مشغولِ خودم

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

نمی‌فهمم چرا ازم تعریف می‌کنن، ولی می‌دونم باید چه کار کنم. کم کم از کودنی که نمی‌دونست چیو کجا بگه دارم تبدیل می‌شم به کودنی که بیشتر وقتا به جا و درست حرف می‌زنه... و خوشحالم. ازم تعریف می‌کنن. نه همه! خیلیا ازم بدشون میاد. هنوز نمی‌دونم کیم، کجام یا قراره چی کار کنم. فقط می‌دونم قلبم برای چی می‌تپه و همین خیلیه. امروز استاد فلانی بهم تلنگر زد که دختر! چته! چرا از فرصتات استفاده نمی‌کنی؟ راست میگف. چمه؟ چقدر خوبه که هیچوقت به یقین نمی‌رسیم. چقدر خوبه که هرچی بیشتر سعی کنیم بدونیم، علامت سوالامون بیشتر می‌شن. زندگی من همین علامت سوالان.

پی‌نوشت: اگر بودی مدام بهت زنگ نمی‌زدم. باهات صمیمی نمی‌شدم. هر بار میومدم خونتون محکم‌تر بغلت نمی‌کردم. اگر بودی فقط خیالم راحت بود که رو همون مبله نشستی و وقتی بیام خونتون برام چایی میریزی، بوسم می‌کنی و باهام حرف می‌زنی. همین‌. جای خالیت روی اون مبل، حتی از کلی کیلومتر اونورترم آزارم میده. 

پی‌نوشت: هیچوقت نمی‌تونم مرگو باور کنم. فقط می‌تونم منتظر بمونم نوبتم بشه. مرگ برام موقتی‌تر از زندگیه... دختره‌ی ترسو! 

همه‌ی ما یه منِ ایده‌آل داریم که هیچوقت واقعی نمی‌شه اما می‌تونیم بهش نزدیک بشیم. امروز که فهمیدم اردیبهشتم داره به آخر می‌رسه، به این فکر افتادم که منِ ایده‌ال من هیچوقت به بهار آلرژی نداره. اما خب در حقیقت من از اسفند دارم عذاب می‌کشم و هنوز هیچی از بهار نفهمیدم... راستی پاییزم فصل قشنگیه و من بهش آلرژی دارم :))) 

باید از لا به لای ساعت‌های خابم، بیداری رو بیرون بکشم و از میان ساعت‌های بی‌حسی، یکی دو ثانیه بخندم/گریه کنم.


پی‌نوشت: مرسی از معرفیاتون. از بینشون کتاب خریداری شد

پی‌ترنوشت: فکر می‌کنه چون دستشویی بیرونه صداش داخل نمیاد، ول اتاق من نزدیکه و صداهای تولید شدشو میشنوم. خب چی می‌شه؟ هیچی! آدم محترمیه. این معیارا چیه ساختیم؟! خلاصه که اگه اینجارو خوندی و فهمیدی صدات شنیده میشه، راحت باش. سانسورش نکن. می‌دونم چه حالی میده! 

اگر بخواید به مهم‌ترین آدم زندگیتون یه کتاب هدیه بدید، و این اخرین چیزی باشه که می‌تونید بهش ببخشین، چه کتابی هدیه میدید؟ لطفا تا آخرِ امروز بهم بگید.

پی‌نوشت: جور دیگه‌ای نمی‌تونستم بگم پول ندارم کتاب بخرم ولی یه چیزی بگید که از پول نداشتن مهم‌تر باشه :))

دانشگاه رفتن بدترین تصمیمی بود که می‌تونستم برای بهترین سال‌های زندگیم بگیرم.

