مشغولِ خودم

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱. از غلظت باکلاس بودنم همینقد بگم که شب از خواب پریدم و ناخودآگاه گفتم اوه شت

۲. اگر چند روز خیلی عادی از بدنم کار بکشم، بعدش چند روز مریضم. و الان خیلی مریضم!!

۳. نتم خیلی ضعیفه و با فیلترشکن جواب نمیده منم برای دور زدن فیلترینگ وقتی میرم دانشگاه، ویدئوهای یوتوب رو تو تلگرام دانلود میکنم که شب ببینم. 

۴. تو خیابون به من شماره ندین بعدش دلم کباب میشه میگم نکنه منتظر باشه :))

۵. خب برخلاف تصورم خیلی خوب میتونم با بقیه دوست شم :/ 

۶. کسی هست منتظر دو تا اپیزود اخر shane باشه؟ یا با jenna marbles بخنده؟ احساس تنهایی میکنم :/

۷. غیر از نوجوونی، هیچوقت از ظاهرم ناراضی نبودم ولی الان یکی دو روزه احساس خوشگلی میکنم! عجیبه

نسخه‌ی رایگان زندگیم کاملا به پایان رسیده و حالا همه چیز جدیه. هیچ کد تقلبی هم ندارم. برای زنده موندن غذا درست میکنم، و برای غذا درست کردن چیزهای مختلفی می‌خرم و برای خرید همه چیز پول پرداخت میکنم و برای پول دراوردن کار میکنم (و فعلا بیکارم)... کابوس میبینم، اجاره پرداخت میکنم، با صابخونم سر و‌ کله میزنم و با سوسک‌های خیلی خیلی گنده روبرو میشم. آینده تبدیل به چیز ترسناکی شده و احساس میکنم بیشتر از همیشه تنهام. بدنم کارای عجیبی میکنه و تنهایی برنامه‌ی دکتر رفتنمو میریزم و تنهایی اجراش میکنم... نمیدونم اگر مریض باشم باید چکار کنم و هر روز یادم میره باید به مامانم زنگ بزنم تا دلخور نشه... دیشب اومدم خونه (خونه‌ی بابام؟) و بالاخره میتونم از اینترنت پرسرعت و غذای گرم لذت ببرم. سعی میکنم با فاصله‌ی بزرگی که یینمون افتاده کنار بیام و میدونم که هیچوقت دلم نمیخواد دوباره توی این خونه زندگی کنم... . 

پی‌نوشت: کنار رودخونه دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه میکردم. سختی زیاد باعث میشه لحظات خوبتو با تمام سلولات ببلعی و اون صحنه میتونه منو تا مدت زیادی سرپا نگه داره.
پی‌ترنوشت: میدونید پیرمردی توی این دنیا وجود داره که شیش صبح کنار دریا میرقصه، ورزش میکنه و بعد به آب میزنه؟ میدونید زندگی رو چقدر قشنگ‌تر میشه زندگی کرد؟

تا وقتی کتاب‌خواندن برای ما عامل تحریک‌کننده‌ای باشد که جادویش کلید فتح باب مکان‌های عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی‌مان قابل احترام است. از طرف دیگر، اگر به عوض بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقل ذهن، جای آن را بگیرد، به طوری که حقیقت دیگر از نظرمان آرمانی نباشد که با گسترش افکار خودمان و به نیروی تلاش قلبی‌مان متحقق بشود، و فقط عنصری مادی باشد که میان اوراق کتاب جا خوش کرده، همچون عسلی که دیگران برایمان تدارک دیده‌اند و کافی است ما دست‌مان را دراز کنیم و آن را از طبقه کتابخانه برداریم و با خیال آسوده و آرامش و‌ مفعولانه امتحان کنیم، در آن صورت، کتاب چیز خطرناکی است.

مارسل پروست

از کتاب پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند - آلن دوباتن


پی‌نوشت: در مرحله‌ی انکار آغاز ترم به سر برده و طوری رفتار می‌کنم انگار هنوز تعطیله

پی‌ترنوشت: احتمالا آخرین سالیه که اینجا زندگی می‌کنم. قبل از تمام این ماجراها جایی نوشته بودم آدم باید همیشه آماده باشه که کوله پشتیشو جمع کنه و بره. بعد از چند سال میبینم همون آدم شدم. کسی که به هیچ جا تعلق نداره. یه «همیشه مسافر».

پی‌ترنوشت: ترم آخر بودن برای من شبیه برش آخر پیتزاس. وقتی که با برش سوم سیر شدی و بعد به زور ادامه دادی تا تمومش کنی. حالا فقط یه برش مونده ولی انقد حالت تهوع داری که حتی نگاه کردن بهشم سخته.