد مثل امروز از خودم میپرسم الان حالم خوبه؟ حس نمیکنم خوب باشم. حتی حس‌ نمیکنم حالم بده. گیج شدم و یادم نمیاد حال خوب چه مزه‌ای بود و حال بد چه بویی داشت‌.

پی‌نوشت: میشد خوگیری رو به جای انطباق حسی مثال زد. یکی نیستن البته. به نظرم انطباق حسی مربوط تر بود. گفتم شاید بخش علمی قضیه رو جدی بگیرید ...!
پی‌ترنوشت: وقتی علائم افسردگی رو از تو کتابت میخونی و جلوی بیشترشون تیک میزنی...! 

ژست روشنفکری ندارم و برای رسم و رسوم هرکشوری و هر مردمی احترام قائلم و هیچوقت نخواستم کسی رو مسخره کنم یا خودمو خیلی عاقل نشون بدم.
فقط برام سواله چرا عیدو اینجوری جشن میگیریم؟ دقت کنید: اول شدیدا میفتیم به جون خونمون و تمام درزای در و دیوار رو ضدعفونی میکنیم. بعد دقیقا تو شرایطی که وضع اقتصادی هم چندان خوب نیست، کلی لباس میخریم. اونم با قیمت خیلی بالاتر (چون نزدیک عیده) و توی شلوغی بازار دم عید. بعد شروع میکنیم به استفاده از ترقه و چیزهایی شبیه اون که اسماشونو نمیدونم ولی با صداهاشون دچار سکته و سردرد شدم. یه شب میریزیم بیرون و با تمام قوا صداهای انفجار تولید میکنیم. حالا شاید آتیشی هم روشن کنیم، از روش بپریم و برقصیم حتی‌‌. بعد سفره‌ی هفت سین پهن میکنیم که خیلی هم جالبه ولی خب باید سفره‌مون از سفره‌ی همه قشنگ‌تر باشه و حسابی هزینه و سلیقه خرجش میکنیم. بعد با همون شرایط اقتصادی و وضع قیمت‌ها مقدار زیادی آجیل، شیرینی و میوه میخریم. حالا نوبت مهمونیه. خونه‌ی کسایی میریم که دوسشون نداریم و اونا هم میان خونمون، استرس میگیریم، حرص میخوریم ولی عوضش تا چند روز میتونیم حسابی غیبت کنیم. خب قبول دارم اون وسط چند نفری هم هستن که از دیدنشون خوشحال میشیم. شاید مسافرت بریم و خوش بگذرونیم و... اما اگرم مسافرت نرفتیم از آخرین روز تعطیلات برای به فنا دادن طبیعتمون استفاده می‌کنیم! و بعد از بیش از دو هفته خوردن و خوابیدن درحالی که برنامه‌ی خوابمون به هم ریخته، حسابی جوش زدیم و چند کیلویی وزن اضافه کردیم برمیگردیم به زندگیمون! که هیچ تفاوتی با قبل از عید نداره. خب سوال من اینه؟ چرا اینجوری جشن بگیرم؟؟ 

پی‌نوشت: نظر شخصی :) البته عید قشنگه و خاطرات خوبی باهاش دارم فقط میتونه قشنگ‌تر برگزار بشه به نظرم.
پی‌ترنوشت: این قسمت مخاطبِ خاصِ احتمالی داره ولی چون ممکنه شما هم بخونیدش موضوع رو باز میکنم. به عللی که خودمم دقیق نمیدونم اصرار داشتم مخفی بمونم و حتی صمیمی‌ترین آدمای زندگیم هم چیزی از نوشته‌هام نخونن ولی خب ردپای یکیشونو پیدا کردم اینجا :)) اگر اشتباه نکنم! البته قبلا هم احتمالشو میدادم و حتی به عوض کردن آدرس فکر کرده بودم ولی احتمال بودنش بهم یه کمک بزرگ کرد‌. تصمیم گرفتم شجاع باشم و از هرچیزی که مربوط به منه حتی اگر زیادم قشنگ نباشه، خجالت نکشم و سانسورش نکنم. اگه میخونی، مرسی که میخونی. دیگه نمیترسم! 
وی درحالی که از دماغ و چشم‌هایش سیلاب جاری شده، بی‌جان وسط کوهی از لباس‌ها خفه شد و مرد.

پی‌نوشت: مراقب ممد حیات و مفرح ذاتتون باشید! 
پی‌ترنوشت: چرا وقتی جهان به سمت بی‌نظمی پیش میره سعی میکنیم جلوشو بگیریم؟ :( 
پی‌ترترنوشت: اپیکوروس می‌فرماید مرگ به ما مربوط نیست، چون مادام که ما وجود داریم، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ‌ آمد، ما دیگر وجود نداریم.
پی‌ترترترنوشت: خب یه جورایی باید بابت پست افلاطون ازتون معذرت خواهی کنم #تاتی_تاتی

... مشکل فراموش کردن کسی را که روابط صمیمی خود را با او قطع کرده‌اید، درنظر بگیرید. یکی از روش‌هایی که بعضا برای فراموش کردن کسی مورد استفاده قرار میگیرد، سرکوب فکر است.به محض اینکه آن شخص به فکرتان می‌آید، تلاش می‌کنید او را از ذهن خود بیرون بگذارید. این روش فقط با یک مشکل روبه‌روست که البته مشکل بزرگی است: اغلب اوقات موفق نیست. در واقع، هرچه بیشتر سعی می‌کنید به آن شخص فکر نکنید، سرانجام بیشتر به او فکر می‌کنید... تحقیقات درواقع نشان داده‌اند که سعی بر فکر نکردن درباره‌ی چیزی، معمولا موثر واقع نمی‌شود....

