مشغولِ خودم

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

به طور اتفاقی یه فیلم فلسفی با موضوع مرگ‌ میبینی دقیقا همون روزایی که داری کتابی میخونی با موضوع غلبه بر وحشت از مرگ که مدام از مباحث اگزیستانسیال بحث‌ می‌کنه. توی یک روز خیلی اتفاقی دو تا مطلب میخونی که بهت یادآوری می‌کنه یکی از شاعرای مورد علاقت تو تصادف کشته شده و همینطور یکی از نویسنده‌های خیلی خوبی که میشناسی. هر دو تو سن کم. خب بعدش چی میشه؟ درسته! یه تصادف بد میکنی. درست روزی که شبش صدها نفر میمیرن...! 


پی‌نوشت: همیشه گفتم که ترس از مرگ یا بهتره بگم آگاهی از مرگ موتور محرکم بوده توی زندگی. و همین چند اتفاق باعث شد دوباره همون آدم فعال قبل بشم که نمیخواد لحظه‌هاشو از دست بده.

دانشگاه آدمو ناامید می‌کنه. دیروز با چند تا از خفن‌ترین بچه‌های کلاس سر یکی از میزای بوفه نشسته بودیم و حرف میزدیم. همه معتقد بودن داریم عمرمونو تلف میکنیم و توی کلاسا هیچ چیزی یاد نمیگیرم. با این که هممون عاشق رشتمونیم ولی دلسرد شده بودیم. یکی از بچه‌ها از رتبه‌بندی جدید دانشگاها گفت. دانشگاهی که توی رشته‌ی من بهترین رتبه رو توی ایران آورده بود، دانشگاهی بود که صددرصد میتونستم قبول شم ولی انتخابش نکردم. هیچوقت تو زندگیم نگفتم پشیمونم الانم نمیگم ولی خب شاید بهتر باشه تو تصمیم گیریای بعدیم کمتر محافظه کار باشم. 
دیشب و امروز که شدیدا روی دو تا پروژه‌ی مربوط به رشتم ولی غیر درسی، کار میکردم و ساعت ها چشم از مقاله‌های سخت و کتابای پیچیده برنداشته بودم، متوجه شدم کلاسای دانشگاهو نباید جدی گرفت‌. مهم اینه که اونقدر رشتتو دوست داشته باشی که با سردرد میگرنی و حالت تهوع بشینی چند ساعت مقاله بخونی و کیف کنی. درحالی که یکی از اساتید به شدت به حاطر انتقادی که ازش کردی و غیبت سر کلاسِ پرسش از دستت شکاره. ؛)

پی‌نوشت: شاید باورتون نشه ولی سرتا پا روی ویبره‌ ام و تمام این پستو با لرزش براتون تایپ کردم. واقعا نباید ازم تقدیر بشه؟ 

شما حتی اگر خیلی در دپرشن خود فرو رفته باشید و موهایتان را هفته‌ها شانه نکرده باشید و هی اشکتان سر بخورد پایین گوشِتان (چون از صبح نتوانسته‌اید از حالتِ یوری دراز کشیده روی تختتان به حالت دیگری تغییر حالت دهید.)، باز هم میتوانید چیزهایی در این دنیا برای شکرگزاری پیدا کنید. حتی اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید و دنیا هم به جاییتان نباشد. اما میخواهم بگویم که دنیای خوب و خوشگل و نازی داریم که جای شکرگزاری دارد. مثلا ببینید، یک درونگرای دپرس از خدا چه میخواهد؟ گوشه! و دنیا پر از گوشه است. مثلا همین گوشه‌ی تخت که من یوری خوابیده‌ام تویش و پریچ میکنم. اینطوری میشود که شما یک چیز خوبی در این دنیا پیدا میکنید و توی چشم‌های سرختان برق امید ظاهر میشود. اما از آنجا که خوشی به ما درونگراهای دپرس نیامده ناگهان متوجه میشوید که جهان گوشه ندارد! بله کره‌ی زمین گرد است. کهکشانمان هم. و اصولا کل دنیا کره‌ طور است و کره گوشه ندارد! بله! دنیا جای ما درونگراهای دپرس نیست. دنیا هیچ گوشه‌ای برای ما تعبیه نکرده است. حتی پیتزا گرد است، حتی همبرگر، حتی نارنگی، حتی... . 

و اینطور میشود که دوباره خیسیِ چندشناکی را حس میکنید که به سمت زیرِ گوشتان نزدیک میشود...! 


