مشغولِ خودم

از گفتنِ «حالم بده» خسته شدم و هربار کسی درک نمی‌کنه که چقدر اذیت میشم بغض می‌کنم و باهاش بد حرف میزنم. پرخاشگر و بهانه گیر شدم و از این که آدمای دیگه نمی‌فهمن دردِ من یعنی چی عصبانی میشم. 

پی‌نوشت: یکی از فواید مریضی جسمی اینه که کلا جهانو ول میکنی و روی مریضیت متمرکز میشی. نه فکری دارم، نه ایده‌ای، نه چیزی.
پی‌ترنوشت: امروز به مامانم زنگ زدم و گفتم برام وقت دکتر بگیره. چند ساعت بعد زنگ زدم بهش، گفت وقت نگرفته. ری‌اکشنم این بود که بغض کنم و بگم هیشکی منو دوس نداره :)) 

نظرات  (۱)

  • • عالمه •
  • درک می‌کنم. خیلی سخته. به خصوص وقتی دیگران درک نمی‌کنن، که شاید نباید هم درک کنن چون شاید خواسته‌ی زیادیه، اون موقع آدم غمگین‌تر میشه. من خودم اونقدر شکننده هستم که خودم رو هم کلافه می‌کنم.
    پاسخ:
    اره منم فکر میکنم توقع زیادیه ولی خب دلم نازک شده 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">