مشغولِ خودم

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک بعد از ناهارِ عادیِ تابستانی، جلوی آینه ایستادی و روی دندان‌هایت تمرکز کرده‌ای که ناگهان از خودت می‌پرسی چرا همه‌ی دوست‌پسرها و دوست‌های پسر من بچه‌ی آخر خانواده بوده‌اند؟ 

#از_پاسخ_باز_مانده


+عنوان، عنوانِ یکی از باحال‌ترین کتاب‌هایی که منِ بچه دبستانی بیگ فٙن آن بودم. 

+ الان این فوبیا رو گرفتم که یکی از دوستای مذکر پیام بده من بچه آخر نیستم و چرا منو فراموش کردی چش سفید. :/

«چنان که معروف است، موسیقی و ریاضیات به هم وابسته اند بلکه موسیقی و دین نیز چنین‌اند. موسیقی یک ساختار اسرارآمیز ریاضیاتی دارد. از زمان فیثاغورس در عهد باستان به این ساختار اشاره شده و مکتوبات بیان شده و فراوان از آن استفاده شده است. اما چیزی وجود دارد که ریاضیات نمی‌تواند به آن بپردازد، یعنی ریاضیات نمی‌تواند اثبات کنند که موسیقی زیباست و مردم را وادار کنند که به آن گوش دهند. من به راحتی میتوانم موسیقی، به‌ویژه موسیقی کلاسیک که فهم می‌طلبد، را نفی کنم. می‌توانم ظاهراً یا باطنا آن را خاموش کنم. موسیقی مرا به گوش دادن می‌خواند اما مجبور نمی‌کند. گوش دادن به موسیقی عملی آزادانه است. به روشی کاملا دیگر که آن مستلزم آری گفتن به یک واقعیت فراتجربی است: حتی بالاتر، این نوعی رضایت آزادانه است... در برخی شرایط موسیقی‌دانان و نیز شاعران، هنرمندان و متدینان به طور عام، می‌توانند واقعیت‌هایی را در کارهای خود احساس کنند، نشان دهند، بشنوند و بیان کنند که تمام فضای فیزیکی، فضای انرژی و زمان را می‌شکند. موسیقی مانند هر صدایی پدیده فیزیکی است و فیزیک در مبحث صوت شناسی یک تحقیق کامل از صوت به عمل آورده است. اما موسیقی صرفا یک پدیده فیزیکی نیست که با فیزیک تنها به چنگ آید...گاهی هنگام مطالعه یا استراحت، خود را به موسیقی وامیگذارم تا بر من جاری شود، نه تنها با عقلِ سر که برای تحقیق ضروری است بلکه با خردِ قلب که تمام وجود را می‌کشاند، متحد می‌سازد و منتقل می‌کند. 

این تجربه است که مکرر مرا به موسیقی باز می‌گرداند. وقتی که با تمام وجود و احساس، بدون توجه به امور بیرونی به موسیقی گوش می‌دهم، تنها در خانه یا گاهی در گوشه ای، در حالی که چشمانم را بسته‌ام ناگهان احساس می‌‌کنم که صدا خارج از من نیست بلکه جزیی از وجود من است. موسیقی است که مرا در بر میگیرد، در من نفوذ می‌کند و از درون در من طنین می‌اندازد... بیانی که اینجا میتوان آورد این است که: «ما در آن زندگی می‌کنیم،حرکت می‌کنیم و هستی داریم.» 

این عبارت از عهد جدید، از سخنان پولس رسول خطاب به آتنی‌ها درباره دیونیسوس مجعول است، جایی که او درباره جست‌وجو و یافتن خدا سخن می‌گوید، او از ما دور نیست، در او زندگی و حرکت می‌کنیم و در او هستیم. موسیقی موزارت با زیبایی محسوس_نامحسوس، قدرت و وضوحش، بیش از هر موسیقی دیگری نشان می‌دهد که چه مرز دقیق و باریکی میان موسیقی، این ناعینی‌ترین هنرها و دین وجود دارد، دین که همیشه با موسیقی پیوند داشته است. هر دو، هرچند به نحو متفاوت، به یک امر نهایی بیان ناپذیر، به راز اشاره دارند و هرچند موسیقی نباید به دین هنر مبدل گردد، هنر موسیقی معنوی ترین نماد آن «تقدس راز آمیز دین ما»، یعنی خود ِ الوهیت است، عبارتی که موزارت به کار برد.»


از کتاب هنر زیستن اثر هانس کونگ ترجمه حسن قنبری.


+صرفا جهت نقل! 

The sound of silence 🎵


+اگر از مود ما میپرسی اینگونه‌ایم.

