مشغولِ خودم


من اصولا درباره‌ی فیلما صحبت نمی‌کنم. تنها دلیلشم اینه که بلد نیستم. وگرنه خیلی دوست داشتم سواد حرف زدن درباره فیلما رو داشته باشم. درباره ی این سریال چندتا نقد خوندم اما قرار نیست نقدش کنم یا با زبون نقد دربارش صحبت کنم. 

من فکر میکنم مفهوم عمیقی که این سریال میتونست با خودش داشته باشه، با تمرکز روی نوجوونی، خودکشی و آزار جنسی محدود شده یا حداقل مخاطب به مفهوم عمیق تر (که شاید وجود داشته باشه و شاید ساخته ی ذهن من باشه!) دسترسی نداره. البته این میتونه از دیدگاهی جز دیدگاه من نقطه قوت به نظر برسه، چون سریال این پتانسیل رو نشون میده که به سطحی ترین مخاطب هم پیام مهمی رو برسونه. 

گفتم قرار نیست نقد کنم و برای همین این مجوزو به خودم میدم که وارد داستان بشم. داشتم کامنتای یه سایتو میخوندم که لینکای دانلود سیزن دوی این سریالو گذاشته بود و چند نفری در حد یکی دو خط نظرشونو گفته بودن. یکی نوشته بود من میتونم با شخصیت هانا همذات پنداری کنم و خیلی از چیزایی که تجربه کرده برای منم پیش اومده. زیر اون کامنت یه عزیزی نوشته بودن «یعنی مورد تجاوزم قرار گرفتی؟» نمیدونم چرا فکر این کامنت از سرم بیرون نمیره. حتی بعد از دیدنش به خودم گفتم من از این مملکت میرم! اما خب به هرحال میخوام بگم منم با شخصیت هانا همذات پنداری میکنم (و شما میتونید هرجور خواستید این قضیه رو تحلیل کنید!). 

چند جا خوندم که هانا رو یه نوجوونِ حساس و بی عقل توصیف کرده بودن. من فکر میکنم ما هنوز مشکلات روانی رو جدی نمیگیریم و دردی که جسمی نباشه رو درد نمیدونیم و با زدن برچسب ضعیف یا احساساتی، تمسخرش میکنیم. ما از کسی که استخوناش شکسته توقع نداریم مثل یه آدم عادی راه بره، اما از آدمی که دردِ روانی داره، انتظار داریم یه آدم عادی باشه و تصمیمات «عاقلانه» بگیره. اگر دست کسی زخم باشه، شما به اون زخم ضربه میزنید؟ اما باید بگم که تک تکتون به روح زخمی هم بی رحمانه ضربه میزنید و حتی بهش فکر هم نمیکنید. وقتی افسرده ای (طبق تجربه من) همه چیز چند برابر درد داره. شاید حرفی که قبلا براتون اهمیتی نداشته، بتونه تا چهار پنج روز غمگینتون کنه (شاید مثل کامنتی که بهش اشاره کردم!) و مدام ضربه خوردن و درد کشیدن کارو به جایی میرسونه که فقط بخوای دردو متوقف کنی، همونطور که قوی ترین و عاقل ترین آدما هم ممکنه به خاطر درد جسمی ناله کنن یا به التماس بیفتن.

اما به نظر من مهم تر از درک افسردگی، شجاعت بیان تجربه آزار جنسی، و همه‌ی پیام‌های نسبتا اخلاقی ای که میشه از این سریال گرفت، توجه به اهمیت داستان منحصر به فرد هر آدمه. وقتی هر کس داستانش رو از زبون خودش تعریف میکنه، شما میتونید بازتاب درون اون شخص رو توی نحوه ی روایت داستان و چیزهایی که بهش اشاره میکنه ببینید. به خاطر همین هیچ دو نفری از یک رویداد تعریف یکسانی ندارن. و من فکر میکنم اگر بتونیم بشینیم و به داستان هم گوش بدیم، و داستان هم رو بپذیریم بدون این که مدام بخوایم ازش ایراد بگیریم و دنبال صدق و کذبش باشیم، بدون این که سعی کنیم عقل کل بازی دربیاریم، میتونیم خودمون و دنیا رو بهتر بشناسیم. من طرفدار جمله ی «قضاوت نکنیم» نیستم، اما گاهی باید فقط گوش داد. (یک لبخند ملیح روحانی طور)

پی نوشت: اکثر نقدهایی که به ساخت سریال شده رو قبول دارم و حرف من مطلقا درباره ی کارگردانی سریال نبود.

پی‌ترنوشت: بیس دیقس دارم فکر میکنم عنوان چی بزارم. the struggle is real! :))

نظرات  (۲)

منم با هنا همزاد پنداری نمی کردم و به نظرم یه آدم حساس خودخواه بود، ادمی هم با اون شرایط (کسی که همه چی داره و آدمایی دوستش دارن و با این وجود خودکشی کرده) تو زندگیم میشناسم و بعد از شنیدن دلایلش، به این فکر کردم که خب هر آدمی خودش رو با شرایط خودش می سنجه، یعنی مشکلی که برای من عادی و پیش پا افتادس، ممکنه برای کسی مرگ باشه؛ و بالعکس.
گرچه بازهم بهش حق خودکشی نمی دم. 
اقدام به خودکشی اون شخصیت تو قسمت آخر فصل 1 خیلی برام قابل درک تر بود. حس گناهش..
پاسخ:
به نظرم خودکشی معمولا از دیدگاه عقلانی توجیه نمیشه ولی خب فکر میکنم برای درکش باید جور دیگه‌ای نگاه کرد. من تاییدش نمیکنم البته.
دقیقاً! (کل مطلب)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">