مشغولِ خودم

نمیدونم بهش چی میگن. قبل از غروب شاید... همون موقع که آسمون یه چیزی تو مایه های صورتی میشه. رفتیم تو محوطه ی پارکینگ خارج شهر. یه پارکینگ خیلی بزرگ روباز. پارکینگِ یه‌ مجتمع خیلی بزرگ تجاری. جشن بود. جلوی ساختمون توی همون محوطه صندلی چیده بودن و سن و مجری و نور و آهنگ و... نمیخواستم همراشون برم ولی هیچ دلیلی واسه نرفتن نداشتم. تنها دلیلی قانع کننده ای که تو سرم بود این بود که حوصله ی غر شنیدن ندارم. پس رفتم. رفتم که بعدا فکر نکنم لحظه‌های قشنگ‌ کنارشون بودنو از دست دادم. سرد بود. نشستم روی یکی از همون صندلیا ولی حالم اصلا خوب نبود. شاید ده ثانیه هم نشد. بلند شدم و رفتم. صدای بلند خنده ی مجری حالمو بد میکرد. آسمون تیره تر شده بود. کوهای خاکستری محو، آسمونی که از آبی به سمت نارنجی شدن میرفت. وایسادم وسط ماشینا و سعی کردم از اون صحنه عکس بگیرم. حواسم نبود و جلوی یه ماشین که توش آدم بود وایساده بودم و اونا فکر کرده بودن دارم از ماشینشون عکس میگیرم. بعد رفتم تو ماشین و منتظر موندم. خیلی جو مزخرفی بود. اون هوا، اون آسمون و تناقضش با خنده های مجری و صدای اهنگش... حالم خوب نبود. نباید گریه میکردم ولی نمیشد. گریه کردم. سریع زیر چشمامو با آستینای بلند بافتم پاک میکردم تا کسی نبینه یه دختر ۲۰ و چند ساله وسط جشن و موزیک و خنده، تو یکی از ماشینای پارک شده تو آخرین ردیف، داره گریه میکنه... . حتی اون لحظه نمیدونستم حالم از چی انقدر گرفته؟ از شادی آدما؟ نمیدونم.


پی‌نوشت: آره پریودم نزدیکه!! 

نظرات  (۱)

  • کرگدن آبی
  • بشین [وسایل... داستان ماستان] بنویس سرِ جدّت. خوب مینویسی به دم دمای چیزت قسم.
    پاسخ:
    :)) انقده دلم تنگ شدهههه واسه نوشتننننن

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">