مشغولِ خودم

.

نمی‌فهمم چرا ازم تعریف می‌کنن، ولی می‌دونم باید چه کار کنم. کم کم از کودنی که نمی‌دونست چیو کجا بگه دارم تبدیل می‌شم به کودنی که بیشتر وقتا به جا و درست حرف می‌زنه... و خوشحالم. ازم تعریف می‌کنن. نه همه! خیلیا ازم بدشون میاد. هنوز نمی‌دونم کیم، کجام یا قراره چی کار کنم. فقط می‌دونم قلبم برای چی می‌تپه و همین خیلیه. امروز استاد فلانی بهم تلنگر زد که دختر! چته! چرا از فرصتات استفاده نمی‌کنی؟ راست میگف. چمه؟ چقدر خوبه که هیچوقت به یقین نمی‌رسیم. چقدر خوبه که هرچی بیشتر سعی کنیم بدونیم، علامت سوالامون بیشتر می‌شن. زندگی من همین علامت سوالان.

پی‌نوشت: اگر بودی مدام بهت زنگ نمی‌زدم. باهات صمیمی نمی‌شدم. هر بار میومدم خونتون محکم‌تر بغلت نمی‌کردم. اگر بودی فقط خیالم راحت بود که رو همون مبله نشستی و وقتی بیام خونتون برام چایی میریزی، بوسم می‌کنی و باهام حرف می‌زنی. همین‌. جای خالیت روی اون مبل، حتی از کلی کیلومتر اونورترم آزارم میده. 

پی‌نوشت: هیچوقت نمی‌تونم مرگو باور کنم. فقط می‌تونم منتظر بمونم نوبتم بشه. مرگ برام موقتی‌تر از زندگیه... دختره‌ی ترسو! 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">