خلاف جهت باد ایستاده بودم که سردیاش بزند توی صورتم و گریه نکنم. نمیدانم چه ارتباطی بود بین یخ زدن صورتم و نریختن اشکهام. یکبار دیگر هم این کار را کرده بودم. زمستان پارسال، شب، سوار ماشین بودیم با هم. دعوایمان شده بود. نه دعوایمان نشده بود. خودش یکهو شروع کرده بود با من دعوا کردن. حرفهایی میزد که همهشان درد داشت و اصلا انگار برایش مهم نبود که قلبم دارد مچاله میشود. و داشت مچاله میشد واقعا. از ماشین پیاده شدم که باد یخ بخورد توی صورتم. برف کم جان بود ولی میبارید و دلم میخواست ببارد وسط تخم چشمم. آمده بود دنبالم و میگفت سوار شو. انگار قهر کرده بودم. قهر نکرده بودم. سوار شده بودم اما تمام طول مسیر تا برسیم خانه سرم را از شیشه ماشین کرده بودم بیرون که برف بخورد توی صورتم. برف هم تندتر شده بود.
دوباره یک سال بعد، پاییز، هفت صبح، تنها، آنجا که زمینش پر از برگهای خشک بود، دوست داشتم باد یخ بزند توی تخم چشمم. حیف که برف نبود. حیف که به اندازه کافی یخ نبود.
صورتم سر شده بود و ریههام درد گرفته بودند که تصمیم گرفتم برگردم تو. بین کل این آدمها یک نفر سعی داشت کمکم کند آن هم معلوم بود دلش سوخته. من هم هی میرفتم بیرون که گریه نکنم و هی برمیگشتم تو که خانمِ مهربان کمکم کند.
آن روز که تمام شد تا چند روز بعد سر و گردن و کتفم درد میکرد. آن روز تمام شد ولی این ماجرا پایانش هنوز معلوم نیست. هنوز معلوم نیست فردا بروم آنجا بنشینم روی نیمکت بین دو تا ساختمان گریه کنم یا نه. آنجایِ سریالِ زندگیام که کاراکتر اصلی دچار یک بحران شده. بعد از این که خوابش مختل شد و مدتی بیدلیل اضطراب داشت، حالا یک دلیل درست و حسابی پیدا کرده برای اضطرابش. برای این که دم به دقیقه بیخود چشمهایش پر اشک شود. حالا کاراکتر اصلی دارد میجنگد. شرایط خیلی بهنفعش پیش نمیرود. تنهاست. جلوی چیزهای بزرگ. خیلی تنهاست. و فردا دارد میرود برای یک مبارزهی دیگر.