مشغولِ خودم

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

۱. بزرگترین بخش اندیشه‌ی خودآگاه را می‌باید در شمار کرد-و-کار غریزی نهاد، از جمله اندیشه‌ی فیلسوفانه را. در این باب می باید از نو نظر کرد، همچنان که در باب وراثت و فطرت نیز از نو نظر کرده‌ایم. همچنان که عمل زایمان در کار و جریان وراثت کمترین نقشی ندارد، «خودآگاه بودن» نیز هرگز ضد غریزی بودن نیست.

۲. رفته-رفته بر من روشن شده است که هر فلسفه‌ی بزرگ تا کنون چه بوده است: چیزی نبوده است جز اعترافات شخصی مولف‌اش و نوعی خاطره نویسیِ ناخواسته و نادانسته.

۳. فلسفه همین انگیزه‌ی درونی استبدادگرانه است، یعنی معنوی‌ترین نوعِ خواستِ قدرت، خواستِ «آفریدن جهان»، خواستِ علت نخستین [بودن].


«از کتاب فراسوی نیک و بد، نوشته‌ی فریدریش نیچه، ترجمه‌ی داریوش آشوری»

1. زنگ آیفون. مگه قرار نبود دو نفر باشن؟ چرا! گفت خودم و دختر عمم، چند نفرن مگه؟ پنج شیش تا! 

2. تلگرام. از ف خبر داری؟ میخواستم بهش یه خبر خوب بدم. عه به سلامتی چه خبری؟ عروسیمه میخواستم بگم داره میاد لباس بیاره. ای جان، بهش پیام بده حالش خوبه. باشه دمت گرم [بهت زده. چرا منو دعوت نکرد؟]

3. ماشین، با سه همکلاسی-دوست. میم: آدرس تالارو بفرست برام. ف: برم خونه از کارت براتون عکس میفرستم. [یک ساعت و نیم حرف درباره ی عروسیِ ف. علاوه بر تمام حرف هایی که تو این چندماه زده شده... هیچ دیالوگی با من انجام نشد.] بعدازظهر. تلگرام. میم: اگه میای عروسی ما بیایم دنبالت [به فکر فرو میرود...  من که دعوت نشدم...] نه عزیزم خوش بگذره. عه چرا؟ نمیتونم بیام. اوکی. یکی دو روز بعد، اولین مواجهه با ف بعد از عروسیش. چرا عروسیم نیومدی دختره ی ...؟ [به دوربین خیره میشود]

4. همه چیز با حداقل نیم ساعت تاخیر شروع میشه، حتی یه قرار کاری!

5. صف تعریف نشده.

6. تعداد افراد از دو نفر بیشتر بشه، آهنگ میخونن یا با زدن پشت قابلمه/لگن/هر چیزی، آهنگ میزنن.

7. استفاده بیش از حد از فعل گرفتن.

8. با صدایی حرف میزنن که ما دعوا میکنیم.

9. «همسایه ها خوابن» تعریف نشده.

10. هر کسی ممکن است از شما سوال شخصی بپرسد، حتی راننده آژانس.

11. خوش رو و مهربان.

12. آرامش/زندگی بی استرس

13.  هوای خوب/فاقد برف

14. صمیمانه/ اجتماعی


.

«عشق» از نظر آدما، یه مفهوم معنویه که باید فراتر از جسم باشه ولی در واقع مخلوطیه از بدن، غریزه، و خودخواهی.

+ شاید بهتر باشه در حد هورمونامون ازش انتظار داشته باشیم و برای بقیه ی کمبودا خودمون یه فکری بکنیم، نه؟
#واقع‌بینی‌شاید
به خودم برمیگردم. این بار با آگاهی از این که اون بیرون هیچکس نیست که فضاهای خالی منو پر کنه و من بتونم فضاهای خالیش رو پر کنم. با این آگاهی که تنهایی، گمشده ی منه. 

.

گاهی صداتو میشنوم. تو سرم. لهجت. لحنت. گاهی صداتو میشنوم بدون این که بهت فکر کرده باشم. یه بار حتی شماره تلفنتو به جای شماره خودم نوشتم... اشتباهی! چقدر بزرگ شدن سخته. باید تصمیمای وحشتناک بگیری. باید آدما رو رها کنی. با دستای خودت به خودت زخم بزنی. لعنت به اون روزا. دلم تنگ نشده. فقط این واقعیت که یه روزی بودی، یه روزی بودیم... عجیبه! 

دیشب میگفت من فقط میدونم همیشه ناراحتی ولی نمیدونم چرا. یه بخش از افسرده بودن احساس گناهیه که نسبت به آدما داری. میتونستم دختر بهتری باشم. بدهکارم به همه. به خواهرم، به پارتنرم، به رفیقم، به بدنم. 

چه دنیای بزرگیه هر آدم. دوست دارم آدما رو تماشا کنم. صورتشونو، بدنشونو، جزئیاتشون... شکل نگاه کردنشون، غذا خوردنشون، وقتی دارن کیف پولشونو درمیارن تا چیزیو حساب کنن، وقتی تو تنهایی، پشت فرمون با انگشتاشون روی فرمون ضرب میگیرن و سرشونو تکون میدن. دوست دارم آدما رو نگاه کنم. تا ابد. دوست دارم حرکت چشمشونو دنبال کنم، به اشکی که توی چشمشون جمع میشه نگاه کنم، به فاصله ی بین مژه هاشون زل بزنم. آدما قشنگ تر از کتابان. گاهی آرزو میکنم داستانایی که  درباره روح میگن واقعیت داشته باشه. که بعد از مرگم یه ابدیت زمان داشته باشم که توی دنیا بچرخم و همه چیزو نگاه کنم، نگاه کنم و نگاه کنم. 

همیشه میتونی تو نوشته هام پیدام کنی. امروز، همینقدر بی سر و ته، همینقدر گنگ و همینقدر خب که چی ام.


پی نوشت: in solitary social experiment جالب بود ولی خب نه خیلی زیاد. تو یوتیوب دیدمش.

... مثلا بعضی‌ها به علت اتفاقات جالبی که در زندگی کسی رخ داده است، بر او رشک می‌برند، اما می‌بایست به نحوه‌ی ادراک او حسرت برند که به آن رویدادها چنان اهمیتی داده است که توصیفش توجه آدمی را جلب می‌کند. زیرا رویدادی که ذهنی پرمایه را به شدت به خود جلب می‌کند، در ادراک ذهن تیره‌ی فردی عادی، چیزی جز صحنه‌ای پوچ از زندگی روزمره نیست.

درباب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور


+ Oh fuck!!!