از کتاب درسی! (روانشناسی شناختی استرنبرگ)

پی‌نوشت: داشتم درس می‌خوندم :/ 

یه برش پیتزا از دیشب مونده تو یخچال. دیگه هیچی نداریم. میوه، کیک، بیسکوییت، حتی نون. هیچی. هیچی. گرمش کردم حالا انگار که مقدس باشه، با احترام، با دقت، با آیین خاصی تیکه‌های کوچیک پیتزا رو میزارم توی دهنم و سعی میکنم مزه‌ی تک تک اجزاشو با تک تک سلولام ببلعم.

پی‌نوشت: یکی باشه همینجوری بخوادت :))

۹۵ رو‌ میتونم با لیست کردن چیزای کوچیک و بزرگی که به دست آوردم، جشن بگیرم. خب شاید اگر لیستم یکم پر و پیمون‌تر بود بهتر میشد ولی همینم خیلیه. امسال اولین سالیه که اینکارو میکنم. قبلا فقط لیست اهداف سال بعد مینوشتم. حس خوبی دارم از اینکه خیلی کارا کردم تو این سال و حس خیلی بهتری دارم که چند روز باقی مونده رو با تمام توانم، درست و حسابی میگذرونم و سعی میکنم به جای «از سال بعد»، تا سال جدید نشده یه سری کارا رو انجام بدم و جلوشون تیک بزنم. 


پی‌نوشت: وقتی شیش صبح از خونه میزنی بیرون و هشت و نیم شب میرسی خونه، شاید باورت نشه ولی توی همون دو ساعت و نیمی که تا یازده وقت داری میتونی کارایی کنی که به نظر غیرممکن میان. دو ساعت و نیم زمان زیادیه!

پی‌ترنوشت: میخوام وقتی تو روزای ناامیدی چند هفته بعد یا چند ماه بعد میام سراغ وبلاگم با خوندن این پست یاد انگیزه‌ای که داشتم و ترسم از تلف شدن بیفتم. اصلا اصلا اصلا قصدم درس دادن و این حرفا نیست. گرچه شاید اینطور به نظر برسه... .

پی‌ترنوشت: بالاخره اون روز خوب اومد و من یه رمان هزار و خورده‌ای صفحه‌ایِ روسی رو خوندم. البته باید اعتراف کنم خیلی جاها شخصیتا رو قاطی کردم :))

اگر از نیمه‌ی اسفند به بعد دچار حساسیت نمیشید و به فنا نمیرید بدونید و آگاه باشید که شدیدا بهتون حسودی میکنم‌.

پی‌نوشت: رو به موت 

پی‌ترنوشت: گاهی چسناله لازمه! 

سوال من اینه که واقعا عطسه کردن چه اشکالی داره؟ چرا انقدر خودتونو فشار میدین که عطستون صدا نده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ 


پی‌نوشت: یک هاپچوی گنده هستم از هیشکیم نمیترسم! 



پی نوشت: درباره‌ی فیلم میتونید با یه سرچ ساده به اطلاعات خیلی مفیدتری نسبت به اونچه من میتونم در اختیارتون بزارم، برسید. تنها چیزی که میتونم بگم نظر و تجربه‌ی شخصیمه. یکی از بهترین فیلمایی که دیدم. به خوبی تونست منو بخندونه، سرگرم کنه و درنهایت به شدت غمگینم کنه و اشکمو دربیاره. با یه زاویه ی متفاوت به مسئله‌ای نگاه کرده بود که سوژه‌ی خیلی فیلم‌ها بوده تا الان. 

یه زمانی بود بدون پاک کردن هیستوری کامپیوترم، حتی واسه دسشویی رفتن از جام بلند نمیشدم... حالا واسه پاک شدنشون غصه میخورم.


پی‌نوشت: چرا رفتی؟ چرا من بی‌قرارم؟  #هیستوری #بوکمارک

افلاطون اعتقاد به تناسخ داره. میگه روح اگر به اندازه ی کافی رشد نکرده باشه و درست و حسابی نباشه بعد از مرگ میره تو کالبد حیوانات پست اما اگر تا یه حدی رشد کرده باشه میره تو کالبد حیوانات منظم یا انسان و فقط در یک صورت میره اون بالا بالاها و از شر جسم خلاص میشه، در صورتی که توجهش از مادیات قطع بشه و به آن چه در حقیقت هست، برسه. یعنی یه چیزای غیرمادی و این قضایا... .

افلاطون میگه فیلسوف هر دم در آرزوی مرگه و مرگ از دید افلاطون همون جدا شدن روح از بدنه. افلاطون وجود حقیقی رو روح میدونه. و میگه فیلسوف میتونه روحشو به اون درجه‌ی خلاصی از جسم برسونه و آرزوش هم همینه... .

همه‌ی این حرفا رو زدم (اگر حوصله کردید و تا اینجا خوندید ممنونم!) که براتون شرح خیال بافی امروزمو بنویسم.

داشتم فکر میکردم شاید من یه روحِ گیر افتاده توی دنیای مادی‌ام. بارها از جسمی به جسم دیگه رفتم اما هیچوقت موفق نشدم از شر این دنیا خلاص شم. خسته‌ام و فقط میخوام نجات پیدا کنم. واسه همین جسم امروزم هوس کرده فلسفه بخونه... کسی چمیدونه... شاید این آخرین جسمی باشه که درگیرشم.


پی‌نوشت: فیلسوفای جمع ببخشن میدونم غلط غلوط(!) زیاد بافتم. 

پی‌ترنوشت: به این نظر افلاطون معتقد نیستم. فقط خیال بافی کردم.