مشغولِ خودم

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

الان سخت ترین سوال دنیا برای من همینه! چون حالم بده و خوبه! خیلی موازی.

اومدم اینو بنویسم و ازتون تشکر کنم که حالمو نمیپرسید :)) 

پی‌نوشت: گاهی تو خونه لخت بگردید! 

پی‌نوشت: حالا که تا این پایین اومدید حیفه مستفیضتون نکنم. اینم جمله‌ی امروز: زرتشت میگه من غالبا از دیدن مردم ناتوانی که خود را به علت دست‌های فلجشان نیک می‌پندارند، خندیده‌ام.

یه لحظه دلم خواست جای میم باشم که داره روز مردو خیلی زیرپوستی تو گروه کلاس به کراشش تبریک میگه‌. 

پی‌نوشت: همینقدر ساده همینقدر دخترونه :) 

که من مجبور شم بعد از بیش از یک ماه، برای ۷ صبح ساعت بزارم و راهی دانشگاه شم.

پی‌نوشت: ۲ تا کتابی که داشتم میخوندم رو تو این تعطیلات تموم کردم و ۶تای دیگه هم خوندم. و حجم عظیمی از یک کتاب خیلی عظیم رو هم خوندم ولی حالا حالاها تموم نمیشه. تعداد زیادی فیلم خوب دیدم. تفریح کردم. فامیل دیدم و خوش گذروندم. متاسفانه آلارم ۷ صبح فردا اجازه نمیده برای دستاوردهام جشن بگیرم‌.

پی‌ترنوشت: من به تمام عزیزانی که به هر دلیلی به کتاب خوندنم گیر میدن و سعی میکنن بهم نشون بدن مشکل دارم حق میدم و به تمام عزیزانی که بیشتر از من کتاب میخونن حسودی میکنم :))

پی‌ترترنوشت: شنیدن یه سری حرفا خیلی سنگینه ولی من دیگه یاد گرفتم بعد از ده دقیقه کامل از ذهنم بیرونش کنم و روزمو باهاش خراب نکنم. فقط خواستم بنویسم که نوشته باشم: شما ضعیفید و دیر یا زود بچه‌هاتون اینو میفهمن اما این که هیچ تلاشی برای بهتر شدن نکنید و حتی به راحتی دست به کارای احمقانه بزنید، اصلا قابل چشم پوشی نیست‌.

بهار برای بچه‌ها بود. برای آن‌ها که بعد از چند ماه با همبازی‌هایشان جمع می‌شدند و نقشه می‌کشیدند و میخندیدند و بازی می‌کردند و برای اسکناس‌های نو ذوق میکردند و توی لباس‌های نو خوشبخت بودند...
بهارِ بیست و چندم بیشتر شبیه یک بازی مسخره بود. شکِ بین دو یا سه وسطِ روبوسی، به تو چه‌های نگفته موقع توضیح دادن درباره‌ی درس و ازدواج به مهمان‌ها، فحش دادن به ۱۴ فروردین، فحش دادن به سیزده بدر و فحش دادن به مهمان و شستن ظرف‌ها و دردِ تیز کمر موقع تعارف کردن میوه و شیرینی و کوفت و زهرمار.
بهار هفتاد و چندم اما برای تو دیدنِ ما بود. دیدنِ ما که خسته بودیم و کمر درد داشتیم و سردرد داشتیم و دلمان از همه چیز این دنیا به هم خورده بود. برای ما که از کار و درس متنفر بودیم و از تعطیلات متنفر بودیم و از روبوسی متنفر بودیم و از زندگی... . تو با دست‌های لرزان روی لب‌هایت رنگ سرخ زده بودی و بوی عجیب و غریب آدم‌های هفتاد و چند ساله‌ات را زیر عطری که بوی بهشت میداد پنهان کرده بودی. تو با آن دست‌های مهربان برایمان توی ظرف میوه چیده بودی و ثانیه‌ها را شمرده بودی. 
لبخند تو با آن لب‌های نازک و نگاه مهربانت از پشت عدسی ضخیم عینکت، بهاری بود که از وسط زمستان بلند شده بود و برف‌های تلنبار شده‌ی توی قلب‌هایمان را شست تا بهار را توی رگ‌هایمان حس کنیم. 
بهارِ امسالِ من تو بودی.

کتابی خوندم که ازش لذت بردم. گفتم شاید بد نباشه معرفیش کنم. ترجیح دادم چیزی نگم تا کتاب، خودش رو به شما معرفی کنه. شاید دوست داشتید بخونیدش :)


۱.یوزف، آیا نمی‌بینید مشکل شما، احساس ناراحتی نیست؟ که فشار موجود بر قفسه‌ی سینه‌ اهمیتی ندارد؟ چه کسی قول راحتی به شما داده بود؟ بدخوابی دارید؟ که چه؟ چه کسی به شما قول خواب راحت داده بود؟ نه، مشکل در احساس ناراحتی نیست. مشکل این است که ناراحتی شما برای آنچه باید، نیست‌.


۲. من نیز مانند شما خواب میبینم و از وحشت شبانه احساس خفگی می‌کنم. من نیز در حیرتم که چرا ترس در شب مستولی می‌شود. پس از بیست سال حیرت، اکنون می‌دانم ترس، زاده‌ی تاریکی نیست، بلکه ترس‌ها همانند ستارگان، همیشه هستند و این درخشندگی روز است که آن‌ها را محو و ناپیدا می‌کند.


۳. برای ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهاییمان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری دربرابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین، بی‌نیاز از حضور دیگری، زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت؛ تنها در این صورت است که بزرگ شدنِ دیگری برایش مهم می‌شود.


«وقتی نیچه گریست- اروین یالوم- ترجمه‌ی سپیده حبیب»

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

خیلی سرده

تا حالا یه دختر ده ساله با کلی خجالت بهتون گفته میشه بغلت کنم؟ آخه خیلی بانمکی؟ 

پی‌نوشت: هیچوقت فکرشو نمیکردم ولی دارم عاشق دنیای بچه‌ها میشم.

از آدمی که راحت می‌خوابید و سخت بیدار می‌شد، تبدیل شدم به آدمی که سخت می‌خوابه و راحت بیدار میشه.

پی‌نوشت: قبول دارم که پیدا کردن آدمای قدیمی و پرسیدن یه سری سوال که چه کار میکنی و یادآوری یه سری خاطرات، جالبه ولی ترجیح میدم آخرین تصویری که از آدما دارم مال روزایی باشه که هنوز تبدیل به گذشته نشده بودن. اینو بعد از چند تا اشتباه بزرگ متوجه شدم.

یکی از مزایای کتاب‌های الکترونیکی نسبت به کتاب‌های معمولی (فیزیکی؟ کاغذ دار؟ به هرحال...) این است که کتاب‌های الکترونیکی با کاغذهایشان دست شما را نمی‌بُرند.

#خون_ریزی

من هیچوقت از آهنگایی که میفرستادی خوشم نمیومد، ولی عاشق این بودم که برام آهنگ بفرستی.


+ عشاق امشب ۰۰:۰۰ ندارند!

+ هرچی بیشتر بدونی، بیشتر انعطاف پذیر میشی... آخرش انقدر انعطاف پذیر میشی که باد میشی میری تو موهاش...!

+ بیا بریم کوه!

کدوم کوه؟

مهمه؟! 

بدون اجباری از سمت والدین/اساتید/معلمان، میری از پول خودت کتابی رو میخری که روز اول سال جدید ۳ صفحه ازشو بخونی، سرت گیج بره و بری وایسی جلوی آینه به خودت بگی "مخم گوزید!"