مشغولِ خودم

یادمه توی تمام مراسماش باید پامی‌شدم و پذیرایی می‌کردم، دسمال می‌دادم به اونایی که اشک می‌ریختن و خرما تعارف می‌کردم. واسه همین حسرت یه دل سیر گریه کردن براش، تا ماه‌ها تو دلم مونده بود.

وقتی بچه بودم خیلی مریض می‌شدم، بدترین و ترسناک‌ترین اتفاقی که می‌تونست بیفته این بود که دکتر برام آمپول بنویسه. من تمام پروسه‌ی انکار، خشم، چانه زنی، افسردگی و پذیرش رو طی می‌کردم. آمپول از همه چی بدتر بود، حتی از سرُم. اون دوران، زندگی برام زمانی بود که بین این آمپول تا مریضی بعدی و آمپول بعدی فاصله میفتاد. توی اون فاصله می‌تونستم شاد باشم، بازی کنم و زندگی رو زیبا ببینم... تا این که مریضی بعدی فرامی‌رسید و آمپول بعدی تجویز می‌شد. بزرگ‌تر که شدم، دیگه کمتر مریض می‌شدم، آمپولم دیگه اونقدرا وحشتناک نبود. شاید چون چیزای بدتری رو تجربه می‌کردم. از دست دادن آدما، باور نکردنش و اون احساس سنگینی وحشتناک وقتی توی سکوت می‌نشستم و به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. حالا اونقدر بزرگ شدم که زندگیم تو فاصله‌ی از دست دادن یکی تا از دست دادن بعدی معنا می‌شه. و من از از دست دادن‌های بعدی می‌ترسم.


نظرات  (۱)

خوشبختی فاصله بین دو بدبختیه.
دنیا دنیای ازدست دادن هاست
پاسخ:
اهوم... دقیقا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">