مشغولِ خودم

یک. روی تختم دراز کشیده بودم و گریه میکردم. همه ی بدنم میلرزید و نمیتونستم درست نفس بکشم. حالم بد بود. واقعا بد. از اینجا شروع شد شاید. نمیدونم. نقطه ی اوجش همین بود. عصبانی بودم. حتی نمیتونستم دستامو کنترل کنم و چیزیو نگه دارم. نمیتونستم نفس بکشم و برای هر نفس کوتاه باید تلاش میکردم. از اینجا شروع شد؟ نمیدونم. همه چیز از یه جا شروع کرد به بدتر شدن و اینجا نقطه ای بود که هیچ چیز نمیتونست بدتر بشه. اینجا جایی بود که آرزو میکردم دنیا تموم شه. عصبانی بودم و بیشتر از اون ناامید. 

منفی دو. همه چیز خاکستری بود. روزای یکنواخت، پر از مرگ. چیزی برای گریه کردن وجود نداشت. خسته بودم. تصمیم گرفتم کتابی که روز تولد پارسالم هدیه گرفته بودمو شروع کنم. معمولا نمیزارم هیچ کتابی یک سال توی قفسه بمونه. اما این مدت همه چیز افتضاح بود. تصمیم گرفتم شروعش کنم.

منفی یک. نشستم روی تختم و کتاب جلوم بازه. فضا پر از نفرته. حالم از زندگیم به هم میخوره. یه چیزایی تو گوگل سرچ میکنم که تهش میرسه به یه وبسایت که میتونی برای فرار از صدای محیط، توش صدای بارون و طبیعت و باد گوش بدی. صدای زیادی نمیاد ولی حالم داره به هم میخوره. صدای بارون گوش میدم. کتابو میخونم. حس خوبیه.

یک. هنوز به نیمه ی کتاب نرسیدم اما وسط این نفس نفس زدن و حال خراب، یه چیزایی از کتاب یادم میاد... بزار بمیره...بزار بمیره. میم داره بهم میگه نفسمو کنترل کنم. به حرفش گوش میدم. 

دو. یک روز گذشته اما هنوز حالم بهتر نیست. میتونم یک ساعت حواسمو پرت کنم ولی به جاش دو ساعت دربارش فکر میکنم. گریه میکنم. سرم درد میکنه. سردردی که چند روزه خوب نمیشه. از تلگرام اومدم بیرون. هیچی تو وبلاگم نمینویسم. با هیچکس حرف نمیزنم. سعی میکنم تمرکزمو بزارم روی کار کردن ولی کدوم تمرکز. حس میکنم اینا همش عذاداریه. دارم اجازه میدم بمیری.

سه. نمیدونم چند روز گذشته. اولش عصبانی بودم، احساس میکردم شکست خوردم و هیچ امیدی توی زندگی ندارم. اجازه بده اون چیزی که باید بمیره، بمیره. این فقط یه جمله ی قشنگ نبود که زیرش خط بکشم و فراموشش کنم. میدونم که وقتشه. انجامش دادم. اجازه دادم بمیره. و مرد. به خودم فکر کردم که چقدر همه چیز رو محکم میگرفتم تا از دست نره. به بغضم سر تولدا و سال تحویلا فکر میکردم. به تلاش احمقانم برای استفاده از همه ی لحظات. من آدمی بودم که میخواستم همه چیز رو نگه دارم. ولی هرچیزی باید یه روزی تموم شه. احساس نمیکنم چیزیو شکست دادم، موفق شدم، یا بیخودی حالم خوبه. احساس آزادی میکنم. همین. به این فکر کردم که ممکنه همش فریب باشه. اما احساس میکنم که نیست.


نظرات  (۲)

سوگند .. 
خوبی ؟ چی شده؟ در جواب احوال پرسیم الکی خوبم نگو اگه واقعا خوب نیستی که برداشت میکنم میخوای ردم کنی برم، ولی اگه نمیخوای بگی، بگو نمیخوام بگم همین فقط بگو چته! ؛|

پاسخ:
نمیدونم چمه واقعا. نه که نخوام ولی حتی به خودمم نمیتونم توضیح بدم. یه سری اتفاقا افتاده که هرکدومشون به تنهایی بزرگ نیستن ولی کنار هم هر بار که میخوام بجنگم و از جام پاشم و همه چیزو درست کنم، خرابش میکنن. 
مرداد ...
تولد من ... اما با بدترین حال ... اولین بار بود به این شدت و عمق از تولدم ناراحت و ناراضی بودم .. به زور بخاطر بقیه خودمو با حال خوب نشون میدادم..  تمام شبش رو عمیقا گریه کرده بودم و انگار اثر نمیکرد،  انگار سیلان اشک راه بجایی نمیبرد. .می گفتم این نهایت گریه و غصه ی منه و بیشتر از این طاقت نمیارم ولی باز فردا بیدار شدم و هنوز سر پا بودم !

پاسخ:
بعضی شبا فکر میکنم واقعا تحمل ندارم صبح بشه و هنوز زنده باشم ولی صبح میشه و هنوز زنده ام :) سخت جونیم به نوبه خودمون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">