مشغولِ خودم

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است


من اصولا درباره‌ی فیلما صحبت نمی‌کنم. تنها دلیلشم اینه که بلد نیستم. وگرنه خیلی دوست داشتم سواد حرف زدن درباره فیلما رو داشته باشم. درباره ی این سریال چندتا نقد خوندم اما قرار نیست نقدش کنم یا با زبون نقد دربارش صحبت کنم. 

من فکر میکنم مفهوم عمیقی که این سریال میتونست با خودش داشته باشه، با تمرکز روی نوجوونی، خودکشی و آزار جنسی محدود شده یا حداقل مخاطب به مفهوم عمیق تر (که شاید وجود داشته باشه و شاید ساخته ی ذهن من باشه!) دسترسی نداره. البته این میتونه از دیدگاهی جز دیدگاه من نقطه قوت به نظر برسه، چون سریال این پتانسیل رو نشون میده که به سطحی ترین مخاطب هم پیام مهمی رو برسونه. 

گفتم قرار نیست نقد کنم و برای همین این مجوزو به خودم میدم که وارد داستان بشم. داشتم کامنتای یه سایتو میخوندم که لینکای دانلود سیزن دوی این سریالو گذاشته بود و چند نفری در حد یکی دو خط نظرشونو گفته بودن. یکی نوشته بود من میتونم با شخصیت هانا همذات پنداری کنم و خیلی از چیزایی که تجربه کرده برای منم پیش اومده. زیر اون کامنت یه عزیزی نوشته بودن «یعنی مورد تجاوزم قرار گرفتی؟» نمیدونم چرا فکر این کامنت از سرم بیرون نمیره. حتی بعد از دیدنش به خودم گفتم من از این مملکت میرم! اما خب به هرحال میخوام بگم منم با شخصیت هانا همذات پنداری میکنم (و شما میتونید هرجور خواستید این قضیه رو تحلیل کنید!). 

چند جا خوندم که هانا رو یه نوجوونِ حساس و بی عقل توصیف کرده بودن. من فکر میکنم ما هنوز مشکلات روانی رو جدی نمیگیریم و دردی که جسمی نباشه رو درد نمیدونیم و با زدن برچسب ضعیف یا احساساتی، تمسخرش میکنیم. ما از کسی که استخوناش شکسته توقع نداریم مثل یه آدم عادی راه بره، اما از آدمی که دردِ روانی داره، انتظار داریم یه آدم عادی باشه و تصمیمات «عاقلانه» بگیره. اگر دست کسی زخم باشه، شما به اون زخم ضربه میزنید؟ اما باید بگم که تک تکتون به روح زخمی هم بی رحمانه ضربه میزنید و حتی بهش فکر هم نمیکنید. وقتی افسرده ای (طبق تجربه من) همه چیز چند برابر درد داره. شاید حرفی که قبلا براتون اهمیتی نداشته، بتونه تا چهار پنج روز غمگینتون کنه (شاید مثل کامنتی که بهش اشاره کردم!) و مدام ضربه خوردن و درد کشیدن کارو به جایی میرسونه که فقط بخوای دردو متوقف کنی، همونطور که قوی ترین و عاقل ترین آدما هم ممکنه به خاطر درد جسمی ناله کنن یا به التماس بیفتن.

اما به نظر من مهم تر از درک افسردگی، شجاعت بیان تجربه آزار جنسی، و همه‌ی پیام‌های نسبتا اخلاقی ای که میشه از این سریال گرفت، توجه به اهمیت داستان منحصر به فرد هر آدمه. وقتی هر کس داستانش رو از زبون خودش تعریف میکنه، شما میتونید بازتاب درون اون شخص رو توی نحوه ی روایت داستان و چیزهایی که بهش اشاره میکنه ببینید. به خاطر همین هیچ دو نفری از یک رویداد تعریف یکسانی ندارن. و من فکر میکنم اگر بتونیم بشینیم و به داستان هم گوش بدیم، و داستان هم رو بپذیریم بدون این که مدام بخوایم ازش ایراد بگیریم و دنبال صدق و کذبش باشیم، بدون این که سعی کنیم عقل کل بازی دربیاریم، میتونیم خودمون و دنیا رو بهتر بشناسیم. من طرفدار جمله ی «قضاوت نکنیم» نیستم، اما گاهی باید فقط گوش داد. (یک لبخند ملیح روحانی طور)

پی نوشت: اکثر نقدهایی که به ساخت سریال شده رو قبول دارم و حرف من مطلقا درباره ی کارگردانی سریال نبود.

