مشغولِ خودم

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است


بعد از یک هفته‌ی پرکار چطور از خودم پذیرایی کردم؟ فیلم دیدم و اشک ریختم تا درجه‌ی asthma attack! قُربتن اِلل مرگ :|


پی‌نوشت: بلد نیستم درباره‌ی فیلما بنویسم. یا مثلا درباره‌ی کتابا، نقاشیا، آهنگا. هم این که سوادشو ندارم هم این که به نظرم نیازی به توضیح نیست. بزاریم خودشون حرف بزنن. نه؟ 

پی‌ترنوشت: بالاخره پاییز شد! (برای اونایی که دیشب تا صبح صدای بارون نشنیدن و صبح از ترس بارون هی به خودشون نگفتن برم کلاس؟ نرم کلاس؟، زبون در می‌آورد!)

پسر/مرد جذاب کسیه که تو زندگیش هدف داره. کسیه که واسه دیدنت باید وقتشو تنظیم کنه. کسیه که بیشتر روز وقت نداره بهت زنگ بزنه یا جواب تلفنتو بده. کسیه که واسه آینده‌ش برنامه داره‌. مرد جذاب ۱۲ شب نشده از خستگی خوابش میبره.

کسی که بیکاره، بیخود میره دانشگاه و میاد، همیشه وقتش خالیه، هر ساعتی از شبانه روز جواب تلفنتو میده و تنها چیزی که باعث میشه قطع کنه نگرانی برای شارژشه، اونی که میگه صبر کن بابام پول بریزه یه شب ببرمت فلان رستوران، اونی که تا چهار صبح بدون دغدغه باهات حرف میزنه، اونی که وقتی کار داری و نیستی بهانه گیر میشه، اونی که نمیدونه داره با زندگیش چکار میکنه و هیچ برنامه‌ای نداره ولی مدام برات از آینده‌ و با هم بودن و بچه ساختن حرف میزنه، اصلا اصلا اصلا جذاب نیست!


پی‌نوشت: برید متنو یه بار دیگه بخونید‌ این بار جای پسر/مرد، بخونید دختر/زن! 

پی‌ترنوشت: عصبانیم :))

پی‌ترترنوشت: کتاب درمان شوپنهاورو بخونید! این یه دستوره!


تعداد خیلی زیادی از کسایی که ارشد روانشناسی شرکت میکنن رشته‌ی کارشناسیشون غیر مرتبطه. اگر دانشجوی روانشناسی باشید، خیلی براتون پیش میاد که آدما بهتون بگن میخواستن روانشناسی بخونن یا عاشق روانشناسی بودن ولی مثلا رفتن مهندسی برق یا... . روانشناسی رشته‌ایه که خیلی خیلی خیلی علاقه‌مند بهش زیاده و به همون اندازه‌ رشته‌ایه که تا واردش نشی نمیشناسیش. خیلی زیادن آدمایی که وارد این رشته میشن (چه کارشناسی چه ارشد) و بعدش به شدت ناامید میشن چون این رشته با تصوراتشون زمین تا آسمون فرق می‌کنه. حالا بگذریم از این که به هرکی بگی روانشناسی میخونی (یا خوندی) سریع میگه بگو ببینم من چه شخصیتی دارم، یا ازت میترسه و میگه الان کلی برچسب بیماری روانی بهم میزنی، یا حتی ازت میخواد فکرشو بخونی و... .
جدای از تمام شناخت‌های غلطی که درباره‌ی این رشته رایجه، میخوام درباره‌ی فروید زدگی حرف بزنم! فروید به شدت بین علاقه‌مندای روانشناسی محبوبه و یجورایی تنها شخصیتیه که اگر هیچی از روانشناسی ندونید باز اسمش به گوشتون خورده. 
خیلی زیاد میبینم آدمایی رو که به روانشناسی علاقه‌مندن و زیادی فروید میخونن. نکنید این کارو. فروید رو بیشتر از جنبه‌ی تاریخی بخونید و بدونید شواهد تجربی کمی برای نظریه‌ی فروید هست. فروید توسط نوفرویدی‌ها که یکیش دختر خودش بود، نقد و اصلاح شد. اگر روانشناسی براتون جالبه سراغ رویکردای جدیدتر هم برید: انسان‌گرا، اگزیستانسیال، شناختی و... . 
اگر بخوام پیشنهادی بدم کتابای گلسر و یالوم رو پیشنهاد میدم. یالوم رو احتمالا با کتاب وقتی نیچه گریست میشناسید. 
خلاصه که با این سواد کمم (جدی میگم! کمه!) به خاطر اینکه دارم تو حرفاتون میشنوم و تو نوشته‌هاتون میخونم که مدام از فروید نقل قول می‌کنید و نظریاتش رو تایید شده میدونید، پیشنهادم اینه که سراغ رویکردای جدیدتر و معتبرتر برید. حتی اگر نمیخواید زیادی تخصصی وارد ماجرا بشید.
پی‌نوشت: اگر کتاب خوب میشناسید بهم معرفی کنید خوشحال میشم.
پی‌ترنوشت: این جانب یونگ را از فروید دوست‌تر!

