مشغولِ خودم

نسخه‌ی رایگان زندگیم کاملا به پایان رسیده و حالا همه چیز جدیه. هیچ کد تقلبی هم ندارم. برای زنده موندن غذا درست میکنم، و برای غذا درست کردن چیزهای مختلفی می‌خرم و برای خرید همه چیز پول پرداخت میکنم و برای پول دراوردن کار میکنم (و فعلا بیکارم)... کابوس میبینم، اجاره پرداخت میکنم، با صابخونم سر و‌ کله میزنم و با سوسک‌های خیلی خیلی گنده روبرو میشم. آینده تبدیل به چیز ترسناکی شده و احساس میکنم بیشتر از همیشه تنهام. بدنم کارای عجیبی میکنه و تنهایی برنامه‌ی دکتر رفتنمو میریزم و تنهایی اجراش میکنم... نمیدونم اگر مریض باشم باید چکار کنم و هر روز یادم میره باید به مامانم زنگ بزنم تا دلخور نشه... دیشب اومدم خونه (خونه‌ی بابام؟) و بالاخره میتونم از اینترنت پرسرعت و غذای گرم لذت ببرم. سعی میکنم با فاصله‌ی بزرگی که یینمون افتاده کنار بیام و میدونم که هیچوقت دلم نمیخواد دوباره توی این خونه زندگی کنم... . 

پی‌نوشت: کنار رودخونه دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه میکردم. سختی زیاد باعث میشه لحظات خوبتو با تمام سلولات ببلعی و اون صحنه میتونه منو تا مدت زیادی سرپا نگه داره.
پی‌ترنوشت: میدونید پیرمردی توی این دنیا وجود داره که شیش صبح کنار دریا میرقصه، ورزش میکنه و بعد به آب میزنه؟ میدونید زندگی رو چقدر قشنگ‌تر میشه زندگی کرد؟

تا وقتی کتاب‌خواندن برای ما عامل تحریک‌کننده‌ای باشد که جادویش کلید فتح باب مکان‌های عمیقی در وجودمان بشود، که جز از این طریق به آن دسترسی نیست، نقش آن در زندگی‌مان قابل احترام است. از طرف دیگر، اگر به عوض بیدار کردن ما نسبت به زندگی مستقل ذهن، جای آن را بگیرد، به طوری که حقیقت دیگر از نظرمان آرمانی نباشد که با گسترش افکار خودمان و به نیروی تلاش قلبی‌مان متحقق بشود، و فقط عنصری مادی باشد که میان اوراق کتاب جا خوش کرده، همچون عسلی که دیگران برایمان تدارک دیده‌اند و کافی است ما دست‌مان را دراز کنیم و آن را از طبقه کتابخانه برداریم و با خیال آسوده و آرامش و‌ مفعولانه امتحان کنیم، در آن صورت، کتاب چیز خطرناکی است.

مارسل پروست

از کتاب پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند - آلن دوباتن


پی‌نوشت: در مرحله‌ی انکار آغاز ترم به سر برده و طوری رفتار می‌کنم انگار هنوز تعطیله

پی‌ترنوشت: احتمالا آخرین سالیه که اینجا زندگی می‌کنم. قبل از تمام این ماجراها جایی نوشته بودم آدم باید همیشه آماده باشه که کوله پشتیشو جمع کنه و بره. بعد از چند سال میبینم همون آدم شدم. کسی که به هیچ جا تعلق نداره. یه «همیشه مسافر».

پی‌ترنوشت: ترم آخر بودن برای من شبیه برش آخر پیتزاس. وقتی که با برش سوم سیر شدی و بعد به زور ادامه دادی تا تمومش کنی. حالا فقط یه برش مونده ولی انقد حالت تهوع داری که حتی نگاه کردن بهشم سخته.

یکی از انواع مکانیسم‌های دفاعی، که زیرمجموعه‌ی توجیه (rationalization) محسوب می‌شود، motivated reasoning نام دارد. استدلال انگیزه‌دار یک تفکر سوگیرانه برای رسیدن به نتیجه‌گیری‌هایی است که فرد آن‌ها را به سایر نتیجه‌گیری‌ها ترجیح می‌دهد و به فرد کمک می‌کند عقاید ریشه‌دار خود را بیش از پیش تایید کند. به عبارت دیگر، استدلال انگیزه‌دار نوعی پردازش اطلاعات است، به شیوه‌ای که به فرد اجازه می‌دهد به همان نتیجه‌ای برسد که می‌خواهد برسد.

استدلال انگیزه‌دار را فروید مطرح کرد زیرا متوجه شده بود که مردم فرایندهای فکری خود را تنظیم می‌کنند تا از احساسات منفی، مثل اضطراب و عذاب وجدان، اجتناب کنند.

