مشغولِ خودم

من جاده‌ها را دوست داشتم، توی راه بودن، کنجکاو بودن و آهنگ گوش دادن. هر شهری جز شهر ما، سرزمین عجایب بود. با آدم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عجیب، لهجه‌های عجیب و خوراکی‌های عجیب‌. مامان لباس‌ها و مسواک‌ها و حوله‌ها را جمع می‌کرد، بابا پشت فرمون آواز می‌خواند و من صندلی عقب مینشستم و از چشم‌ها و گوش‌هایم آنقدر کار میکشیدم که خوابم ببرد. ما از همه‌ی جاده‌های جهان رد میشدیم و به جاهای عجیب می‌رفتیم. به شهرهایی که حتی طعم آب خوردنشان فرق داشت، و پشه‌هایشان طور دیگری نیش میزدند و هوایشان ممکن بود به آدم بسازد یا نه. ما غذاهای جدید میخوردیم و توی بازار‌ها راه می‌رفتیم و چیزهای قدیمی میدیدم و توی دستشویی‌های بین راهی به زندگیمان فحش میدادیم و توی دستشویی‌های هتل احساس میکردیم آدم‌های خاصی هستیم. 

و زندگی چقدر عادی بود. سفر کردن، قد کوتاه و دست‌ و پاهای لاغر و اینکه اشکال نداشت با تاپ و شلوارک زیر آفتاب راه بروم، و اینکه بابا موهای مشکی داشت و مامان پوست صاف، عادی بودند.

 آدم‌ها جادویی بودند و دنیا پر از آدم بزرگ بود، و دنیا پر از سفر بود و صدای بابا و پرتقال‌های پوست کنده شده که از دست مامان می‌گرفتم. شمال دریا داشت و بازار ماهی فروش‌ها و هوای مرطوب و ویلا و گیاه‌های عجیبی که نه تهران آن‌ها را دیده بود و نه آن‌ها تهران را. چقدر همه چیز معمولی بود.

و چقدر امروز همه‌چیز معمولیست. آدم بزرگ‌ها چیز خاصی نیستند و دنیایشان عادی و مزخرف و روزمره و کثیف است و حتی اگر خانه‌شان نزدیک دریا باشد یا لهجه‌های عجیب داشته باشند، ترسناکند و خودخواه و تنها. فرقی نمیکند چقدر رانندگی کنی و چقدر دور بشوی، هیچ سرزمین عجایبی نیست و شاید حتی یادت برود دریای شمال را ببینی. از آدم‌ها میترسی اما دروغکی به آن‌ها لبخند میزنی و از فروشنده‌های بین راه متنفر میشوی و از راننده‌ها متنفر میشوی و از جاده‌ها خسته میشوی و آفتاب شدیدتر کله‌ات را ذوب میکند. دلتنگ خانه میشوی. خانه‌ای عادی با موهای خاکستری پدرت که چیزی در دنیا عادی تر از آن نیست. بعد شاید یک روز اتفاقی آلبوم عکس‌هایت را ورق بزنی، ببینی که بابای توی عکس شکم نداشت و موهایش سیاه بود و مامان یک زن جوان و زیبا بود و آسمان آبی بود و دختر کوچولو میخندید... و ببینی که همه‌ی جادوی جهان در همان دختر کوچولویی بود که حالا قد کشیده و‌ حالش از زندگی به هم می‌خورد.



پی‌نوشت: از تموم کردن نوشته‌هام متنفرم چون باید یجوری منظورمو از نوشتن همه‌چیز توضیح بدم و متنفرم از توضیح دادن... . اگه اخرای متن پر از تنفر و بی‌حوصلگی بود دلیلش اینه ک متنفر و بی‌حوصله‌ام! 

نظرات  (۵)

داستم ب این فکر میکردم ک چقدر میسد قسنگ تر و پرحس تر تمومش کرد..در حالی ک نتن ب نظرم خی لی خوب بود و چ قدر میفهمیدمش:))
پاسخ:
اره کاملا موافقم ک بد تمومش کردم و اصلا به خودم زحمت ندادم که روش کار کنم...! شاید نوشته‌های بعدی رو با حال بهتری بنویسم :)
  • حوراء رضایی
  • نمی‌دونم به این ربطی داره یا نه، ولی منم بیشتر وقتا احساس می‌کنم نوشته‌هام همون وسط تموم می‌شه. 
    پاسخ:
    برای من نوشته‌ها و کتابا و فیلما همون وسطا تموم میشه. باقیش رفع تکلیفه. نمیدونم چقدر شبیهه فکرامون ولی نظر خودم اینه که توی هر نوشته‌ای (همینطور فیلم و کتاب) مهم اینه که تو رو توی یه فضای متفاوت قرار بده و بهت اجازه‌ی ماجراجویی بده نه اینکه تو رو به نقطه‌ی خاصی برسونه. شاید بهتر باشه همون وسط همه چیزو رها کرد
    چقد خوب نوشتی :)
    پاسخ:
    مرسی سارا جونم :)
    ته ماجرارو همونجا بذار که قلمت واسه نوشتن تو رو به فکر وا میداره. بذار هر چی جوشید بیاد نه هر چی فکر شد بهش. متنت منو غرق کرد. عالی بود. خوب باش :)
    پاسخ:
    میدونی اگه بدمش دست جوششم احتمالا خودمم نمیفهمم چی نوشتم :)) ولی اره موافقم.
    مرسی 😍
    چ قدر غلط داشتم تو دو خط کامنتم=))))شرمنده=)))
    پاسخ:
    :))) تو خوندنش مشکلی نداشتم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">