شاید اگر آدم مضطربی بودم بهتر بود

گفته بودم آنجایِ سریالِ زندگی‌ام که همه‌چیز در یک سکون عجیب یخ زده و معلوم نیست بعدش چه می‌خواهد بشود؛ حالا چیزهایی شده. چیزهای کمی بد. اتفاق‌های بدی که خیلی بد نیستند. یک بحث کوچک، یک نگرانی کوچک، یه شوک 10 ثانیه‌ای. چیزهایی که وقتی می‌خواهم بابتشان شکایت کنم می‌بینم بی‌معنیست و وقتی می‌خواهم آرام باشم نمی‌گذارند. 

چند شب است که خوب نمی‌خوابم. خوب خوابیدن چیزی است که به آن می‌بالم آن هم بعد از یک دوره اینسومنیای ناجور و امتحان کردن همه‌ی روش‌ها برای درست خوابیدن. سال‌ها با وایت‌نویز و پادکستِ خواب، به زور خوابم می‌برد و شاید یک سال باشد که بدون کمک، می‌خوابم و تا صبح خواب می‌مانم. تا هفته‌ی پیش یا ده روز پیش... درست یادم نیست.

چیزها خوب پیش نمی‌روند، ولی آنقدر بد نیستند که بگویم در بحرانم. امروز سرِ کار گریه کردم. گریه که نه، دو بار چشم‌هام خیس شد و دستمال کاغذی را فرو کردم توی چشمم تا اشک را به خودش جذب کند و نریزد روی گونه‌ام و بعد ماساژور کفِ دستم را محکمِ محکمِ محکم فشار دادم که درد بیاید و آن یکی دردم یادم برود. بعد بقیه روز را خیلی پروفشنال کارم را ادامه دادم. حتی می‌شود گفت "با انرژی" بودم. 

چند روزی است، یا شاید یک هفته است یا شاید ده روز است که به خودم می‌آیم و می‌بینم یادم رفته نفس بکشم. بعد سعی می‌کنم با یک نفس عمیق جبرانش کنم. نفس عمیق هم نمی‌توانم بکشم. سینه‌ام درد می‌گیرد. بعد متوجه می‌شوم داشتم فکم را روی هم فشار می‌دادم، بعد متوجه می‌شوم اخم کردم و ممکن است پیشانی‌ام چروک بیفتد. 

من آدم مضطربی نیستم. یکی از کم اضطراب‌ترین آدم‌هایی هستم که خودم و اطرافیانم می‌شناسیم. به داشتن آرامش حتی در لحظات ترسناک معروفم. این روزها فکر می‌کنم اگر از اول آدم مضطربی بودم بهتر بود. مثلا از قبل تمرین داشتم یا سختم نبود. نمی‌فهمم. 

آن‌جای سریالیم که شخصیت اصلی کمی آشفته است. هنوز نمی‌دانیم چرا. هنوز حتی نمی‌دانیم ژانر سریال چیست. 

موافقین ۲ مخالفین ۰

Time blocking my depression

It’s one of those evenings where I sit down on purpose and just let myself be sad. I end up thinking about everything I’ve lost, including all the hopes and dreams I thought I’d get to live out.

موافقین ۱ مخالفین ۰

انگار نشسته باشد همینجا روی صندلی کنار کمد دیواری

یک کانال یوتیوب پیدا کردم که ویو و سابسکرایبر درست حسابی ندارد و پای هیچ کدام از ویدیوهایش هم کامنت خاصی نیست. مردی است که درباره چیزهای مختلف ویدیو درست میکند و لا به لای ویدیوهایش، کتاب هم خوانده. من مخاطب همان کتاب ها هستم.

تصویر جلد کتاب را گذاشته و هر فصل را کرده یک ویدیو. صدای درست حسابی ندارد. تجهیزات هم. خیلی ساده از روی کتاب میخواند. نه موقع دیالوگ شخصیت ها لحنش را عوض میکند، نه موسیقی گذاشته، نه جملات را با احساس ادا میکند. هیچ. انگار که نشسته همینجا روی صندلی کنار کمد دیواری و بلند بلند کتاب میخواند. 

