مشغولِ خودم

۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

توی سمند زرد نشستم و آسمونِ خاکستری رو از پشت شیشه‌ی آلوده به قطرات بارون نگاه میکنم. هیچوقت نفهمیدم این بوی دود از کجا میاد و چرا انقدر خوبه. حتی نیسانای آبی هم قشنگن. نمیتونم بفهمم این چه حسیه. نمیدونم دلتنگم یا خوشحال. نمیدونم آسمون قشنگه یا دلگیر. نمیدونم راننده سیاوش قمیشی پخش میکنه که با بارون مچ بشه یا اتفاقیه. نمیتونم بفهمم بغل دستیم خوشحاله یا ناراحت. آره همینه. حس نفهمیدن. حس نفهمیدن دارم. انگار همه چی یه راز بزرگه که فقط اونجاست که باشه. هیچ تهدیدی وجود نداره. حتی ماشینی که ممکنه بکوبه به سمند زردی که من سوارشم هم تهدیدی نیست. اندوه. این چیزیه که بهتر از غم یا دلتنگی میتونه حال هممونو توصیف کنه، حتی اگر معنی دقیق اندوه و تفاوتش با غم رو ندونیم. زندگی کردن با تو بهتر از زندگی کردن بدون تو نیست. من با تو خوشحال تر یا موفق تر نیستم. من تو رو ترجیح نمیدم. ببین قضیه اینه که تو الان معنیِ زندگی من شدی. الان میفهمم چرا صبح زود از خواب بیدار میشم یا چرا شبا گریه میکنم. تو معنیِ من شدی و این یعنی تو زمینه‌ای هستی که من توش تعریف میشم و جریان پیدا میکنم و تموم میشم. من فکر میکنم معنی از عشق بزرگتره. معنی از عادت قوی تره. من فکر میکنم معنی همه چیزه. حتی تو بی معنایی هم معنایی هست. و من معنای خودم رو پیدا کردم. توی گرفتن دست هات وقتی که ممکنه هر لحظه یه ماشین بکوبه به سمند زردمون. من نمیدونم چمه یا چه حالی دارم ولی مطمئنم حضور تو حالمو بهتر نکرده. من هنوز همونقدر خسته و ناامیدم و همونقدر گریه میکنم. هنوز همونقدر پریود میشم و همونقدر درد میکشم. هنوز همونقدر شبا از خواب میپرم و نمیتونم نفس بکشم. هنوز همونقدر بغضمو قورت میدم و لعنت میفرستم به همه چیز. هنوز همونقدر حسرت دارم. فقط فرقش اینه که تو توی تمام این لحظات حضور داری و من حس میکنم اینطوری همه چیز معنی پیدا میکنه حتی وقتی نمیفهممش.
جایی زندگی میکنم که ترافیک و استرس و شلوغی نداشته و هوایش یک جور عجیبی جیگر و پاک است و آسمانش بسیار زیبا. سوال اینجاست که این حجم از مشکل تنفسی و استرس برای چیست؟! :/ 
پی‌نوشت: یادمه اون شبایی که اینجا زلزله میشد، با خیال راحت میرفتم توی اتاقم میخوابیدم و میگفتم اگه قراره بمیرم بزار بمیرم! ولی خب الان توی شهری که یک ریشترم نلرزیده٬ از نگرانی واسه تو خوابم نمی‌بره. 
پی‌ترنوشت: چند روز پیش بابا یه چیز غیرمنطقی‌ای گفت که خیلی ناراحت شدم ولی لبخند زدم و چیزی نگفتم بعد به مامان گفته بود که منظوری نداشته و فهمیده که من ناراحت شدم و این حرفا. مقایسه کنید با چند سال پیش و حاضر جوابی من و گوه خورده بهش برخورده ی بابا :)) 
پی‌ترترنوشت: از چی میترسیم؟

آیِ با کلاه هم کلاسی من است! دختری که همیشه لبخند میزند و با چشم‌های درشت و براقش زل میزند توی چشم‌هایت و با صدای پرانرژی و نازکش میگوید:«سلام عزیز دلم!» اما من عزیز دل او نیستم. من و آی با کلاه هیچوقت بیشتر از همین سلام و علیک ها حرف نزدیم. البته اگر بخواهم صادق باشم یکبار جزوه‌ای که از نگار گرفته بودم را میخواست و من دو تا کپی گرفتم و یکیش را دادم بهش و او هم در پاسخ، با همان لحن هیجان زده‌ی همیشگی‌اش، گفت: «فددددای تو بشممم من» و من شاید توانستم یک لبخند کج و کوله تحویلش بدهم که اوکی! آی با کلاه زیادی خوب است. لباس‌هایش زیادی اتو شده.اند و رژ لبش زیادی مرتب است و خط چشم‌هایش زیادی قرینه‌اند. آی باکلاه زیادی خوشحال است، او هشت صبح ها زیادی انرژی دارد و از زندگی‌اش زیادی راضی است. آیِ باکلاه زیادی فدای همه‌ی ما میشود و زیادی از دیدنمان خوشحال است. حتی یکبار هم نشده شبیه دخترهای پریود یا آن‌هایی که دیشب با دوست پسرشان دعوا کرده‌اند، باشد. من یک جورهایی برعکس آی باکلاه هستم. من سین ام و هربار پریود باشم همه میفهمند. بلد نیستم مثل آدم خط چشم بکشم و حال ندارم رژ لبم را تجدید کنم. من از دیدن آدم ها خوشحال نمیشوم‌ و فقط بلدم به رسم ادب به آن ها سلام کنم. هشت صبح‌ها که وارد کلاس میشوم شبیه آدم هایی هستم که در خواب راه میروند. بعد خودم را پرت میکنم روی صندلی و زنگ میزنم به یکی از بچه‌ها که هنوز نرسیده : «یه قهوه برام میخری؟ من سر کلاسم. بدو» و بعد سرم را میکوبم روی میز تا قهوه برسد. آیِ باکلاه دوست های زیادی دارد ولی من هنوز یاد نگرفته‌ام آدم باید خواب‌آلودگی‌اش را و پریود بودنش را و بی حوصلگی‌اش را و از دیدنتان هیچ خوشحال نشدمش را پنهان کند.