بهش میگم یه مَرده بهم پی‌ ام داد. گفت متاهله و میخواد یه همدم داشته باشه. منو که میشناسی نه حوصله‌ی این کارا رو دارم و نه وقتشو. همدم! که چی مثلا؟ ولی خب ادامه دادم. نمیدونم چرا. گفتم بزار ببینم چقدر پیش میره. گفت تو چی؟ سینگلی؟ گفتم دوس پسر دارم. گف اوکی پس همو درک میکنیم. نمیدونستم چیو دقیقا درک میکنم. گفت فقط با من حرف بزن، قول میدی؟ گفتم یعنی چی؟ گف خب مردا غیرت دارن دیگه. زنِ من و دوس پسر تو استثنا. واست همین دو تا بس نیس؟ گفتم نه. گف باشه اشکال نداره. گفت هروقت خواستی بری پیش دوس پسرت بگو که بهت پی ام ندم. گفتم الان دارم میرم پیشش. 8 میام. گف منتظرم. بلاکش کردم.

میگه اه اه چقدر مزخرف و متعفن! 

میگم چرا سعی نمیکنی آدما رو اونطوری که هستن نگاه کنی؟ هیچی نمیگه. 


پی‌نوشت: چقدر دست و پای خودمونو میبندیم!

پی‌ترنوشت: لعنت به چمدونت. لعنت به بلیطی که خودم برات گرفتم. لعنت به اس ام اسِ هنوز نرفته دلم براتون تنگ شده! همه‌ی زندگیم داره با جاده‌ها و کیلومترا و بلیطا و پروازا تیکه تیکه میشه.

پی‌ترترنوشت: یه رشته‌ای رو انتخاب کنید که یهو وسط کلاس به خودتون بیاین ببینین چشاتون به شکل ابلهانه‌ای از ذوق برق میزنه! وسط همه‌ی مزخرفیای زندگی این چیزا واقعا لازمه!

تا حالا دقت کردین روی دست و پشت دست، یکین؟!

یونگ خاطرنشان ساخت که در نیمه‌ی اول زندگی، باید روی دنیای عینی واقعیت، یعنی، تحصیلات، شغل و خانواده تمرکز کنیم. در مقابل، نیمه‌ی دوم زندگی باید صرف دنیای درونی، ذهنی شود که پیش از این نادیده گرفته شده است. نگرش شخصیت باید از برون‌گرایی به درون‌گرایی جابجا شود. تمرکز بر هشیاری باید با آگاهی از ناهشیار تعدیل شود. تمایلات ما باید از مسایل مادی به مسائل معنوی، فلسفی و شهودی تغییر یابد.


