مشغولِ خودم

بهار برای بچه‌ها بود. برای آن‌ها که بعد از چند ماه با همبازی‌هایشان جمع می‌شدند و نقشه می‌کشیدند و میخندیدند و بازی می‌کردند و برای اسکناس‌های نو ذوق میکردند و توی لباس‌های نو خوشبخت بودند...
بهارِ بیست و چندم بیشتر شبیه یک بازی مسخره بود. شکِ بین دو یا سه وسطِ روبوسی، به تو چه‌های نگفته موقع توضیح دادن درباره‌ی درس و ازدواج به مهمان‌ها، فحش دادن به ۱۴ فروردین، فحش دادن به سیزده بدر و فحش دادن به مهمان و شستن ظرف‌ها و دردِ تیز کمر موقع تعارف کردن میوه و شیرینی و کوفت و زهرمار.
بهار هفتاد و چندم اما برای تو دیدنِ ما بود. دیدنِ ما که خسته بودیم و کمر درد داشتیم و سردرد داشتیم و دلمان از همه چیز این دنیا به هم خورده بود. برای ما که از کار و درس متنفر بودیم و از تعطیلات متنفر بودیم و از روبوسی متنفر بودیم و از زندگی... . تو با دست‌های لرزان روی لب‌هایت رنگ سرخ زده بودی و بوی عجیب و غریب آدم‌های هفتاد و چند ساله‌ات را زیر عطری که بوی بهشت میداد پنهان کرده بودی. تو با آن دست‌های مهربان برایمان توی ظرف میوه چیده بودی و ثانیه‌ها را شمرده بودی. 
لبخند تو با آن لب‌های نازک و نگاه مهربانت از پشت عدسی ضخیم عینکت، بهاری بود که از وسط زمستان بلند شده بود و برف‌های تلنبار شده‌ی توی قلب‌هایمان را شست تا بهار را توی رگ‌هایمان حس کنیم. 
بهارِ امسالِ من تو بودی.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">