مشغولِ خودم

قرار بود هر روز یه پست بزارم ولی الان فرداس و من چیزی ننوشتم. خوابم‌ نمی‌بره. مثل هر شب. هر شب سر یه ساعت خاصی چراغمو خاموش میکنم و دراز می‌کشم رو تختم‌ ولی نمی‌تونم بخوابم. تمام این مدت سرم پر از فکرای بی سر و ته و آشفتس. امشبم مثل همیشه. فقط یه لحظه احساس کردم چیزایی وجود دارن که من به اندازه‌ی کافی ازشون ممنون نیستم. مثلا تو این دنیای آشفته‌ی داغون، آدمای فوق العاده‌ی زیادی (نسبت به چیزی که به طور میانگین باید گیر هر نفر بیاد) اطرافم دارم. درسته که همشون رفیق نیستن و بعضیا رو فقط میتونم بخونم یا تماشا کنم، ولی خب حس خوبیه. اگر آدمای خوبی اطرافتون دارین خوشحال باشین. اونا قرار نیس شما رو شفا بدن، قرار نیست مشکلات شما رو حل کنن، ولی بودنشون دلگرمیه و نشون میده دنیا هنوز میتونه جای خوبی باشه. سر و کله‌ی این آدما وقتی توی زندگیم پیدا شد که کم کم شروع کردم به خودم بودن. نمیدونم هنوز به نقطه‌ی ایده ال خودم بودن رسیدم یا نه، ولی میتونم بگم نسبت به قبل خیلی تغییر کردم. اینو خیلی از آدما دوست ندارن ولی اون چندتایی که دوستش دارن، واقعا دوستش دارن. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">