مشغولِ خودم

آدمِ «از گذشت زمان میترسم»ی بودم قبل از این اتفاقات. آدمِ از دو ساعتِ پایانی قبل از خوابیدن استفاده کردن بودم. آدمِ حریص به صفحات کتاب و آدمِ «هرچی فیلم ببینم کمه.» 
من گذشتن هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها را دوست نداشتم. برایم زندگی، لحظه بود. من به زمان چسبیده بودم. میخواستم از تمام ثانیه‌هایش استفاده کنم. من بارها تکرار کرده بودم که ۱۷و ۴۸ دقیقه‌ی ۱ تیر ۹۶، یا هر ساعت و دقیقه و روز و ماه و سال دیگری که در آن هستم، فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد و بعد میرود و محو می‌شود و تمام می‌شود... . حالا توکل به زمان کرده‌ام، حالا زل زده‌ام به تقویم، به ساعت، به گذشت زمان. حالا منتظرم. منتظر زمان که بیاید و این روزهای لعنتی را با خودش ببرد.... . 
لعنتی‌ترین قسمتِ ماجرا این‌جاست که شب‌ها میترسم فردا بدتر از دیروز باشد، با صدای زنگ تلفن از جا می‌پرم و از هر اتفاقی گریزانم. 
شاید بهتر بود الکی ادای آدم‌های قوی و خوشحال را درنمیاوردم... .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">