پی‌ترنوشت: بیس دیقس دارم فکر میکنم عنوان چی بزارم. the struggle is real! :))

قرار بود هر روز یه پست بزارم ولی الان فرداس و من چیزی ننوشتم. خوابم‌ نمی‌بره. مثل هر شب. هر شب سر یه ساعت خاصی چراغمو خاموش میکنم و دراز می‌کشم رو تختم‌ ولی نمی‌تونم بخوابم. تمام این مدت سرم پر از فکرای بی سر و ته و آشفتس. امشبم مثل همیشه. فقط یه لحظه احساس کردم چیزایی وجود دارن که من به اندازه‌ی کافی ازشون ممنون نیستم. مثلا تو این دنیای آشفته‌ی داغون، آدمای فوق العاده‌ی زیادی (نسبت به چیزی که به طور میانگین باید گیر هر نفر بیاد) اطرافم دارم. درسته که همشون رفیق نیستن و بعضیا رو فقط میتونم بخونم یا تماشا کنم، ولی خب حس خوبیه. اگر آدمای خوبی اطرافتون دارین خوشحال باشین. اونا قرار نیس شما رو شفا بدن، قرار نیست مشکلات شما رو حل کنن، ولی بودنشون دلگرمیه و نشون میده دنیا هنوز میتونه جای خوبی باشه. سر و کله‌ی این آدما وقتی توی زندگیم پیدا شد که کم کم شروع کردم به خودم بودن. نمیدونم هنوز به نقطه‌ی ایده ال خودم بودن رسیدم یا نه، ولی میتونم بگم نسبت به قبل خیلی تغییر کردم. اینو خیلی از آدما دوست ندارن ولی اون چندتایی که دوستش دارن، واقعا دوستش دارن. 

یه بار یه جایی نوشتم که تجربه افسردگی به آدمی که قراره بشم کمک بزرگی کرده. امروز داشتم یه مقاله میخوندم که توش نوشته بود ویلیام جیمز آدما رو به دو دسته تقسیم میکنه. یه سری «جانِ طربناک» دارن که به زبون ساده، میشه گفت به سمت شادی، خیر و چیزای مثبت جهان سوگیری دارن. یعنی بیشتر همه چیز رو مثبت میبینن و شر رو کمتر مهم میدونن. این آدما روان سالمی دارن و دین داری بین اینا بیشتره. دسته دوم «جانِ اندوهناک» دارن. اینا برعکس گروه اول به سمت جنبه منفی همه چیز سوگیری دارن و جهان رو جایی پر از شر میدونن. میشه گفت برعکس قبلیا، بدبین هستن. جیمز میگه این آدما ارواح بیمار دارن. بین همین افراد یه دسته بندی دیگه ای انجام میده و در نهایت به این میرسه که بخشی از این افرادِ دارای جانِ اندوهناک، افسردگی دارن. و درباره اونا میگه: «ذهن زودرنج، تمایل به بی دینی دارد و تا آنجا که من میدانم، هیچ سهمی در ساختن نظامهای دینی نداشته است.» اما بعدتر میگه که این افراد اگر بتونن از آمادگی درونی ذهن خودشون بهره برداری کنن (که مبهمه!) تولد دوباره ای رو تجربه میکنن. یعنی طبق متن مقاله «در این تولد دوباره، فرد از درک رنج خود، به فهم بزرگتری از زندگانی خود در متن جهان نایل می آید» که جای دیگه اینو با عنوان «احساسی ژرف از بودنِ آگاهانه» ذکر میکنه. خود جیمز در این باره به زندگی آگوستین قدیس اشاره میکنه.

البته اونجور که متوجه شدم، جیمز طرز نگاه دسته اول (خوشبین ها) رو مطابق با واقعیت نمیدونه و برداشت من این بود که دلیل نسبت دادن صفت ارواح سالم به این افراد ریشه های پراگماتیستی دیدگاه جیمزه (وی ناگهان از اصطلاحات گنده استفاده نمود!) و بازم طبق برداشت من واقعیت رو حد وسط این دو میدونه و جایی اشاره میکنه که کامل ترین ادیان هم خیر و هم شر رو به رسمیت میشناسن و بهش اهمیت میدن. 