اهل کتاب صوتی نیستم. نسبت به کتاب صوتی های های-پروداکشن که به راحتی در دسترسم هستند، ویدیوهای این مرد ناشناس را بیشتر دوست دارم. همیشه دلم میخواست پارتنری داشته باشم که برایم کتاب بخواند. پارتنر قبلی گاهی به منظور دلبری کردن، برایم کتاب میخواند ولی همه چیز را غلط غلوط میگفت و تند تند میخواند انگار که دلش با هیچ جمله ای نباشد. 

دوست ندارم این آقا پارتنرم باشد، یا این که حتی ببینم چه شکلی است و کیست. خیالپردازی نمیکنم که مثلا سرم را روی پایش گذاشته باشد و موهام را نوازش کند و کتاب بخواند. ترجیح میدهم همینجوری ادامه پیدا کند. ناشناس باشد و انگار نشسته باشد همینجا روی صندلی کنار کمد دیواری. نه حتی یک سانتی متر نزدیک تر.

این هم یکی از راه حل هایی است که در بزرگسالی برای خواسته های قلب یخ زده ات پیدا میکنی... . فکر نمیکنم چیز غمگینی باشد، شاید در 26 سالگی در مواجهه با چنین چیزی غمگین میشدم. ولی حالا فکر میکنم اینجوری بهتر است. شاید بروم و ویدیوهایش را لایک کنم. 

موافقین ۱ مخالفین ۰

معلق

می‌خندم. بلند بلند. برای خودم تیرامیسو درست می‌کنم. بیسکوییت‌های لیدی فینگر که فقط برای چند ثانیه در اسپرسو خنک‌شده خیس خورده‌اند را یکی یکی به ترتیب کنار هم می‌چینم و رویش یک لایه مخلوط پنیر ماسکارپونه و خامه‌ی هم زده شده می‌کشم. بعد پودرکاکائوی مرغوب را رویش الک می‌کنم و سراغ لایه‌ی بعدی لیدی‌فینگرها می‌روم. به کاپشن کوتاه قهوه‌ای که تازگی خریدم و منتظرم هوا سرد شود تا بپوشم فکر می‌کنم. روی ظرف یک لایه سلفون می‌کشم و با احتیاط می‌گذارمش در بالاترین طبقه‌ی یخچال. 

خوشحال به نظر می‌رسم. خوشحالم. حالم خوب است. به این فکر می‌کنم که اگر بودی متوجه می‌شدی که توی دلم چقدر خالی و سرد است؟ بعید می‌دانم. هیچوقت متوجه حال واقعی‌ام نمی‌شدی. حتی وقتی تصمیم می‌گرفتم بلند بلند از احساساتم حرف بزنم، بی‌پرده، باز هم انگار بین من و تو یک دیوار نامرئی خیلی قطور وجود داشت. آخر سر هم نفهمیدی که اصلا چی‌شد و من چه می‌گویم. چطور می‌شود یک نفر انقدر نفهمد؟ اصلا می‌خواستی بفهمی؟

پوچی‌ای که سال‌ها آزارم می‌داد را پذیرفته‌ام. سرخوشانه. چند وقت پیش توی قبرستان به سنگ قبر خودم و تو فکر کرده بودم. به این که ممکن است اتفاقی در یک قبرستان دفن شویم. یا شاید هزاران کیلومتر دورتر از هم. چه کسی خواهد فهمید؟ حتی خودمان هم خبر نداریم. چه اهمیتی دارد؟ به سنگ قبرها نگاه می‌کردم. آدم‌هایی که شاید قلبشان در این دنیا شکسته بود، دلشان پیش کسی مانده بود، هنوز به کسی فکر می‌کردند (حتی در بستر مرگ) و حالا قلبشان پوسیده بود و خاک شده بود و تمام. سرنوشت ما هم همین است. پس چه اهمیتی دارد؟