"معنی چیزی نیست که بتوانیم مستقیما آن را جستجو کرده و به‌ دست آوریم. عجیب اینکه هر چه مستقیم‌تر آن را جستجو کنیم، به احتمال بیشتری آن را از دست می‌دهیم... معنی مانند لذت باید به طور غیرمستقیم جستجو شود. یافتن خشنودی و معنی در زندگی، پیامد مشغولیت است که احساس تعهد نسبت به دلسوزی کردن، عشق ورزیدن، کار کردن و سازندگی را شامل می‌شود. معنی از اشتغال فرد به آنچه ارزشمند است به وجود می‌آید و این احساس تعهد هدفی را تأمین می‌کند که زنذگی را باارزش می‌سازد. من برداشت ونترس را از این مفهوم دوست دارم که می‌گوید معنی در زندگی، فرآیندی جاری است که در طول عمر خود با آن دست به گریبان هستیم :«چیزی که یک روز معنی می‌دهد شاید روز بعد بی‌معنی باشد و چیزی که برای یک نفر در طول زندگی معنی‌دار بوده شاید وقتی که او در بستر مرگ قرار دارد، بی‌معنی باشد.»


از کتاب نظریه و‌کاربست مشاوره و روان درمانی تالیف جرالد کوری.


+ کاملا موافق نیستم باهاش...یعنی دارم بهش فکر می‌کنم. 

من جاده‌ها را دوست داشتم، توی راه بودن، کنجکاو بودن و آهنگ گوش دادن. هر شهری جز شهر ما، سرزمین عجایب بود. با آدم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عجیب، لهجه‌های عجیب و خوراکی‌های عجیب‌. مامان لباس‌ها و مسواک‌ها و حوله‌ها را جمع می‌کرد، بابا پشت فرمون آواز می‌خواند و من صندلی عقب مینشستم و از چشم‌ها و گوش‌هایم آنقدر کار میکشیدم که خوابم ببرد. ما از همه‌ی جاده‌های جهان رد میشدیم و به جاهای عجیب می‌رفتیم. به شهرهایی که حتی طعم آب خوردنشان فرق داشت، و پشه‌هایشان طور دیگری نیش میزدند و هوایشان ممکن بود به آدم بسازد یا نه. ما غذاهای جدید میخوردیم و توی بازار‌ها راه می‌رفتیم و چیزهای قدیمی میدیدم و توی دستشویی‌های بین راهی به زندگیمان فحش میدادیم و توی دستشویی‌های هتل احساس میکردیم آدم‌های خاصی هستیم. 

و زندگی چقدر عادی بود. سفر کردن، قد کوتاه و دست‌ و پاهای لاغر و اینکه اشکال نداشت با تاپ و شلوارک زیر آفتاب راه بروم، و اینکه بابا موهای مشکی داشت و مامان پوست صاف، عادی بودند.

 آدم‌ها جادویی بودند و دنیا پر از آدم بزرگ بود، و دنیا پر از سفر بود و صدای بابا و پرتقال‌های پوست کنده شده که از دست مامان می‌گرفتم. شمال دریا داشت و بازار ماهی فروش‌ها و هوای مرطوب و ویلا و گیاه‌های عجیبی که نه تهران آن‌ها را دیده بود و نه آن‌ها تهران را. چقدر همه چیز معمولی بود.

و چقدر امروز همه‌چیز معمولیست. آدم بزرگ‌ها چیز خاصی نیستند و دنیایشان عادی و مزخرف و روزمره و کثیف است و حتی اگر خانه‌شان نزدیک دریا باشد یا لهجه‌های عجیب داشته باشند، ترسناکند و خودخواه و تنها. فرقی نمیکند چقدر رانندگی کنی و چقدر دور بشوی، هیچ سرزمین عجایبی نیست و شاید حتی یادت برود دریای شمال را ببینی. از آدم‌ها میترسی اما دروغکی به آن‌ها لبخند میزنی و از فروشنده‌های بین راه متنفر میشوی و از راننده‌ها متنفر میشوی و از جاده‌ها خسته میشوی و آفتاب شدیدتر کله‌ات را ذوب میکند. دلتنگ خانه میشوی. خانه‌ای عادی با موهای خاکستری پدرت که چیزی در دنیا عادی تر از آن نیست. بعد شاید یک روز اتفاقی آلبوم عکس‌هایت را ورق بزنی، ببینی که بابای توی عکس شکم نداشت و موهایش سیاه بود و مامان یک زن جوان و زیبا بود و آسمان آبی بود و دختر کوچولو میخندید... و ببینی که همه‌ی جادوی جهان در همان دختر کوچولویی بود که حالا قد کشیده و‌ حالش از زندگی به هم می‌خورد.



پی‌نوشت: از تموم کردن نوشته‌هام متنفرم چون باید یجوری منظورمو از نوشتن همه‌چیز توضیح بدم و متنفرم از توضیح دادن... . اگه اخرای متن پر از تنفر و بی‌حوصلگی بود دلیلش اینه ک متنفر و بی‌حوصله‌ام!