مشغـولِ خـــودم

اینجا نوشته مرد به زنی که خیس عرق است به صورت علامت جنسی واکنش نشان میدهد و زن به مردی که خیس عرق است به عنوان علامتی از خطر بالقوه واکنش نشان میدهد.


نتیجه اخلاقی: برادرا دوش بگیرن، خواهرا طناب بزنن

  • سوگنـ ـد

اینجا نوشته ما کسی رو به عنوان همسر ترجیح میدیم که بوی بدنش با بوی بدن خودمون متفاوت باشه (که احتمالا ازش آگاه نیستیم). این ویژگی باعث میشه با اعضای خانواده سکس/ازدواج نکنیم و تکاملیه.

نتیجه اخلاقی: آنلاین عاشق نشید 

نتیجه اخلاقی تر: عاشق نشید

چکیده: من سینگلم و گشنمه

  • سوگنـ ـد

خاراندن برای این که خارش را کاهش دهد باید مقداری درد ایجاد کند

  • سوگنـ ـد
میخوام چیزی رو جدی نگیرم. چند روزه این مدل زندگی رو شروع کردم. چیزی اذیتم نمی‌کنه، همه چیز یه شوخی بزرگه، یه ویدئو گیم خیلی کژوال.
چرا؟ نمیدونم. شاید رد دادم، شایدم حکمتی توشه. فقط میدونم یه روز از خواب بیدار شدم و به خودم گفتم بسه دیگه. 
اینو میدونم که دیگه توان هندل کردن این همه استرس رو ندارم. شاید جمله دراماتیکی باشه ولی همین که آدمای نزدیک بهم، از شدت آشفته و ناامن بودن زندگیم جیغ میکشن بهم امید میده که اونقدرا هم خل نیستم‌. حالا قراره این زندگی عجیب و سخت رو جدی نگیرم. نمیدونم نتیجه این تصمیم چی قراره بشه اما وقتی به طرز وحشتناکی بار ها زمین میخوری و توی وضعیتی زندگی می‌کنی که ذره ای امنیت و ثبات نداره، به درجه نامعمولی از بی‌حسی میرسی. فکر کردن به این که چی ممکنه بشه و چه بلایی ممکنه سرت بیاد بیشتر شبیه شوخیه. چون مگه از این بدترم میشه؟
شاید به خاطر همین برگشتم اینجا. نوشتن یه لذت گنگ و خفیفی برام داره. چیزی نیست که بهش افتخار کنم اما بهتر از هیچیه. مثل دیدن چند تا تیک تاک بامزه. خب چرا که نه؟ رفته بودم چون همه چیز واسم جدی شده بود و به هر کلمه‌ای که می‌نوشتم فکر میکردم. اما حالا اصلا مهم نیست.
  • سوگنـ ـد
توی گروه تلگرام یه نفر سوال پرسیده و تهش نوشته نگرانم. به شدت دلم میخواد بهش بگم نگران نباش. همین.
  • سوگنـ ـد

چند روزه این صفحه رو باز میکنم تا چیزی بنویسم اما نمیتونم

 

 

 

 

  • سوگنـ ـد

طبق منطقِ منِ تازه بیدار شده از چرتِ ناخواسته بعدا از ناهار، همه چیز بالاخره به نقطه اوجش میرسه - چون همه چیز بالاخره باید یه ماکسیممی داشته باشه - و کل هستی هنگ میکنه و بعد از کمی تلاش برای برگشتن به حالت قبل، برای همیشه خاموش میشه. 


+ خواب دیدم می‌خوام دو تا بچه رو از اتاقم بیرون کنم. تو چشمای دختره نگاه کردم و گفتم اگر همین الان از جلوی چشمام گم نشی مامانتو میکشم و تیکه تیکه میکنم‌. رفت بیرون. پسره مقاومت میکرد. سرشو کوبیدم تو دیوار و بهش گفتم واسه بیرون کردنش از اتاق حاضرم از پنجره بندازمش پایین...


  • سوگنـ ـد

 

 

 

 

  • سوگنـ ـد