امروز با دو تا از دوستام و یک همکلاسی شدیدا مبادی آداب برای یه کار تقریبا اداری توی بخش اداری دانشگاه سرگردون بودیم و از این اتاق به اون اتاق، به هر دری می‌رسیدیم اون دختر مبادی آداب می‌ایستاد و به ما تعارف می‌کرد. چند تا درو اینطور رد کردیم تا بالاخره کلافه شدم و تا ایستادن، از در رد شدم و گفتم چرا تعارف می‌کنید؟ دختره خندید و مشکل رد شدن از در حل شد و باقی درا رو راحت گذروندیم. من معمولا جلوی هیچ دری تعارف نمی‌کنم و اگر کسی بایسته و بهم تعارف کنه رد می‌شم و فقط می‌گم ممنون. بعضی چیزا هیچ دلیلی ندارن و رعایت اصول بی‌دلیل کار احمقانه‌ایه از نظر من. بعد همین آدما حرف از شکستن تابوها و پیروی نکردن از سنت‌های بی‌دلیل می‌زنن. تعارف تنها کاری که می‌کنه معذب کردن آدماس. 

شاید اون دختره فکر کنه من خیلی گاوم، ولی خب گاو بودن گاهی اونقدرام بد نیست.

نمی‌شه گفت لهجه ولی معلومه مال جایی از ایرانه که من نمی‌شناسم، انقدر دلنشین حرف می‌زنه که دلم نمی‌خواد تلفنش تموم بشه.

لکن طوری نباشد که فصل اختلالات و انحرافات جنسیِ آسیب شناسی روانیتان را بخوانید و هی یاد دوست‌پسرهای سابقتان بیفتید! 

پی‌نوشت: اینا رو چرا به همه‌ی آدما یاد نمی‌دن؟ من توی نوجوونی هیچی از اینا نمی‌دونستم و سال‌ها متوجه نشدم اونی که باهاش تو رابطه‌ام شیلنگه! بله! طرف مشکل جنسی داشت و من نمی‌فهمیدم.

یکی از بدی‌های زندگی با همخونه، اینه که باید به تمام مکالماتش با دوست‌پسرش گوش کنی. (منتظرم صحبتش تموم شه و پاشم برم توی اتاق).

یکی از بدی‌های نشستن کنار کراشت توی دانشگاه، اینه که هیچی از کلاس نمی‌فهمی (بله روش کراش دارم و جز خودم کسی نمی‌دونه!)

[خب با دوست پسرش دعواش شد]

از سری پست‌های مزخرف‌تر از معمول 

یادمه توی تمام مراسماش باید پامی‌شدم و پذیرایی می‌کردم، دسمال می‌دادم به اونایی که اشک می‌ریختن و خرما تعارف می‌کردم. واسه همین حسرت یه دل سیر گریه کردن براش، تا ماه‌ها تو دلم مونده بود.

وقتی بچه بودم خیلی مریض می‌شدم، بدترین و ترسناک‌ترین اتفاقی که می‌تونست بیفته این بود که دکتر برام آمپول بنویسه. من تمام پروسه‌ی انکار، خشم، چانه زنی، افسردگی و پذیرش رو طی می‌کردم. آمپول از همه چی بدتر بود، حتی از سرُم. اون دوران، زندگی برام زمانی بود که بین این آمپول تا مریضی بعدی و آمپول بعدی فاصله میفتاد. توی اون فاصله می‌تونستم شاد باشم، بازی کنم و زندگی رو زیبا ببینم... تا این که مریضی بعدی فرامی‌رسید و آمپول بعدی تجویز می‌شد. بزرگ‌تر که شدم، دیگه کمتر مریض می‌شدم، آمپولم دیگه اونقدرا وحشتناک نبود. شاید چون چیزای بدتری رو تجربه می‌کردم. از دست دادن آدما، باور نکردنش و اون احساس سنگینی وحشتناک وقتی توی سکوت می‌نشستم و به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. حالا اونقدر بزرگ شدم که زندگیم تو فاصله‌ی از دست دادن یکی تا از دست دادن بعدی معنا می‌شه. و من از از دست دادن‌های بعدی می‌ترسم.