مشغولِ خودم

.

اگه به خاطر نزدیک شدن تاریخ پریودش غمگینه و گریه میکنه، اون حالِ بد واقعیه و اون آدم داره رنج می‌کشه. گفتن این که واسه پریودته، یا هر ماه این موقع همینجوری میشی، چیزیو حل نمیکنه.

جای زخمِ بزرگ شدن با پدر یا مادری که اختلال روانی داره، خیلی سخت خوب می‌شه... شایدم زیادی خوش‌بینم! 

از با تلفن حرف زدن متنفرم و بدنم به دلایل ناشناخته‌ای بسیار خسته‌س. هفته‌هایی که گذشت به پیش پا افتاده‌ترین مسائل زندگیم پرداختم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم خونه. سعی کردم هیچ رد پایی ازم باقی نمونه، نه روی تخت، نه توی کابینتا... جز اسکاچی که ظاهرا بچه‌ها به اسکاچ خودشون ترجیحش می‌دادن و سر یک هفته حسابی ازش کار کشیده بودن. تولدش شد و بعد از پنج شیش سال اولین تولدی بود که با هم نبودیم. هیچ حسی ندارم. امروز به ف گفتم که این لباسو اون برام خریده و دوتایی لبخند زدیم. هیچ حسی بهش ندارم. دست و دل باز بود. امروز ف میگفت که پسرای دست و دلباز بهترن. نمیدونم. هیچ حسی ندارم. از روزی که اومدم خونه داروهای جدیدو امتحان میکنم، آلرژی چشمم با قرص خوب نمیشد. از قطره چشمی متنفرم. بی‌رحمانس. و اسپری بینی احمقانه‌ترین فرم داروییه که دیدم. خب البته شیافم احمقانس ولی میشه بهش فکر نکرد. اسپری تنفسیم که دراماتیک‌ترین مدل! آلرژیم چیز احمقانه‌ایه. بدنت به چیزای عادی واکنشای احمقانه میده. یه چیزی شبیه طور دیگر دیدن! مثلا ریه‌هات گرده گلا رو طور دیگری میبینن و یهو میترسن... چی میگم؟ بابا به خدا حسرت به دلم مونده یه بار تو خوابم باشی و اون خواب کابوس نشه. دلم میخواد از هویتم فرار کنم. به کجا؟ به خودم! مگه میتونم جدای از هویتم وجود داشته باشم؟ دلم برای بچگیام تنگ نیست. از با تلفن حرف زدن متنفرم و هیچ حسی ندارم. از ف یاد گرفتم که حال خوب داشتن یه انتخابه که حق نداری به خاطرش سر کسی منت بزاری. از تماشای دختر زخمی‌ای که آواز میخونه و جلوی آینه موقع ارایش کردن اروم میرقصه لذت میبرم. بعضی دخترا بوی تازگی میدن. بوی آب دادن به گلای باغچه. من بوی سردرگمی میدم. بوی گم شدن لای جمعیتی که شبیه هیچ کدومشون نیستی. بوی بغضی که از غریبی قورتش میدی. دخترا قشنگن. مثل درختا. ازم میپرسه چرا خدا اینجوری میکنه؟ نمیدونم کدوم خدا رو میگه. با ماشین رئیس دانشگاه فلان اومدیم تا لب جاده‌ی وطن، بدم میاد از بوی دکترا، بوی دانشگاهیا. از ماشینای نو و لباسای اتو کشیده و کله‌های کچل. بدم میاد از دکتر دکتر بستن به ناف این و اون. دوچرخه ها رو دوست دارم ولی. لعنت به خودروی ملیِ دکتر. من عاشق همه ی آقاهایی میشم که غروب با دوچرخشون میان نونوایی. دلم برات تنگ شده. سر این جمله چشمام پر اشک میشه و دیگه نمیتونم چیزی بنویسم.

.

نمی‌فهمم چرا ازم تعریف می‌کنن، ولی می‌دونم باید چه کار کنم. کم کم از کودنی که نمی‌دونست چیو کجا بگه دارم تبدیل می‌شم به کودنی که بیشتر وقتا به جا و درست حرف می‌زنه... و خوشحالم. ازم تعریف می‌کنن. نه همه! خیلیا ازم بدشون میاد. هنوز نمی‌دونم کیم، کجام یا قراره چی کار کنم. فقط می‌دونم قلبم برای چی می‌تپه و همین خیلیه. امروز استاد فلانی بهم تلنگر زد که دختر! چته! چرا از فرصتات استفاده نمی‌کنی؟ راست میگف. چمه؟ چقدر خوبه که هیچوقت به یقین نمی‌رسیم. چقدر خوبه که هرچی بیشتر سعی کنیم بدونیم، علامت سوالامون بیشتر می‌شن. زندگی من همین علامت سوالان.

