مشغولِ خودم

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

اگه به خاطر نزدیک شدن تاریخ پریودش غمگینه و گریه میکنه، اون حالِ بد واقعیه و اون آدم داره رنج می‌کشه. گفتن این که واسه پریودته، یا هر ماه این موقع همینجوری میشی، چیزیو حل نمیکنه.

جای زخمِ بزرگ شدن با پدر یا مادری که اختلال روانی داره، خیلی سخت خوب می‌شه... شایدم زیادی خوش‌بینم! 

از با تلفن حرف زدن متنفرم و بدنم به دلایل ناشناخته‌ای بسیار خسته‌س. هفته‌هایی که گذشت به پیش پا افتاده‌ترین مسائل زندگیم پرداختم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم خونه. سعی کردم هیچ رد پایی ازم باقی نمونه، نه روی تخت، نه توی کابینتا... جز اسکاچی که ظاهرا بچه‌ها به اسکاچ خودشون ترجیحش می‌دادن و سر یک هفته حسابی ازش کار کشیده بودن. تولدش شد و بعد از پنج شیش سال اولین تولدی بود که با هم نبودیم. هیچ حسی ندارم. امروز به ف گفتم که این لباسو اون برام خریده و دوتایی لبخند زدیم. هیچ حسی بهش ندارم. دست و دل باز بود. امروز ف میگفت که پسرای دست و دلباز بهترن. نمیدونم. هیچ حسی ندارم. از روزی که اومدم خونه داروهای جدیدو امتحان میکنم، آلرژی چشمم با قرص خوب نمیشد. از قطره چشمی متنفرم. بی‌رحمانس. و اسپری بینی احمقانه‌ترین فرم داروییه که دیدم. خب البته شیافم احمقانس ولی میشه بهش فکر نکرد. اسپری تنفسیم که دراماتیک‌ترین مدل! آلرژیم چیز احمقانه‌ایه. بدنت به چیزای عادی واکنشای احمقانه میده. یه چیزی شبیه طور دیگر دیدن! مثلا ریه‌هات گرده گلا رو طور دیگری میبینن و یهو میترسن... چی میگم؟ بابا به خدا حسرت به دلم مونده یه بار تو خوابم باشی و اون خواب کابوس نشه. دلم میخواد از هویتم فرار کنم. به کجا؟ به خودم! مگه میتونم جدای از هویتم وجود داشته باشم؟ دلم برای بچگیام تنگ نیست. از با تلفن حرف زدن متنفرم و هیچ حسی ندارم. از ف یاد گرفتم که حال خوب داشتن یه انتخابه که حق نداری به خاطرش سر کسی منت بزاری. از تماشای دختر زخمی‌ای که آواز میخونه و جلوی آینه موقع ارایش کردن اروم میرقصه لذت میبرم. بعضی دخترا بوی تازگی میدن. بوی آب دادن به گلای باغچه. من بوی سردرگمی میدم. بوی گم شدن لای جمعیتی که شبیه هیچ کدومشون نیستی. بوی بغضی که از غریبی قورتش میدی. دخترا قشنگن. مثل درختا. ازم میپرسه چرا خدا اینجوری میکنه؟ نمیدونم کدوم خدا رو میگه. با ماشین رئیس دانشگاه فلان اومدیم تا لب جاده‌ی وطن، بدم میاد از بوی دکترا، بوی دانشگاهیا. از ماشینای نو و لباسای اتو کشیده و کله‌های کچل. بدم میاد از دکتر دکتر بستن به ناف این و اون. دوچرخه ها رو دوست دارم ولی. لعنت به خودروی ملیِ دکتر. من عاشق همه ی آقاهایی میشم که غروب با دوچرخشون میان نونوایی. دلم برات تنگ شده. سر این جمله چشمام پر اشک میشه و دیگه نمیتونم چیزی بنویسم.