مشغولِ خودم

تو مهمونی غیرمستقیم گفت که روم کراش داره. کاش واسم مهم بود. کاش سر بردن حکم واقعا خوشحال بودم. کاش میتونستم همه چیزو حس کنم. سرم خیلی درد میکنه. سر تحویل یه کاری بدقولی کردم و حالام جواب طرفو نمیدم. به پولش نیاز دارم اما حوصله‌ی هیچ کاریو ندارم. هفته‌ی آخر آخرین ترممه. انقدر سیگار کشیدم که سینم درد میکنه. تو بچه‌ها فقط یه نفر میدونه آسم دارم. خوشم نمیاد یجوری نگاهم کنن که نکش برات خوب نیس‌. به قول یه دیوونه‌ای همتون فاک آف. هوس نیمرو کردم. اونقدر که صبح خوابشو دیدم. داستان صبح انقدر مزخرفه که هیچکس دلش نمیخاد بشنوه. منم دلم نمیخواد بگم. صبح بعد از کلی دست و پا زدن، زدم زیر گریه و رفتم زیر پتو. تا ظهر خوابیدم. وقتایی که نمیتونم قوی باشم، بلدم خودمو بغل کنم. وختایی که میتونم قوی باشمم خودمو بغل میکنم. بغل شدن خوبه‌. از ارگاسم شدنم بهتره. امروز یکی میگف تهش که هممون میمیریم‌. با یه منطق مزخرف داشت از یه چیزی حرف میزد و یه نفر دیگه با یه منطق مزخرف دیگه جوابشو میداد. من چیکار میکردم؟ هیچی. این زندگی خیلی شوخیه. حتی تهش، که هممون میمیریم. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">