مشغولِ خودم

وقتی رسیدم فقط خودش خونه بود. از اتاقش بیرون نیومد اصلا شاید نفهمید من اومدم. منم رفتم تو اتاقم ولی صداش میومد انگار داشت با کسی دعوا میکرد. لباسامو عوض کردم، صورتمو شستم و تو فکر چایی دم کردن بودم که شنیدم داره گریه می‌کنه و با یکی پشت تلفن دعوا می‌کنه. نمیدونستم جریان چیه ولی نمی‌خواستم دخالت کنم. رو تختم نشسته بودم و کتاب میخوندم که اومد تو اتاق و بهم پرسشنامه داد و رفت. بهم لبخند زد و اصلا شبیه کسی نبود که ناراحته. شب اون دو نفر دیگه‌ام اومدن. تلویزیونو روشن کرد و نشستیم پایتخت دیدیم... . هرچیو درست حسابی یاد نگرفته باشیم، ماسک زدنو خوب بلدیم.

نظرات  (۲)

:)
و اما پایتخت چه قدر بد بوداااا !
پاسخ:
خیلی بد بود :/ حیف بود واقعا
میشه لطفا یه طوری یه خبری ازش بگیرید برام؟
پاسخ:
تا اونجایی که میدونم ارتباطشو با مجازی قطع کرده و راه ارتباطی ای نداره اگرم داشته باشه من ازش بی خبرم. اگر پیغام خاصی دارین من به یکی از دوستاش بگم که بهش برسونه.
اون کامنتو حذف کردم ولی جز تایید این کامنت جور دیگه‌ای نمیتونم جوابتونو بدم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">