خب حالا از این نوشته ی آشفته چه نتیجه ای میخوام بگیرم؟ هیچی :)) ولی میشه بهش فکر کرد. 

!: منظور من زیاد دینداری نبود و چیزی که توجهمو جلب کرد اون احساس ژرف از بودنِ آگاهانه بود. 


پی‌نوشت: روز دوم از تصمیمِ هرروز نوشتن

پی‌ترنوشت: آهنگ پست قبلی رو گوش کنید :)) تا اطلاع ثانوی همونو گوش میدم.

«از جمله چیزهایی که انسانِ والا هیچ از آن سر در نمی آورد، خودپسندیِ بی‌جاست: و جایی که انسانی ازگونه ای دیگر وجودِ چنین چیزی را با دست لمس میکند، او وسوسه میشود که وجود آن را انکار کند. زیرا بر او دشوار است گمان کسانی که برای برانگیختن نظر خوش دیگران نسبت به خویش بکوشند، حال آن که خود به خویشتن  چنین نظری نداشته باشند - و بدین سان «سزاوار» آن نیز نباشند - و سپس خود به این نظرِ خوش ایمان آورند: چنین کاری در نظر انسان والا از جهتی کاریست سخت بی مزه و نشانه ی خوارشماری خویش، و از جهت دیگر کاری بی خردانه و ناجور.

... بشر عامی [در نظر خویش] هرگز چیزی جز آن نبوده است که به نظر [-ِ مهتران] می آمده است: او هرگز عادت نداشته است که بر خود ارزشی نهد و به خود ارزشی نسبت دهد جز آنچه سروران اش به او نسبت می داده اند. ...امروزه نیز بشر عادی در انتظار نظری درباره ی خویش است و سپس به غریزه خود را بدان نظر می سپارد. 

...خودپسند از هر نظر خوشی که درباره ی خویش بشنود، شادمان میشود (یکسره جدا از فایده ی آن و همچنین راست و دروغ اش) همچنان که از هر نظر بدی رنج میبرد؛ زیرا به هر دو تسلیم میشود. او از پی آن کهن ترین غریزه ای که ازنهاد-اش زبانه میکشد، یعنی غریزه تسلیم، خود را به احساس خویش میسپارد.

...آنچه در خون شخص خودپسند وی را برای یافتن نظری خوش درباره ی خویشتن وسوسه میکند، همانا وجود «برده» است و ته مانده ای از مکر بردگان. برای مثال، چه بسیار «برده» که هنوز در زن مانده است! همچنین برده است که با دریافت چنین نظری نسبت به خویش زود در برابر آن به خاک می افتد، چنان که گویی او خود نبوده است که چنین نظری را طلب کرده است.»

از کتاب فراسوی نیک و بد، نوشته فریدریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری


پی‌نوشت: نیچه خوندن برای من تجربه دوست داشتنی‌ای بود و هست. پیشنهاد میکنم نیچه رو به عنوان ادبیات نخونید، درباره ی نیچه بخونید، بشنوید و یادبگیرید و بعد سراغ کتاب‌هاش برید.

پی‌ترنوشت: تصمیم گرفتم هر روز بنویسم و خیلی به خوب بودنش فکر نکنم. نمیدونم چرا این تصمیمو گرفتم ولی حس خوبی بهش دارم.

پی‌ترترنوشت: گوش کردنیِ خوب Together We Will Live Forever 

* خب عنوان هم طبیعتا از همین کتاب انتخاب شده و دلیل انتخابشم این بود که دوست داشتم! همین.

دیگه نمی‌تونم بنویسم. خیلی وقته که دیگه حتی زورم نمی‌رسه یه جمله‌ی درست و حسابی بسازم. ایده‌ی خاصی ندارم و ایده‌های گنگ توی ذهنم، برای نوشته شدن زیادی پیچیده‌ان. توی دفتری که قرار بود خونه‌ی نوشته‌هام باشه، لیست کارای روزانمو می‌نویسم، تماس با فلانی، یاداوری فلان، تحویل کار... . نمی‌دونم چی باعث شده ولی می‌دونم من به خلق کردن زنده بودم. من از روی ذهنم نقاشی می‌کشیدم، از روی ذهنم می‌نوشتم، و حالم خوب می‌شد... باید پیداش کنم، باید زندش کنم، باید برش گردونم.