از کتاب نظریه‌های شخصیتِ شولتز


پی‌نوشت: مرسی از اپ ‌ AccuWeather برای اضافه کردن قسمت dust and dander. :)) 

پی‌ترنوشت: خیلی دلم میخواد به میانسالی برسم. نه که بخوام مردنو به تعویق بندازم، حس میکنم حق دارم تجربش کنم. 

بارنوم یک سیرک باز بود، و یکی از کارهایش برای سرگرم کردن مردم، فالگیری بود. او به سایر فالگیران چنین توصیه می‌کرد: حرف‌هایی بزنید که عمومی باشند و همه باور کنند. اثر بارنوم به این موضوع اشاره دارد که مردم عاشق این هستند که حرف های کلی و عمومی را به صورت توصیف خاص و شخصی تعبیر کنند. برای دیدن اثر بارنوم به چشمم خودتان، چند روز پشت سر هم صفحه‌ی ‌‌‌‌ طالع‌بینی یک روزنامه را باز کنید و هر ۱۲ پیش‌بینی برای متولدین ماهای مختلف را بخوانید. خواهید دید که پیشگویی های ارایه شده برای سایر ماه‌ها در مورد ماه تولد خودتان نیز صدق میکند. پیش گویی ماه فروردین را از روزنامه ببرید و آن را برای دوستتان که متولد مهر است بخوانید، به احتمال زیاد دوستتان از میزان دقت و صحت این پیشگویی حیرت زده خواهد شد!


از کتاب آسیب شناسی روانیِ دکتر گنجی

+ جالبه که بین دانشجوهای روانشناسیم بی‌توجهی به این پدیده به شدت دیده میشه! 

توی لحظه‌های خوب زندگیم از همیشه بیشتر غمگینم. 

اگه آقای ایکس عاشق پیتزا باشه و تنها چیزی که تو زندگی براش مهمه خوردن پیتزا باشه، چرا باید جلوی پیتزا خوردنشو بگیریم؟ حتی اگر خطر مرگ بر اثر پیتزازدگی تهدیدش کنه... . هنوز جوابی برای این سوال پیدا نکردم.

امروز تو راه دانشگاه یه پسر با پدرشو دیدم که برای ثبت نام اومده بودن. پدره حسابی سوال پیچم کرد که دانشگاه چطوریه و خوابگاه چجوری بگیریم و غذا چجوریاس و این حرفا... . توی دانشکده‌ام به چند نفر که با قیافه‌های شگفت زده و گیچ به دیوارا و پله‌ها زل زده بودن آدرس دادم و مدام به خودم گفتم انگار همین دیروز بود که تو راهروی کلاسا گم شده بودم و نمیدونستم بوفه‌ی دانشکده کجاس... . ترم یک همه بهم میگفتن عاشق نشی، فلان کارو نکنی، فلان جا نری، فلان استاد فقط از جزوش امتحان میگیره‌ها، تو کلاس فلانی حرف بزن اسمتو بشناسه بعدا نمره میده و هزارتا توصیه و نصیحت دیگه ولی هیچکس بهم نگفت میگذره هاااا. یهو به خودت میای میبینی دانشگاه به این بزرگی رو از کف دستت بهتر میشناسی. قلق استادا دستت اومده. شیطونی و عشق و حال و کافه گردی و سیگار و شب رو تخت یکی دیگه خوابیدن و شاگرد اولی و سه واحدی افتادن و گند زدن به اولین ارائه و چرت زدن تو جلسه‌های انجمن شعر و شب بیداری خوابگاه و همه چیزو تجربه کردی. بعد فقط میشینی یه گوشه نگاه میکنی و میگی تف به این دنیایی که هنوز گرم نکرده تعویضت میکنه. 


پی‌نوشت: هیچوقت انقدر کتاب نخرید که هم پولتون تموم شه هم وقت خوندنشونو نداشته باشید.
پی‌ترنوشت: هیچوقت این قضیه‌ی تفکر مثبتو درک نکردم. سر کلاس هر بحثی میشه همیشه یه نفر هست که بحث تفکر مثبتو پیش بکشه و من سرم شروع کنه به سوت کشیدن.