مشغولِ خودم

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

از وقتی پنجشنبه‌ها، هنر - کامپیوتر - ورزش - ورزش بود به بعد پنجنشبه‌ها همیشه خوب بودن. از تقویم خجالت می‌کشم، از اردیبهشت یا حتی از شنبه. وسط یک مریضیِ روانی به سر می‌برم و تاریکی‌ها تاریک‌تر از همیشه‌ان. چند خطی نوشتم، از ته دل، اما جرات انتشار نداشتم. جرات کامنت عمومی، سلفی گرفتن، یا گذاشتن عکس خودم رو توی پروفایل تلگرامم ندارم. از آدمی که هستم فراریم و همه‌ی آدم‌ها غریبه شدن. امروز از این که هنوز هستی و هنوز بیشتر از خودم دوستت دارم تشکر کردم. تنها چیزی که هر روز جای شکر داره. تعهدات مسخره‌ی شغلی دارم و از ترس بدقولی از جام بلند می‌شم و کار می‌کنم و نمی‌فهمم چرا. دیشب خواب دیدم قراره بمیرم و دارم خداحافظی می‌کنم، این کابوس تکراری منه. خداحافظی و نه مرگ. از مامان خداحافظی کردم، با آرامش و لبخند و بعد از خودم پرسیدم چرا باید بمیرم؟ کابوسی بدون جیغ، عرق، زامبی یا تصادف، آروم آروم وارد هشیاریم می‌شد. داشتم به یک دلیل احمقانه می‌مردم و کدوم مرگی احمقانه نیست؟ دیروز باهات حرف می‌زدم و از اون موقع بی‌اختیار تصویر روزی که چادر جشن تکلیفم رو بعد از چند سال سر کردم و دیدم به طرز خنده‌داری برام کوتاه شده، جلوی چشممه. قد آدم‌ها خیلی زود برای خوشبختی‌های کوچیکشون بلند می‌شه، و بعد تبدیل به احمق‌های لنگ درازی می‌شن که خوشبختی رو گم کردن. احمق لنگ دراز هستم که ده سانتی  از یک متر و نیم بودن تجاوز کرده. می‌فهمی چی میگم؟ بیا قد نکشیم. توی رویا، کله‌ی آدم‌های قد بلند قاطی ابرها و ستاره‌ها و پرنده‌هاست، توی واقعیت، سرت کوبیده می‌شه به سقف و درد می‌کشی. بیا قد نکشیم، مریضی روانی نگیریم و پنجشنبه‌ها دو زنگ پشت سر هم ورزش داشته باشیم، خب؟

وقتی رسیدم فقط خودش خونه بود. از اتاقش بیرون نیومد اصلا شاید نفهمید من اومدم. منم رفتم تو اتاقم ولی صداش میومد انگار داشت با کسی دعوا میکرد. لباسامو عوض کردم، صورتمو شستم و تو فکر چایی دم کردن بودم که شنیدم داره گریه می‌کنه و با یکی پشت تلفن دعوا می‌کنه. نمیدونستم جریان چیه ولی نمی‌خواستم دخالت کنم. رو تختم نشسته بودم و کتاب میخوندم که اومد تو اتاق و بهم پرسشنامه داد و رفت. بهم لبخند زد و اصلا شبیه کسی نبود که ناراحته. شب اون دو نفر دیگه‌ام اومدن. تلویزیونو روشن کرد و نشستیم پایتخت دیدیم... . هرچیو درست حسابی یاد نگرفته باشیم، ماسک زدنو خوب بلدیم.

M

گاهی بهت فکر می‌کنم. یادمه آخرین باری که پیام دادی روزای نبودنمو شمرده بودی ولی من اصلا نمی‌دونستم چقدر گذشته. الان چی؟ هنوز حسابشو داری؟ از لحظه‌هایی که تو بغلت بودم چندشم می‌شه ولی آدمی که بودی رو هنوز دوست دارم. قبل از رفتنم بهت گفته بودم که دوست دارم. هیچوقت جلوی خودمو نگرفتم که بهت فکر نکنم. هر بار اجازه دادم توی ذهنم بچرخی و بعد بری. شمارت رو اون یکی اکانت تلگرامم مونده، چند روز پیش اتفاقی دیدم یکی با شمارت اومده تلگرام... یه دختره. بعد عکستو چک کردم...راستشو بخوای زیاد عکساتو چک نمی‌کنم... دیدم یه عکس عاشقانه طوره. نخند ولی اول فکر کردم برای منه... بعد دیدم یه حرف انگلیسی گوشه‌ی عکسه که اسم اون دختره هم با همین حرف شروع میشه. یادته می‌خواستی اون سیمکارتو بدی به من؟ می‌گفتی شماره‌هامون ست می‌شه. اولش برات خوشحال شدم گفتم لابد با کسیه دیگه. ولی بعد هی بهت فکر کردم. اومدی تو ذهنم چرخیدی و بیرون نرفتی. حالا دارم اینا رو می‌نویسم که شاید بری. شاید بچسبی لای همین نوشته‌ها و همینجا بمونی... موهامو کوتاه کردم. شاید چون اگر بدونی خیلی ناراحت می‌شی... می‌گی مگه دوسم نداری که موهاتو کوتاه می‌کنی؟... نه دوستت ندارم. دوست ندارم هیچکدوم از عکسامون بیاد جلوی چشمم. دوست ندارم یادم بیاد که به خاطرت گریه کردم. هیچوقت از تموم شدن رابطمون پشیمون نشدم. فقط بهت فکر می‌کنم. برام مهم نیست که کجایی یا چیکار می‌کنی یا اون دختره کی بود. حتی اگر بگم خوشحالیت برام مهمه دروغ گفتم. هیچی برام مهم نیست و تو فقط یک مشت خاطره و تصویری. فقط بهت فکر می‌کنم. سه چهار سال پیش یه بار اتفاقی آدرس وبمو دیدی. زیر بار نرفتم که منم ولی نمی‌دونم باور کردی یا نه. نمی‌دونم بعدا بهش‌ سر زدی یا نه. یادگرفتی به جای بلاگفا بنویسی بلاگ دات آی آر یا نه... ولی ته دلم دوست دارم اینو بخونی. شاید تو تنها آدمی باشی که درکم کنی.

بخش‌های کمتر شخصی یادداشتی در صفحه‌ی آخر سررسید پارسال، یا همین چند روز پیش.

دوست دارم زندگی رو ببینم، بشنوم، لمس کنم، بو کنم و زندگی کنم. 

سلین تو کتابش میگفت: «پشت سر هر موسیقی باید سعی کرد آن آهنگ بدون نت را که برای ما ساخته‌ شده شنید، آهنگ مرگ را...». 

با هر انتخاب چیزهایی رو از دست میدیم و من فکر میکنم انتخابی نگاه کردن به زندگی، از دست دادن بخش‌هایی از اونه. 

...

من به صدای بغض هام گوش دادم و فکر میکنم مهم تر از درمان، خوب گوش دادن به صدای درده.


+ نوشته‌های هول هولکی چند دقیقه مونده به سال تحویل،بد خط و به هم ریخته... چرا اینجا مینویسم؟ چون فرصت میکنم از نگاه مخاطب بهشون نگاه کنم و نقدشون کنم... یه دفتر شخصی رو میشه راحت بخشید.