مشغولِ خودم

از دانشجوی ممتاز بودن فقط اینش به ما رسیده که واسه گرفتن برنامه امتحانی باید دو برابر بقیه فرم ارزشیابی پر کنیم. یه سری فرم عادی، یه سری مخصوص دانشجوی ممتاز :|

امروز با دوستام، جنس: مذکر، وضعیت تاهل: سینگل٬ و یه دوست دیگمون، جنس: مونث، وضعیت تاهل: نامعلوم، سایر ویژگی‌ها: بسیار زیبا، رفته بودیم بیرون و من شاهد تغییر احمقانه رفتار پسرا بودم! تلاش دسته جمعی برای جلب توجه این رفیقم! و خب اصلا خوش نگذشت :))

+ من خودم بادی ایمج ایشو و این حرفا زیاد داشتم و صد در صد از ظاهر خودم راضی نیسم اما واقعا زیبایی از یه حدی به بعد آزاردهنده میشه! 

++ دیالوگای زندگیم شدیدا سطحی شدن و حوصله ندارم به هیچ موضوع عمیقی فکر کنم. خب راستش نمیپسندم این مدلو ولی فعلا توش راحتم.

+++ هرچقدر روابط اجتماعی بیشتری برقرار میکنم بیشتر متوجه میشم آدم بورینگی هستم و باهاش مشکلی ندارم.

++++ چرا انقدر از کلمات انگلیسی استفاده میکنم؟ چون باکلاسم. تازه قهوه‌ام می‌خورم!

تو مهمونی غیرمستقیم گفت که روم کراش داره. کاش واسم مهم بود. کاش سر بردن حکم واقعا خوشحال بودم. کاش میتونستم همه چیزو حس کنم. سرم خیلی درد میکنه. سر تحویل یه کاری بدقولی کردم و حالام جواب طرفو نمیدم. به پولش نیاز دارم اما حوصله‌ی هیچ کاریو ندارم. هفته‌ی آخر آخرین ترممه. انقدر سیگار کشیدم که سینم درد میکنه. تو بچه‌ها فقط یه نفر میدونه آسم دارم. خوشم نمیاد یجوری نگاهم کنن که نکش برات خوب نیس‌. به قول یه دیوونه‌ای همتون فاک آف. هوس نیمرو کردم. اونقدر که صبح خوابشو دیدم. داستان صبح انقدر مزخرفه که هیچکس دلش نمیخاد بشنوه. منم دلم نمیخواد بگم. صبح بعد از کلی دست و پا زدن، زدم زیر گریه و رفتم زیر پتو. تا ظهر خوابیدم. وقتایی که نمیتونم قوی باشم، بلدم خودمو بغل کنم. وختایی که میتونم قوی باشمم خودمو بغل میکنم. بغل شدن خوبه‌. از ارگاسم شدنم بهتره. امروز یکی میگف تهش که هممون میمیریم‌. با یه منطق مزخرف داشت از یه چیزی حرف میزد و یه نفر دیگه با یه منطق مزخرف دیگه جوابشو میداد. من چیکار میکردم؟ هیچی. این زندگی خیلی شوخیه. حتی تهش، که هممون میمیریم. 

بهبود نسبی ریه‌هایمان را با دو نخ سیگار جشن بگیریم

پی‌نوشت: خیلی جالبه که آدما وقتی تکست میدن بی‌پرده‌تر حرف میزنن.
پی‌ترنوشت: خوش گذشت!

او پیش از آن که کاملا ناپدید شود، تدریجا خودش را از همه جا پاک کرده بود، طوری که هیچکس متوجه عدم حضورش نشود.

از گفتنِ «حالم بده» خسته شدم و هربار کسی درک نمی‌کنه که چقدر اذیت میشم بغض می‌کنم و باهاش بد حرف میزنم. پرخاشگر و بهانه گیر شدم و از این که آدمای دیگه نمی‌فهمن دردِ من یعنی چی عصبانی میشم. 

پی‌نوشت: یکی از فواید مریضی جسمی اینه که کلا جهانو ول میکنی و روی مریضیت متمرکز میشی. نه فکری دارم، نه ایده‌ای، نه چیزی.
پی‌ترنوشت: امروز به مامانم زنگ زدم و گفتم برام وقت دکتر بگیره. چند ساعت بعد زنگ زدم بهش، گفت وقت نگرفته. ری‌اکشنم این بود که بغض کنم و بگم هیشکی منو دوس نداره :)) 

یه وقتایی پیش میاد که یادم میره چه ماهی یا چه روزیه. مثلا همین چند دیقه پیش فکر میکردم اردیبهشتیم.

