مشغولِ خودم

.

گاهی صداتو میشنوم. تو سرم. لهجت. لحنت. گاهی صداتو میشنوم بدون این که بهت فکر کرده باشم. یه بار حتی شماره تلفنتو به جای شماره خودم نوشتم... اشتباهی! چقدر بزرگ شدن سخته. باید تصمیمای وحشتناک بگیری. باید آدما رو رها کنی. با دستای خودت به خودت زخم بزنی. لعنت به اون روزا. دلم تنگ نشده. فقط این واقعیت که یه روزی بودی، یه روزی بودیم... عجیبه! 

دیشب میگفت من فقط میدونم همیشه ناراحتی ولی نمیدونم چرا. یه بخش از افسرده بودن احساس گناهیه که نسبت به آدما داری. میتونستم دختر بهتری باشم. بدهکارم به همه. به خواهرم، به پارتنرم، به رفیقم، به بدنم. 

چه دنیای بزرگیه هر آدم. دوست دارم آدما رو تماشا کنم. صورتشونو، بدنشونو، جزئیاتشون... شکل نگاه کردنشون، غذا خوردنشون، وقتی دارن کیف پولشونو درمیارن تا چیزیو حساب کنن، وقتی تو تنهایی، پشت فرمون با انگشتاشون روی فرمون ضرب میگیرن و سرشونو تکون میدن. دوست دارم آدما رو نگاه کنم. تا ابد. دوست دارم حرکت چشمشونو دنبال کنم، به اشکی که توی چشمشون جمع میشه نگاه کنم، به فاصله ی بین مژه هاشون زل بزنم. آدما قشنگ تر از کتابان. گاهی آرزو میکنم داستانایی که  درباره روح میگن واقعیت داشته باشه. که بعد از مرگم یه ابدیت زمان داشته باشم که توی دنیا بچرخم و همه چیزو نگاه کنم، نگاه کنم و نگاه کنم. 

همیشه میتونی تو نوشته هام پیدام کنی. امروز، همینقدر بی سر و ته، همینقدر گنگ و همینقدر خب که چی ام.


پی نوشت: in solitary social experiment جالب بود ولی خب نه خیلی زیاد. تو یوتیوب دیدمش.

نظرات  (۱)

  • Mohammad Mahdi ..
  • دیروز دیدمش. موضوع جالبیه برام...ممنون بابت معرفی ش...
    پاسخ:
    اهوم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">