مشغولِ خودم

۱. حالا من دوباره به یاد می‌آورم که ما دیگر هرگز با هم قدم نخواهیم زد. به یاد می‌آورم که صدای باد در شاخه‌های اقاقیا و صدای خنده‌ی تو از هم طلاق گرفته‌اند و بدین گونه من هر روز خبر مرگ تو را باز می‌آموزم. باید باور کرد که من بالاخره با گذشت زمان فراموش خواهم کرد. ما زنده‌ها، در برابر مبحث مرگ، شاگردهای خیلی بدی هستیم. روزها، هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذرد و هنوز همان درس بر تخته‌ی سیاه باقی است.


۲. برای از دست دادن چیزی باید اول صاحب آن بود. ما هیچوقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچوقت چیزی را از دست نمی‌دهیم. در این زندگی فقط باید آواز خواند، باید با غبار روان‌های عاشق‌مان از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.


«از کتاب فراتر از بودن و موتسارت و باران اثر کریستین بوبن» 


+ کتابی که خیلی تصادفی به دستم رسید و از قبل برنامه‌ای برای خوندنش نداشتم ولی از خوندنش خوشحالم.  

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">