دوشنبه سر کلاس باید یه فرمی پر میکردیم که بالاش تاریخ میخواست. از دوستم پرسیدم چه سالیه؟ گفت ۹۷ و من حدود بیس دقیقه هنگ بودم که مگه ۹۴ نبودیم؟! 


پی‌نوشت: دیروز رفتم دکتر (اگر از چسناله‌های ریوی من خسته شدید دعا کنید داروهاش خوب باشه!) و انقدر خود دکتره بهم حس خوبی داد که درد و مرضام یادم رفت‌. یه آقای پیر خیلی مهربون که تقریبا همه‌ چیزو برام ممنوع اعلام کرد :/ 

پی‌ترنوشت: دیروز روز افتضاحی بود و یکی از داروهام ممکنه باعث تشدید افسردگی بشه. نتیجه این که امروز به شدت احساس پوچی میکنم و طبق معمول دارم با تماشای نقاشی و عکس، اهنگ گوش دادن و بلعیدن هرنوع هنری، خودمو درمان میکنم.

۱. جلوی کلاس نشستم و نقش مراجعو بازی میکنم. تقریبا همه‌ی بچه‌ها دارن درباره‌ی مشکلی که مطرح کردم و کسی نمیدونه واقعیه یا نه، بحث میکنن. به شدت احساس تنهایی میکنم. حتی استادم چیزی نمیفهمه.
۲. قدم میزنم. تنهام. زاویه‌ی تابش آفتاب جوریه که دوست ندارم برسم. به فکر کردن ادامه میدم. چیزی توی سرم شروع به حرف زدن کرده و دوست دارم ادامه داشته باشه. یکی دو ماه دیگه باید با این شهر خداحافظی کنم. احساس میکنم وقت رفتنه. همه چیز رو مرور میکنم و اجازه میدم تلخی رفتن وجودمو پر کنه. 
۳. چرا نباید از این موضوع بنویسم؟ این قسمتو بارها پاک میکنم و بارها مینویسم. حالم خوب نیست. احساس مزخرفی توی ریه‌هام دارم و نمیتونم راحت نفس بکشم. چند روزه نتونستم خوب نفس بکشم و به شدت خسته‌ام. به آدمای دیگه نگاه میکنم که حتی متوجه نفس کشیدنشون هم نیستن. احساس میکنم فهمیده نمیشم. این منو به یه مریضِ اخمو تبدیل میکنه.
همه چیز داره فرو میریزه و من هیچ کوپینگ استراتژی‌ سالمی برای این بحران ندارم، پس بیشتر از قبل سیگار می‌کشم و به ابژه‌های مسخره‌ای معتاد میشم. اوضاع ریه‌هام خوب نیست و چند شب پیش بعد از مدت‌ها یه حمله آسم درست و حسابیو تجربه کردم. تو تمام این مدت میگی کنارمی و کنارم میمونی اما تنهام. یه تنهایی اجتناب ناپذیر که تو بدبختیا بیشتر از همیشه اذیتت میکنه. 
ماهی دو بار میام خونه و دو سه روز میمونم. الان خونه‌ام و شبیه دخترای معمولی رفتار میکنم. دخترایی که اطرافم میبینمو تقلید میکنم، دغدغه ارشد، سریال دیدن، خوشگل بودن، و خندیدن... .
دیشب بهش گفتم به آینده خوشبینم اما نمیتونم غمگین نباشم شاید چون غمگین بودن عاقلانه‌ترین حسیه که می‌تونم تجربه کنم. عاقلانه‌تر از خوشبین بودن.
چیزی برای نوشتن باقی نمونده. 

۱. از غلظت باکلاس بودنم همینقد بگم که شب از خواب پریدم و ناخودآگاه گفتم اوه شت

۲. اگر چند روز خیلی عادی از بدنم کار بکشم، بعدش چند روز مریضم. و الان خیلی مریضم!!

۳. نتم خیلی ضعیفه و با فیلترشکن جواب نمیده منم برای دور زدن فیلترینگ وقتی میرم دانشگاه، ویدئوهای یوتوب رو تو تلگرام دانلود میکنم که شب ببینم. 

۴. تو خیابون به من شماره ندین بعدش دلم کباب میشه میگم نکنه منتظر باشه :))

۵. خب برخلاف تصورم خیلی خوب میتونم با بقیه دوست شم :/ 

۶. کسی هست منتظر دو تا اپیزود اخر shane باشه؟ یا با jenna marbles بخنده؟ احساس تنهایی میکنم :/

۷. غیر از نوجوونی، هیچوقت از ظاهرم ناراضی نبودم ولی الان یکی دو روزه احساس خوشگلی میکنم! عجیبه