مشغولِ خودم

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز هیچ فرقی با دیروز یا فردا نداره، ولی بیا خودمونو گول بزنیم و فکر کنیم روز خاصیه... بیا مثلا تصمیم بگیریم آدمای بهتری بشیم، آدمای خوشحال‌تر... بیا آرزو کنیم همه چیز بهتر باشه و از فکر داشتن یک سالِ بهتر، سرخوش بشیم. اما میدونی، سال هیچ معنی‌ای نداره... . حالم خوب نیست و این واقعیه. واقعی تر از عید، تقویم و هفت سین. حالم خوب نیست و میخوام سال جدیدو، سال مسئولیت پذیری نامگذاری کنم. شاید بتونم به بهانه‌ی چیزای الکی، مسئولیت غم های واقعی زندگی واقعیمو بپذیرم و تغییرشون بدم. نود و شیش اتفاقای مهمی افتاد، عزادار شدم، یه رابطه‌ی طولانی رو تموم کردم و به دو تا از بزرگترین دروغ‌هام اعتراف کردم. حالم خوب نیست اما از اون جایی که به نود و شیش بدهی ندارم، میتونم راحت نفس بکشم. همین.

داشتیم درباره‌ی فال و کف بینی و طالع حرف میزدیم. هممون آدمایی رو از نزدیک میشناختیم که یه فالگیر آیندشون رو گفته بود و درست هم از آب درومده بود. آدمی که قبل از مرگش خبر داشت میمیره، آدمی که توی پونزده شونزده سالگی فهمیده بود قراره یه دختر داشته باشه، کجا زندگی کنه و چطور بمیره و ... . بهم گفت اگرم همچین چیزی باشه دلم نمیخواد بدونم چی میشه. میترسم بهم بگن بلایی سر عزیزات میاد، اتفاق بدی میفته و این حرفا. نمیتونم تحملش کنم. همینجوریش هر روز این ترسو دارم که از دستشون بدم... گفتم منم دلم نمیخواد بدونم. نمیدونم چرا اینو بهش گفتم. از دیشب دارم فکر میکنم اگر این امکانو داشتم که بدونم، واقعا میگفتم نه؟ دلم میخواد گاهی از خودم بیرون بیام و به خودم نگاه کنم. به دختری که در بهار سال فلان، در خانواده‌ای کاملا معمولی به دنیا آمد و در تمام زندگیش یک معمولیِ تمام عیار بود... . گاهی دلم میخواد باور کنم روح وجود داره و به خودم نوید اون لحظه رو بدم که بالای سر جسدم ایستادم و بهش نگاه میکنم. به آدمی که من بودم! نمیدونم دلم میخواد آیندمو بدونم یا نه. نمیدونم دلم میخواد چنین چیزی وجود داشته باشه یا نه. هرچی سوالای بیشتری پرسیدم، نمیدونمای بیشتری گفتم.


پی‌نوشت: هدفم این نبود که درباره امکان وجود چنین چیزی حرف بزنم ولی اگر دوست داشتید دربارش نظر بدید اوکیه...

پی‌ترنوشت: گاهی انقدر میگم نمیدونم که از دستم عصبانی میشن. حتی خودم از ندونستنای خودم کلافه میشم. حتی نمیدونم چه غلطی میخوام با زندگیم بکنم. نمیدونم زندگی رو باید با شادی کنار عزیزام بگذرونم یا با تلاش و پیشرفت! نمیدونم کیم، چیم و چه غلطی میکنم... .

یه رژ لبی خریدم که بعد از 24 ساعت با خواهش و تمنا و پاک کننده آرایشی و صابون و سنگ پا به زور از لبم پاک میشه. واقعا با این همه امکانات میشه از زندگی ناراضی بود؟

پی‌نوشت: وی آرایش نمیکرد و دنبال رژ لب‌هایی میگشت که رنگ لبش باشند :/ 

پی‌ترنوشت: وی گشاد بود و حال نداشت رژ لبش را تجدید کند.