...

یک مطالعه جدید به بررسی روش‌های تاثیر احساسات و انگیزه‌های ناخودآگاه بر نحوه‌ی قضاوت مردم درباره کاندیداهای ریاست جمهوری پرداخت. در این مطالعه معلوم شد مردم حرف‌های ضد و نقیض کاندیدای مورد علاقه‌ی خود را کشف نمی‌کنند، اما تناقض‌ها در حرف‌های کاندیدای منفور را زود متوجه می‌شوند... در همین مطالعه از مغز آزمودنی‌ها تصویربرداری شد و مشخص گشت که به هنگام استدلال انگیزه‌دار، در مقایسه با استدلال بدون انگیزه، مناطق متفاوتی از مغز فعال می‌شوند (که در پاسخ‌های هیجانی نقش دارند).


پی‌نوشت: ایمان بیاور تا بفهمی طور

پی‌ترنوشت: علاوه بر سیخ شدن موهای اقصی نقاط بدنم، با فکر کردن به این مکانیسم دفاعی دلم میخواد های های گریه کنم. خیلی وحشتناکه! 

پی‌ترترنوشت: از منابع ارشدمم براتون پست میزارم :)) 

+ آسیب شناسی روانی گنجی

!

«بعضی افراد می‌گویند که سیگار می‌کشند تا چای بنوشند و چای می‌نوشند تا سیگار بکشند. احتمالا این حرف یک شوخی ساده نیست زیرا تحقیقات نشان می‌دهند که نیکوتین می‌تواند خصوصیات لذت‌بخش کافئین، و کافئین می‌تواند خصوصیات لذت‌بخش نیکوتین را افزایش دهد.»

از کتاب آسیب شناسی روانیِ گنجی

+ خلاصه که حواستون باشه باهم مصرف کنید کیفش بیشتره :))

+ من چند ساله به قهوه معتاد شدم ولی تجربم با سیگار خیلی کم بوده و فقط چندباری کشیدم. ولی همزمان تا حالا پیش نیومده :)) قسمت بشه یه بار امتحانش می‌کنم 

+ هی میگن درس بخونید درس خوبه... بدتر آدمو وسوسه می‌کنه 

گاه تشخیص باطن کسی که دروغ می‌گوید از کسی که راست می‌گوید آسانتر است.

سقوطِ کامو


پی‌نوشت: بضی وقتا یه جمله می‌خونم، کتابو میبندم و به یه گوشه خیره میشم درحالی که درونم یکی داره جیغ میکشه، خودشو چنگ‌ میزنه و بالا پایین میپره.

پی‌ترنوشت: قبل از عید دو تومن نیاز داشتم که بخرمش. یک و خورده‌ای داشتم گفتم کار میکنم که بشه دو تومن. کار کردم شد دو و هفصد و مقصودم الان سه و خورده‌ای قیمتشه :))

دارم سقوط ِ کامو رو میخونم و به این فکر میکنم که اگر جرات داشته باشی و به خودت نگاه کنی، یه دنیا لجن و کثافت میبینی اما بعد به خودت میگی گور بابای همه‌ی ارزش گذاریا که میگن این اشتباهه و اون درست. 

پی‌نوشت: اگر «دارم سقوط کامو رو میخونم»و حذف کنم هیچ فرقی نمیکنه ولی حذف نمیکنم تا غیرمستقیم بهتون نشون داده باشم عجب آدم خفن و کتاب خونی هستم :)) 

پی‌ترنوشت: شما هم متوجه شدید بعد از ۱۲ شب تغییر شخصیت میدم؟

۱. کار کردم
۲. حقوق گرفتم
۳. با پولم کتاب خریدم
۴. ۳
۵. ۴
۶. ۵
۷. انقدر کتاب دارم که تا آخر امسال تموم نمیشه
۸. دارم پی‌دی‌اف یه کتابو تو گوشیم می‌خونم

پی‌نوشت: حس‌می‌کنم می‌تونم با کتابام یه اکانت اینستا بسازم :)) 
پی‌ترنوشت: تعجب می‌کنم که هیچکس حتی یذره تلاش نکرد توی این بیست و چند سال بهم یاد بده پولامو مدیریت کنم. خیلی عجیب نیست؟ من میتونم فتوسنتزو با جزئیات براتون شرح بدم ولی نه بلدم پس انداز کنم و نه خرج! 

انسان چنین است، آقای عزیز، دو چهره دارد: نمی‌تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.

سقوط،کامو


پی‌نوشت: همیشه بدم میومد هی جمله از کتاب بزارم :)

۱. اگر طبیعت وحشی ما توسط چیزی یا کسی صدمه دیده، باید از دراز کشیدن و مردن خودداری کنیم. باید از عادت کردن به این زخم خودداری کنیم. باید غرایزمان را فرابخوانیم و کاری را که باید بکنیم، بکنیم.

