مشغولِ خودم

امروز تو راه دانشگاه یه پسر با پدرشو دیدم که برای ثبت نام اومده بودن. پدره حسابی سوال پیچم کرد که دانشگاه چطوریه و خوابگاه چجوری بگیریم و غذا چجوریاس و این حرفا... . توی دانشکده‌ام به چند نفر که با قیافه‌های شگفت زده و گیچ به دیوارا و پله‌ها زل زده بودن آدرس دادم و مدام به خودم گفتم انگار همین دیروز بود که تو راهروی کلاسا گم شده بودم و نمیدونستم بوفه‌ی دانشکده کجاس... . ترم یک همه بهم میگفتن عاشق نشی، فلان کارو نکنی، فلان جا نری، فلان استاد فقط از جزوش امتحان میگیره‌ها، تو کلاس فلانی حرف بزن اسمتو بشناسه بعدا نمره میده و هزارتا توصیه و نصیحت دیگه ولی هیچکس بهم نگفت میگذره هاااا. یهو به خودت میای میبینی دانشگاه به این بزرگی رو از کف دستت بهتر میشناسی. قلق استادا دستت اومده. شیطونی و عشق و حال و کافه گردی و سیگار و شب رو تخت یکی دیگه خوابیدن و شاگرد اولی و سه واحدی افتادن و گند زدن به اولین ارائه و چرت زدن تو جلسه‌های انجمن شعر و شب بیداری خوابگاه و همه چیزو تجربه کردی. بعد فقط میشینی یه گوشه نگاه میکنی و میگی تف به این دنیایی که هنوز گرم نکرده تعویضت میکنه. 


پی‌نوشت: هیچوقت انقدر کتاب نخرید که هم پولتون تموم شه هم وقت خوندنشونو نداشته باشید.
پی‌ترنوشت: هیچوقت این قضیه‌ی تفکر مثبتو درک نکردم. سر کلاس هر بحثی میشه همیشه یه نفر هست که بحث تفکر مثبتو پیش بکشه و من سرم شروع کنه به سوت کشیدن.

نظرات  (۱)

  • خانه سلامتی
  • سیگار تو دانشگاه ؟؟
    پاسخ:
    منظورم این نبود ولی عجیبه؟! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">