اگر سر و صدای چهارشنبه سوری اذیتتون میکنه باید بگم اوضاعتون از من خیلی بهتره چون من از بوی دودش چند برابر اذیت میشم و کل تایم چهارشنبه سوری باید بشینم تو خونه و سعی کنم نفس بکشم. :/

ما اون دو تا دختری بودیم که تنهایی جشن گرفتیم. دو تا دختری که سعی کردن از دست پسرا فرار کنن و یه جای آروم برای دراز کشیدن زیر آفتاب پیدا کنن. دخترایی که به صدای آب گوش دادن و روزی که بهش میگن تولد، درباره ی مرگ فکر کردن. قدم زدیم و به زباله‌هایی که مردم زیر پل ریخته بودن خیره شدیم و به داستان پشت هر کدومشون فکر کردیم. از دست فروشنده‌ای که بد نگاهمون میکرد فرار کردیم و از پسری که توی حال و هوای خودش بود سیگار و فندک خریدیم. کنار هم سیگار کشیدیم. کنار هم آهنگ گوش دادیم و از آرزوهامون حرف زدیم... و از حسرتامون. نمیدونم زندگی چی میتونه باشه. برای من بودن کنار آدمیه که رنج دنیا رو میفهمه. کسی که برای غصه هام جک نمیسازه. کسی که جلوی دوربین ژست نمیگیره. پس رقص؟ کیک؟ شمع؟ جشن؟ نه مرسی.


پی‌نوشت: برای من، این دنیایی ترین اتفاقی که با اومدن بهار میفته، نه خریده، نه آرایشگاه، نه عید و نه مسافرت. زمینی‌ترین رخداد بهاری من آلرژی فصلی‌ایه که هر سال بدتر میشه و کمتر به دارو جواب میده :) 

پی‌ترنوشت: نمیفهمم چطور انقدر شادین.

پی‌ترترنوشت: من آدم افسرده‌ای نیستم. یعنی هستم ولی افسردگی من یه چیز درونیه. من هنوزم دیوونه بازی درمیارم و دنبال تجربه‌ام. هنوز میخندم و میخندونم. هنوز دوست دارم بی بهانه هدیه بدم و بی بهانه بخندم، حتی اگر شبش از استرسِ بیخودی خوابم نبرده باشه و صبح قبل از بیرون اومدن از تختم یه دل سیر گریه کرده باشم. بعضی از آدما هستن که نمیتونن کنار آدمایی مثل من آروم باشن، شاد باشن، راضی باشن یا هرچی. اگر آزارتون میدیم تحمل نکنید. نه فقط منو، نه فقط کسایی که با غصه هاشون زندگی میکننو، هر کسی رو... تحمل نکنید آدما رو. رها کردنو واسه همین وقتا گذاشتن.

وی پی‌نوشت‌هایش را ول نمی‌کرد: تا وقتی خودت نباشی و خودتو زندگی نکنی، تا وقتی شجاعت خودت بودن رو نداشته باشی و نفهمی که بلوغ یعنی استقلال از خوب و بد های جامعه و خانواده و مذهب و اخلاق، و ساختن فلسفه‌‌ی خودت و شجاعت زندگی کردنش، هیچکس هیچکس و هیچکس نیست که از حقوقت دفاع کنه. اگر برات مینویسن که روزت مبارک و به خاطر تمام ظلمایی که در حقت کردیم شرمنده ایم، و تو با این جمله به ارگاسم میرسی، یه جای کار میلنگه.

نشستم اینجا و ۶تا کتاب جلومه. ۶تا کتابی که یکی دو ماهه میخوام حتما بخونمشون. 

کتاب یالوم رو میخوام ذره ذره بخونم... قول میدم تا اردیبهشت تموم شده باشه

کتاب نیچه رو مخم‌ نمیکشه زود تموم کنم... قول میدم تا اخر بهار درست حسابی بفهممش

کتاب شماره ۱ عاشقانه و شماره ۲ عاشقانه که توسط یک غریبه در شهر کتاب بهم توصیه شد رو ۱۰ روز دیگ تموم کردم

کتاب همینگوی رو قول میدم تا ۱۳ بدر تموم کرده باشم

و کتاب آخر... یکی از گردن کلفت ترین کتابای روانشناسی شناختی که طبق محاسباتم نیاز به ۸۰ روز زمان داره رو نمیدونم کی و چطور میخوام بهونم اما اگر تا قبل از امتحانای این ترم تموم شده باشه به خودم جایزه میدم.

پی‌نوشت: تنبل شده و انگیزه نداره وگرنه همشونو دو هفته‌ای خونده بود :/

وقتی باید پنج تا پروژه‌ی گردن کلفتو تا 3 ساعت دیگه تحویل بدی و هیچ غلطی نکردی به خودت از این آهنگا هدیه بده، چشماتو ببند و تو ذهنت برقص!

Andy Williams - Butterfly