۲. یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‌توانیم انجام دهیم این است که زندگی_کل زندگی_ را به مثابه فی‌النفسه یک بدن زنده بدانیم؛ به مثابه موجودی که نفس می‌کشد، سلول جدید تولید می‌کند، پوست می‌اندازد، و مواد زائد را دفع می‌کند. احمقانه است اگر انتظار داشته باشیم که بدنمان فقط هر پنج سال یک بار مواد زائد را دفع کند. دیوانگی است اگر فکر کنیم چون دیروز غذا خورده‌ایم، امروز دیگر نباید گرسنه شویم.

همین‌طور احمقانه است که فکر کنیم چون یک‌بار مسئله‌ای را حل کرده‌ایم، پس برای همیشه حل شده است، یا چون چیزی را آموخته‌ایم، از این پس برای همیشه آگاه می‌مانیم. خیر. زندگی بدن بزرگی است که با نرخ‌های متفاوت در قسمت‌های مختلف رشد می‌کند و کاهش می‌یاید.


از کتاب زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند، نوشته دکتر کلاریسا پینکولا استس.

+ این کتابو از یه دوست خوب هدیه گرفتم. کتاب عجیبیه. نمی‌دونم خوندنشو پیشنهاد می‌کنم یا نه‌.

پروسه‌ی بیدار شدنمو درست یادم نمیاد. احتمالا حدود پنج صبح در حالی که بی‌دلیل از سرما می‌لرزیدم تلگراممو چک کردم، یک بار دیگه نه صبح بیدار شدم و احساس کردم زندگی ارزش بیدار شدن نداره، و آخرین بار حوالی یازده به علت خستگی از خواب، بعد از این که برات تایپ کردم «صبح به خیر» از جام بلند شدم. امروز دقیقا یک ماه از اون روز می‌گذره، از «شروعِ مرداد.» و اولین روزیه که از شدت خشم گریه نکردم. حتی دیروز با یه جمله‌ی ساده که بهت گفتم، اشکم دراومد ولی امروز دیگه دردی احساس نمی‌کنم. سعی کردم مهربون باشم، بهش لبخند زدم و براش قهوه درست کردم اما تمام مدت چیزی توی ذهنم تکرار می‌کرد «این تو نیستی.» راست می‌گفت.
خیلی وقته از خودم می‌پرسم اصلا «منـ»ی وجود داره؟ یه روز توی خوابگاه با اون دخترِ «خوش زبون»-شمارشو با این اسم سیو کردم- درباره‌ی زندگی حرف می‌زدیم. بهش گفتم ما اهمیتی به جاودانگی نمی‌دیم، چون به اشکال متفاوت بعد از مرگمون توی این دنیا باقی می‌مونیم. چیزی که نمی‌خوایم از دستش بدیم هویتمونه، «من» بودنمون. امروز نمی‌دونم واقعا «من» وجود داره یا فقط یه توهمه؟
چیزای مختلفی بهش می‌گن، زندگیای قبلی، روحِ پیر، تمثیل استخوان، یا شاید دی‌ان‌ای، اگر اون ته «منـ»ی وجود داشته باشه، زمین تا آسمون با چیزی که فکر می‌کنم فرق داره، و من میخوام که بشناسمش؟ 
مدتیه برای آدمی به اسم «آقای دکتر» یه سری مطلب پزشکی ترجمه می‌کنم. گاهی درباره ی داروها یا آزمایشای جدیده، گاهی درباره‌ی شرکتای داروسازی، اما من بیشتر از اونایی خوشم میاد که درباره سازگار شدن ارگانیسمای مختلف با محیطشونه. گیاهایی که با یه سری باکتری «مفید» همزیستی می‌کنن تا بتونن بهتر رشد کنن، باکتریایی که واسه سازگار شدن با دمای محیط کارای عجیب می‌کنن و ... . گاهی تعجب می‌کنم که می‌تونم انقدر سطحی زندگی کنم و به هیچ چیز فکر نکنم جز غذایی که قراره بخورم، عوض کردن ضدآفتابم، و دیوانه وار سریال دیدن، و از خودم می‌پرسم ممکنه اینم یه روش سازگار شدن باشه؟ شاید با مراقبت از حماقت خودم دارم از دی‌ان‌ای ریش سفید و مرموزی محافظت می‌کنم که قراره به نسل بعدی برسه. شاید برای همین پنج صبح درحالی که بی‌دلیل از سرما می‌لرزم، تلگراممو چک میکنم، و یازده صبح برات مینویسم «صبح بخیر»