مشغولِ خودم

بین چیزای احمقانه‌ای که نزدیک پریودم براشون گریه میکنم، چیزای جدی‌ام وجود داره. مثل مردن دختر بچه‌ها، یادآوری آخرین روزای زنده بودن کسی که خاطرش با اتفاقای این روزای زندگیم گره خورده، مثل حرف بابا... 
تعداد روزایی که مودم پایینه نسبت به قبل خیلی کمتر شده و رسما میتونم اعلام کنم چند ماهیه افسرده نیستم (با یکی دو روز استثنا این وسط که خب طبیعیه)، اما چیزی که تغییر کرده منم نه غم‌انگیزی زندگی... شاید بشه گف چیزای غم‌انگیزی که میشه به خاطرش گریه کرد، یا حتی بدتر، به خاطرش بی‌خوابی گرفت بیشتر شدن، خیلی بیشتر. تو زندگی آدمای معمولی، یه سری اتفاقا هست که خستگی چند ماهشون رو میشوره و میبره، مثل یه مسافرت، یه شب دور هم جمع شدن، خریدن چیزی که دوسش دارن ... اما واسه بعضی از آدمای غیرمعمولی که چند انحراف استاندارد از میانگین پایین‌ترن، هیچکدوم این اتفاقا نمیفته. خسته‌ام! 

+ دوباره برگشتم به کار
+ نیازی به توضیح نداره اما برای خودم که شاید سال‌ها بعد اینارو بخونم، اینا فقط چسناله نیستن، اینا برای من به معنی زندگی‌ان. زندگی‌ای که میتونه دردناک باشه. و باید دردناک باشه. میشه زندگی رو به خاطر درداش دوست داشت. چیزی که بعد از حدود دو سال دارم کم کم یاد میگیرم همینه، دوست داشتن زندگی، حتی اگر دردناک باشه‌. پذیرفتن. نه انتخاب چیزای زیبا و دور ریختن هرچیزی که دوست ندارم. نه شکایت.
+ خب از عمق به سطح برگردیم :)) 

نظرات  (۱)

زندگی رو به خاطر درداش میشه دوست داشت.هووم.یاد داستایوفسکی انداختیم.
اصلا اگه درد نبود زندگی معنا داشت ؟
پاسخ:
این که اگر درد نبود زندگی معنا نداشت رو قبول ندارم. اما الان که هست ترجیح میدم نه بنده‌ی درد باشم و نه دشمنش. ترجیح میدم بپذیرمش. هم زشتیاش و هم زیباییاشو.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">