اشک‌ها با دستمال کاغذی پاک می‌شوند و دستمال‌ها می‌روند در سطل آشغال و ناگهان هویتشان از یک کالای مصرفی مهم تبدیل می‌شود به زباله. و سرنوشت زباله‌ها چیست؟ کجا می‌روند؟ آیا بین سرنوشت دستمالی که با آن دور ظرف تیرامیسو را پاک کردم و آن یکی که خرج اشک‌هایم شد فرقی هست؟ آیا سرنوشت قلب من و قلب زنی که تا آخر عمر در کنارت زندگی خواهد کرد، فرقی می‌کند؟

هیچ اهمیتی ندارد. هیچ چیز اهمیت ندارد. تنها چیزی که الان مهم است تیرامیسوی توی یخچال است و کاپشن کوتاه قهوه‌ای توی کمدم. از این سرخوشی راضیم. سرخوشی پوچ. خنده‌هایی که از حنجره‌ام بیرون می‌روند و قلبم که انگار ایستاده. روزهایم مثل قسمت‌های میانی سریال‌هاست. وقتی که بخش هیجان انگیز آغاز سریال تمام شده و حالا نویسنده‌ها خودشان هم نمی‌دانند با کارکترها چه‌کار کنند. داستان با یک روند نسبتا ثابت پیش می‌رود و اتفاق‌های کوچکی میفتد که بی‌اهمیت‌اند. جایی که کسی نمی‌داند بعدش چه می‌شود. آیا قهرمان داستان دوباره عاشق خواهد شد؟ آیا سریال به سمت یک داستان جنایی پیش خواهد رفت؟ آیا قرار است بقیه‌اش همینجور آبکی باشد و در آخر به کارگردان فحش بدهیم؟ هیچکس نمی‌داند. بیشتر از همه، قهرمان داستان. 

موافقین ۲ مخالفین ۰

تو بالاخره تصمیم گرفتی مووآن کنی پسر کوچولو

همه بهت می‌گن وقتی رابطه تموم شد مووآن کن. یعنی در واقع اول دوره‌ی سوگ رو بگذرون و بعد مووآن کن و برو سراغ زندگی جدیدت. ولی بهت نمی‌گن تموم شدن واقعی رابطه به یه چیز دیگه هم بستگی داره: مووآن طرف مقابلت.

بهت نمی‌گن گاهی ممکنه طرف مقابل، حتی اگر خودش تموم کننده‌ی رابطه باشه، نتونه مووآن کنه. که تا ماه‌ها بعد از تموم شدن رابطه بهت پیام بده، زنگ بزنه، هدیه بفرسته. بخواد تو رو برگردونه، خبر ازت داشته باشه، یا حتی خشمشو سرت خالی کنه.

اکثر آدما میگن که چقدر طرف مقابل زود رد شد، زود ازم گذشت، انگار هیچوقت دلش تنگ نشد. ولی کسی بهت نمیگه آدمایی هستن که نمیگذرن. که همش هستن. که شیش ماه بعد از تموم شدن رابطه هنوز ممکنه یه روز رندوم بهت زنگ بزنن یا عکسای دو نفرتون رو بفرستن.

و این اصلا رمانتیک نیست. اصلا قشنگ نیست. اصلا بهت حس دوست داشته شدن یا ارزشمند بودن نمیده. این آزار روانیه که شاید ناخواسته اتفاق میفته. 

کسی بهت نمیگه چقدر سخته وقتی داری با سوگ و دلتنگی و احساس ناکامی خودت کنار میای، اکست هم احساساتش رو بیاره بریزه رو سرت. کسی بهت نمیگه که هر بار ریجکت کردنش چجوری باعث میشه زخمات سر باز کنن و احساس کنی دوباره برگشتی به خونه‌ی اول. 

ولی خب، بالاخره یه روز میرسه که اونم مووآن میکنه. و اون روز، خیلی روز عجیبیه. 

موافقین ۱ مخالفین ۰