مشغولِ خودم

به طور اتفاقی یه فیلم فلسفی با موضوع مرگ‌ میبینی دقیقا همون روزایی که داری کتابی میخونی با موضوع غلبه بر وحشت از مرگ که مدام از مباحث اگزیستانسیال بحث‌ می‌کنه. توی یک روز خیلی اتفاقی دو تا مطلب میخونی که بهت یادآوری می‌کنه یکی از شاعرای مورد علاقت تو تصادف کشته شده و همینطور یکی از نویسنده‌های خیلی خوبی که میشناسی. هر دو تو سن کم. خب بعدش چی میشه؟ درسته! یه تصادف بد میکنی. درست روزی که شبش صدها نفر میمیرن...! 


پی‌نوشت: همیشه گفتم که ترس از مرگ یا بهتره بگم آگاهی از مرگ موتور محرکم بوده توی زندگی. و همین چند اتفاق باعث شد دوباره همون آدم فعال قبل بشم که نمیخواد لحظه‌هاشو از دست بده.

نظرات  (۱)

  • Mohammad Mahdi Aghasi

  • گر انسان‌ها تا ابد زندگی می‌کردند، اگر پیر‌ نمی‌شدند، اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی می‌کردند، خیال می‌کنی هرگز به خود زحمت فکرکردن به چیزهایی را می‌دادند که الان ذهن شان را مشغول کرده؟

    اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر می‌کرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر می‌کردند:«خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر می‌کنم.» ... ولی ما نمی‌توانیم تا بعد صبر کنیم ... باید همین لحظه به آن فکر کنیم … هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد ... ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم ... مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هر چه بزرگ‌تر و نورانی‌تر باشد، ما را دیوانه‌وار‌تر مشتاق فکر کردن در باره‌ چیز‌ها می‌کند.

    هاروکی موراکامی
    پاسخ:
    خیلی درسته. «ما را دیوانه وارتر مشتاق فکر‌کردن درباره ی چیزها می‌کند» دقیقا همینه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">