پی‌نوشت: اگر بودی مدام بهت زنگ نمی‌زدم. باهات صمیمی نمی‌شدم. هر بار میومدم خونتون محکم‌تر بغلت نمی‌کردم. اگر بودی فقط خیالم راحت بود که رو همون مبله نشستی و وقتی بیام خونتون برام چایی میریزی، بوسم می‌کنی و باهام حرف می‌زنی. همین‌. جای خالیت روی اون مبل، حتی از کلی کیلومتر اونورترم آزارم میده. 

پی‌نوشت: هیچوقت نمی‌تونم مرگو باور کنم. فقط می‌تونم منتظر بمونم نوبتم بشه. مرگ برام موقتی‌تر از زندگیه... دختره‌ی ترسو! 

همه‌ی ما یه منِ ایده‌آل داریم که هیچوقت واقعی نمی‌شه اما می‌تونیم بهش نزدیک بشیم. امروز که فهمیدم اردیبهشتم داره به آخر می‌رسه، به این فکر افتادم که منِ ایده‌ال من هیچوقت به بهار آلرژی نداره. اما خب در حقیقت من از اسفند دارم عذاب می‌کشم و هنوز هیچی از بهار نفهمیدم... راستی پاییزم فصل قشنگیه و من بهش آلرژی دارم :))) 

باید از لا به لای ساعت‌های خابم، بیداری رو بیرون بکشم و از میان ساعت‌های بی‌حسی، یکی دو ثانیه بخندم/گریه کنم.


پی‌نوشت: مرسی از معرفیاتون. از بینشون کتاب خریداری شد

پی‌ترنوشت: فکر می‌کنه چون دستشویی بیرونه صداش داخل نمیاد، ول اتاق من نزدیکه و صداهای تولید شدشو میشنوم. خب چی می‌شه؟ هیچی! آدم محترمیه. این معیارا چیه ساختیم؟! خلاصه که اگه اینجارو خوندی و فهمیدی صدات شنیده میشه، راحت باش. سانسورش نکن. می‌دونم چه حالی میده! 

اگر بخواید به مهم‌ترین آدم زندگیتون یه کتاب هدیه بدید، و این اخرین چیزی باشه که می‌تونید بهش ببخشین، چه کتابی هدیه میدید؟ لطفا تا آخرِ امروز بهم بگید.

پی‌نوشت: جور دیگه‌ای نمی‌تونستم بگم پول ندارم کتاب بخرم ولی یه چیزی بگید که از پول نداشتن مهم‌تر باشه :))

دانشگاه رفتن بدترین تصمیمی بود که می‌تونستم برای بهترین سال‌های زندگیم بگیرم.

امروز با دو تا از دوستام و یک همکلاسی شدیدا مبادی آداب برای یه کار تقریبا اداری توی بخش اداری دانشگاه سرگردون بودیم و از این اتاق به اون اتاق، به هر دری می‌رسیدیم اون دختر مبادی آداب می‌ایستاد و به ما تعارف می‌کرد. چند تا درو اینطور رد کردیم تا بالاخره کلافه شدم و تا ایستادن، از در رد شدم و گفتم چرا تعارف می‌کنید؟ دختره خندید و مشکل رد شدن از در حل شد و باقی درا رو راحت گذروندیم. من معمولا جلوی هیچ دری تعارف نمی‌کنم و اگر کسی بایسته و بهم تعارف کنه رد می‌شم و فقط می‌گم ممنون. بعضی چیزا هیچ دلیلی ندارن و رعایت اصول بی‌دلیل کار احمقانه‌ایه از نظر من. بعد همین آدما حرف از شکستن تابوها و پیروی نکردن از سنت‌های بی‌دلیل می‌زنن. تعارف تنها کاری که می‌کنه معذب کردن آدماس. 

شاید اون دختره فکر کنه من خیلی گاوم، ولی خب گاو بودن گاهی اونقدرام بد نیست.

نمی‌شه گفت لهجه ولی معلومه مال جایی از ایرانه که من نمی‌شناسم، انقدر دلنشین حرف می‌زنه که دلم نمی‌خواد تلفنش تموم بشه.