مشغولِ خودم

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

فصل هشتم کتاب تاریخ فلسفه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌غرب برتراند راسل درباره فیلسوفیه به اسم انکساگوراس.

نکته‌ای که برام جالب بود این بود که بعد از مرگ این فیلسوف، بنا بر وصیت خودش سالگرد مرگش برای کودکان دبستانی روز تعطیل اعلام شد! 

ببینید دعای چندین کودک دبستانی پشت سر این مرحوم بوده. بیاید به هم قول بدیم اگر آدم مهمی شدیم از این وصیتا بکنیم :))

۱. حالا من دوباره به یاد می‌آورم که ما دیگر هرگز با هم قدم نخواهیم زد. به یاد می‌آورم که صدای باد در شاخه‌های اقاقیا و صدای خنده‌ی تو از هم طلاق گرفته‌اند و بدین گونه من هر روز خبر مرگ تو را باز می‌آموزم. باید باور کرد که من بالاخره با گذشت زمان فراموش خواهم کرد. ما زنده‌ها، در برابر مبحث مرگ، شاگردهای خیلی بدی هستیم. روزها، هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذرد و هنوز همان درس بر تخته‌ی سیاه باقی است.


۲. برای از دست دادن چیزی باید اول صاحب آن بود. ما هیچوقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچوقت چیزی را از دست نمی‌دهیم. در این زندگی فقط باید آواز خواند، باید با غبار روان‌های عاشق‌مان از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.


«از کتاب فراتر از بودن و موتسارت و باران اثر کریستین بوبن» 


+ کتابی که خیلی تصادفی به دستم رسید و از قبل برنامه‌ای برای خوندنش نداشتم ولی از خوندنش خوشحالم.  

شاید دیگه هیچوقت نگم که تنفر چیز بدیه. نه چون بعد از یک سلسله استدلال و تفکر و مطالعه به بد بودنش شک کرده باشم، نه! چون با حضور دائمیش گیجم کرده. دیگه نمیتونم بفهمم که بده یا خوب، باید باشه یا باید حذف شه. انگار جزئی از من شده، جزئی از هر روزم. وقتی روزمو شروع میکنم، کنار قهوه‌ی صبحم، کنار بوی صبح، کنار همه‌چی، میتونم حضور تنفرو حس کنم. وقتی به آدمایی که عاشقونم نگاه می‌کنم، وقتی به پیامت جواب میدم، وقتی فیلم میبینم، وقتی به بچه‌های کوچیک و تپل نگاه می‌کنم، کنار همه‌ی دوست‌داشتنام، میتونم حس کنم که متنفرم. متنفرم از همه‌چی. از زندگی، از هر روز، از هر شب. متنفرم. از اینکه بهم سلام می‌کنی، از اینکه غذا میخورم، از اینکه شلوار جدیدمو می‌پوشم، از اینکه می‌خوام برم مسافرت، از سریال دیدن، کتاب خوندن، از تخت‌خوابم، از دوستام، از آسمون، از زمین... متنفرم. نه به این معنی که حالم بد باشه، من از همه‌ی زندگی لذت میبرم، حتی از دلخوریاش، از گریه‌ها، از قدم زدن بین قبرا، از خاکی شدن کفشم، از سر رفتن شیری که دارم گرم می‌کنم. من زندگیمو دوس دارم. من از زندگیم متنفرم.


پی‌نوشت: احتمالا پست‌های بعدی رو از آسایشگاه روانی براتون مینویسم :/// 

وی همه‌ی انگیزه‌اش را برای ادامه‌ی زندگی از دست داده... وی غمگین است. وی خیلی خیلی غمگین است... وی نمی‌داند با زندگی کوفتی‌اش چکار کند. حالِ وی اصلا خوب نیست و اگر تا حالا متوجه حالِ بدِ وی نشدید نگران نباشید، حتی نزدیک‌تری آدم‌ها به وی هم متوجه نشده‌اند که وی از درون و بیرون در حالِ پوسیدن است.

وی یک امتحانِ گردن کلفت دارد و نمی‌تواند درس بخواند. چندی پیش سررسید قرمزش را برداشت و شروع کرد به نوشتن لیست کارهایی که می‌خواهد در تعطیلاتِ تابستانی‌اش انجام دهد. با کمال تعجب غیر از یکی دو گزینه‌ی قابل چشم‌پوشی بقیه کتاب بودند. آن هم ۳۳ کتاب. با تخفیف البته. وی به این نتیجه رسیده است که علاوه بر زندگی، تابستان نیز کوتاه است و این نتیجه، به اندوهش افزوده است. نقطه.

آدمِ «از گذشت زمان میترسم»ی بودم قبل از این اتفاقات. آدمِ از دو ساعتِ پایانی قبل از خوابیدن استفاده کردن بودم. آدمِ حریص به صفحات کتاب و آدمِ «هرچی فیلم ببینم کمه.» 
من گذشتن هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها را دوست نداشتم. برایم زندگی، لحظه بود. من به زمان چسبیده بودم. میخواستم از تمام ثانیه‌هایش استفاده کنم. من بارها تکرار کرده بودم که ۱۷و ۴۸ دقیقه‌ی ۱ تیر ۹۶، یا هر ساعت و دقیقه و روز و ماه و سال دیگری که در آن هستم، فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد و بعد میرود و محو می‌شود و تمام می‌شود... . حالا توکل به زمان کرده‌ام، حالا زل زده‌ام به تقویم، به ساعت، به گذشت زمان. حالا منتظرم. منتظر زمان که بیاید و این روزهای لعنتی را با خودش ببرد.... . 
لعنتی‌ترین قسمتِ ماجرا این‌جاست که شب‌ها میترسم فردا بدتر از دیروز باشد، با صدای زنگ تلفن از جا می‌پرم و از هر اتفاقی گریزانم. 
شاید بهتر بود الکی ادای آدم‌های قوی و خوشحال را درنمیاوردم... .