مشغولِ خودم

روبنسون به من گفت:

_ از دیدنت خوشحال شدم، ولی باورت می‌شود که مادر این پسره خودش را حلق آویز کرده باشد؟... آخر فکرش را بکن، درست همان روزی که من مرخصی گرفتم و آمدم اینجا!... از فکرم بیرون نمی‌رود!... تا حالا دیدی کسی از غصه برود خودش را دار بزند؟ اگر این‌طور بود من می‌بایست تمام مدت در حال دار زدن خودم باشم!... تو چطور؟ 

وواروز گفت: 

_ پولدارها از ماها حساس ترند... .


«سفر به انتهای شب، سلین»


پی‌نوشت: لعنت به اون درسی که نزاره کتاب بخونی!!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">