+پی‌نوشت: نمیدونم تا حالا دلتون خواسته مریضی خاصی داشته باشید؟ مثلا شنیدم بعضیا تو بچگی فانتزیشون بوده دستشون بشکنه و اینا. الان من فانتزیم اینه که اسکیزوفرنی بگیرم. :/ 

با مامانم بحثم شد، گفت من حوصله ندارم هر روز یه سازی برای من بزنی. برو شوهر کن! گفتم هااا؟؟؟ گف جدی میگم برو شوهر کن. 

هیچی دیگه منم دارم میگردم :)))


پی‌نوشت: نه کتاب میخونم نه کلاسامو میرم نه حتی میتونم از تختم بلند شم. تو این شرایط فقط‌میتونم دیوانه وار سریال ببینم. اگر یه روز کار بالینی کنم هر کیس افسردگی ای بیاد میشینم باهاش گریه میکنم. :/

پی‌ترنوشت: تو این وضعیت این گرم و سرد شدن هوا چی میگه؟ اونایی که با تغییر هوا ریه‌شون تعطیل میشه بیان بشینیم گریه کنیم.

اگه این فرصتو داشته باشم که حرفایی که آدمای زندگیم درباره‌ی من به یه نفرِ سوم میگن رو بشنوم، جراتشو داشتم؟ 
 
+ایز پلیینگ! friction-imagine dragons
همه کس کورکورانه پیش خود تصور میکند که وجودش فقط عبارت از وجدان خودآگاه است و او وجدانا خود را فردی فروتن و بی‌اهمیت میداند که وظایفش را به طرز معقول اجرا و زندگیش را تامین میکند و بنابراین هیچ کس به این نکته توجه نمیکند ک این توده‌ی متشکل و منظمی که نامش کشور یا ملت است با قدرتی اداره میشود که ظاهرا غیرشخصی و نامحسوس ولی وحشت انگیز است و هیچکس و هیچ چیز قادر به جلوگیری از آن نیست. غالبا چنین تصور میشود که این قوه ی مهیب مخلوق ترس از ملت هم جواری است که اهریمن پلیدی بر آن تسلط یافته است و حال آن که حقیقت ساده این است که چون هیچکس نمیتواند درک کند که به چه صورت و تا چه اندازه خود او گرفتار نیروی اهریمنی و ناخودآگاه است، حالت روحی خود را به همسایه منعکس میکند و بدین ترتیب است که وظیفه ی مقدس تهیه ی قوی ترین توپ ها و مهلک ترین گازها ایجاد میشود. بدتر از همه این است که همه نیز کاملا حق دارند. همانطور که هرکس گرفتار ترسی است که دفع آن عملی و امکان پذیر نیست همسایه هایش هم درست دچار همان ترس هستند. در بنگاه هایی که از دیوانگان نگاهداری میکنند، همه به خوبی میدانند که وقتی ترس به دیوانه دست میدهد، به مراتب خطرناک تر از موقعی میشود که تحت تاثیر خشم یا نفرت باشد.

از کتاب روانشناسی و دین اثر یونگ

پی‌نوشت: کلا یونگ جالبه! 
پی‌تونوشت: نمیدونم چرا ولی شخصی نوشتن تو جایی که هیچکس منِ واقعی رو نمیشناسه یجورایی آرامش بخشه. خب راستش آدمیم که میتونه سال‌ها یه چیزو تو خودش نگه داره ولی یه لحظه دهنشو باز نکنه تا از شرش خلاص شه. دیشب خوابشو دیدم. میشه گفت اولین خواب بعد از مدت ها. اولین خواب بعد از رفتنم. بهم خبر داده بودن که داره میاد تا یه شب پیش هم باشیم اما قرار بود من چیزی نگم. خوشحال شده بودم. رفتم دوش گرفتم تا مرتب باشم و مدام فکر میکردم چی بپوشم. با مامانم هماهنگ کردم که شب نیستم. بعد زنگ زد به موبایلم و گفت که داره میاد. خوشحال بود. نگفتم که میدونستم فقط گله کردم که چرا زودتر نگفتی و وانمود کردم که نیاز دارم حاضر شم. همین. خوابم همین بود. هنوز نمیفهمم چرا انقدر خوشحال بودم. چرا انقدر آسون گیر! چرا انقدر دلتنگ... .

میدونی فرق من و یه آدم خوشحال چیه؟ اون وقتی به آسمون و درخت و دریا نگاه میکنه حس خوبی داره، انگار که صاحب یه خونه‌ی بزرگ باشه اما من هیچ ربطی با اون زیبایی پیدا نمیکنم. من فقط راه میرم. من فقط تنها تر میشم.


پی‌نوشت: این پستو دوست داشتم. فاصله یعنی بی‌فاصلگی