.

اخبار و تقویم و آدما رو گذاشتم بیرون از اتاقم و درو بستم. تونستم چند روز زنده بمونم و ندونم چندمه و تو دنیا چی میگذره و الان فکر میکنم زندگی لزوما تعریف و استاندارد خاصی نداره. 

یک. روی تختم دراز کشیده بودم و گریه میکردم. همه ی بدنم میلرزید و نمیتونستم درست نفس بکشم. حالم بد بود. واقعا بد. از اینجا شروع شد شاید. نمیدونم. نقطه ی اوجش همین بود. عصبانی بودم. حتی نمیتونستم دستامو کنترل کنم و چیزیو نگه دارم. نمیتونستم نفس بکشم و برای هر نفس کوتاه باید تلاش میکردم. از اینجا شروع شد؟ نمیدونم. همه چیز از یه جا شروع کرد به بدتر شدن و اینجا نقطه ای بود که هیچ چیز نمیتونست بدتر بشه. اینجا جایی بود که آرزو میکردم دنیا تموم شه. عصبانی بودم و بیشتر از اون ناامید. 

منفی دو. همه چیز خاکستری بود. روزای یکنواخت، پر از مرگ. چیزی برای گریه کردن وجود نداشت. خسته بودم. تصمیم گرفتم کتابی که روز تولد پارسالم هدیه گرفته بودمو شروع کنم. معمولا نمیزارم هیچ کتابی یک سال توی قفسه بمونه. اما این مدت همه چیز افتضاح بود. تصمیم گرفتم شروعش کنم.

منفی یک. نشستم روی تختم و کتاب جلوم بازه. فضا پر از نفرته. حالم از زندگیم به هم میخوره. یه چیزایی تو گوگل سرچ میکنم که تهش میرسه به یه وبسایت که میتونی برای فرار از صدای محیط، توش صدای بارون و طبیعت و باد گوش بدی. صدای زیادی نمیاد ولی حالم داره به هم میخوره. صدای بارون گوش میدم. کتابو میخونم. حس خوبیه.

یک. هنوز به نیمه ی کتاب نرسیدم اما وسط این نفس نفس زدن و حال خراب، یه چیزایی از کتاب یادم میاد... بزار بمیره...بزار بمیره. میم داره بهم میگه نفسمو کنترل کنم. به حرفش گوش میدم. 

دو. یک روز گذشته اما هنوز حالم بهتر نیست. میتونم یک ساعت حواسمو پرت کنم ولی به جاش دو ساعت دربارش فکر میکنم. گریه میکنم. سرم درد میکنه. سردردی که چند روزه خوب نمیشه. از تلگرام اومدم بیرون. هیچی تو وبلاگم نمینویسم. با هیچکس حرف نمیزنم. سعی میکنم تمرکزمو بزارم روی کار کردن ولی کدوم تمرکز. حس میکنم اینا همش عذاداریه. دارم اجازه میدم بمیری.

سه. نمیدونم چند روز گذشته. اولش عصبانی بودم، احساس میکردم شکست خوردم و هیچ امیدی توی زندگی ندارم. اجازه بده اون چیزی که باید بمیره، بمیره. این فقط یه جمله ی قشنگ نبود که زیرش خط بکشم و فراموشش کنم. میدونم که وقتشه. انجامش دادم. اجازه دادم بمیره. و مرد. به خودم فکر کردم که چقدر همه چیز رو محکم میگرفتم تا از دست نره. به بغضم سر تولدا و سال تحویلا فکر میکردم. به تلاش احمقانم برای استفاده از همه ی لحظات. من آدمی بودم که میخواستم همه چیز رو نگه دارم. ولی هرچیزی باید یه روزی تموم شه. احساس نمیکنم چیزیو شکست دادم، موفق شدم، یا بیخودی حالم خوبه. احساس آزادی میکنم. همین. به این فکر کردم که ممکنه همش فریب باشه. اما احساس میکنم که نیست.