مشغولِ خودم

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

رابطه‌ای که توش پذیرفتن همدیگه اتفاق نیفته یه رابطه مسمومه. مثل رابطه‌ی پدر و مادر من و خیلی رابطه‌های دیگه‌ای که دیدم. تلاش مداوم برای تغییر طرف مقابل و تنش و تنش و تنش... . پذیرفتن فقط این نیست که بگی فلان چیز برای من اهمیت نداره... مثلا برای من مهم نیست که حتما قدت بلند باشه یا حتما بینیت قشنگ باشه. پذیرفتن یعنی کنار اومدن با چیزایی که برات مهمن. چیزایی که قبلا برات معیار بوده و حالا خلافشو تو طرف میبینی. دو راه داری: یا بمون و بپذیر یا برو. راه سومی نیست. نمیتونی تغییرش بدی. نمیتونی عوضش کنی. نمیتونی فعلا بهش فکر نکنی. نمیتونی ازش بخوای «فقط به خاطر من.» 

و میدونی مهم تر از پذیرفتن طرف مقابل چیه؟ این که تو رابطه‌ای که توش پذیرفته نمیشی نمونی. این که شجاع باشی و بگی که این منم! 


پی‌نوشت: یادآوری به خودم! 

اینی که دارم میگم ربطی به اصل دین و مذهب نداره، چون واقعا در جایگاهی نیستم که بخوام بهش انتقاد کنم، فقط بخشی از تجربه خودمو از روش آموزش دین، مینویسم.
من فکر میکنم خیلی چیزا رو بد یاد گرفتیم. از بچگی یاد گرفتیم که برای همه چیز دعا کنیم. برای بابا که پولدار شه، برای به دست آوردن اسباب بازی یا دوچرخه، برای این که کار بدمون لو نره، امتحانمونو خراب نکنیم، برای این که برف بیاد و مدرسه تعطیل شه و ... . 
گرچه درباره اصل دعا بحث دارم، ولی نمیخوام عقیده‌ی شخصیمو وارد کنم. فقط یه جایی تو بیست و کمی سالگی، به خودم میگم کاش یادم داده بودن که به جای دعا برای این که بابا برام فلان چیزو بخره، خودم شروع میکردم به پول جمع کردن و میخردیمش، به جای این که دعا کنم کسی نفهمه چیزی رو شکوندم، یاد میگرفتم خودم بهش اعتراف کنم و معذرت بخوام، به جای این که دعا کنم معلم ازم درس نپرسه، با عواقب کم کاری خودم رو به رو میشدم و مسئولیت کارامو میپذیرفتم. که حالا هرجا کم آوردم فرار نکنم، که حالا از خدا، کائنات، شانس، سرنوشت یا هر چیز خارجی دیگه ای، طلبکار نباشم. که حالا بتونم خرجامو مدیریت کنم و خریدن چیزای گرون قیمتی که واقعا میخوامشون، برام انقدر دور از ذهن نباشه.
چرا در کنار دعا برای صلح و سلامتی کل جهان، سعی نمیکنیم یه آدم دیگه رو خوشحال کنیم؟ چرا نمیتونیم به هم لبخند بزنیم؟ چرا انقدر منتقدیم و انقدر بلد نیستیم هیچ کار موثری بکنیم؟ 
وقتی حالتون بده و میپرسم چی شده و جواب میدین دیشب خواب بد دیدم، اصلا درکتون نمیکنم. من تقریبا هر شب خوابای وحشتناک میبینم که توش پر از فرار و مرگه و بار ها از خواب میپرم در حالی که نمیدونم با تاریکی و تنهایی و ساعتایی که تا صبح مونده باید چه کار کنم. ولی هیچوقت نمیفهمید چه شب مزخرفی رو گذروندم. چون کامان بابا! خواب بوده دیگه.

اگر بخوام صریح و مستقیم حرفمو بزنم و از هیچ قاعده و قانونی پیروی نکنم و از قضاوت کسی نترسم، باید بگم که دلم از تعطیل شدن تدریجی وبلاگ میگیره و این قضیه هر روز اذیتم میکنه، مخصوصا روزایی که حرف دارم واسه گفتن ولی فایده‌ای تو نوشتن نمیبینم. نمیدونم منظورم از فایده چیه. من آدمِ معروف بودن و طرفدار داشتن نیستم. من حتی بلد نیستم از خودم عکسای قشنگ بگیرم یا حتی با اینستا کار کنم و تو توییتر مزه بپرونم. من از اونام که همیشه کمترین فالوور و فرند و خواننده و کامنت و لایکو داشته. از همونا که تو دانشگاه بقیه نمیدونن بعد از سلام کردن چی بهش بگن. همونی که با هیچکس موضوع مشترک نداشته و نداره. اینایی که میگم بد نیست. اینایی که میگم منم. و من از من بودنم نمیترسم و غصه دار نمیشم. اگه بخوام مستقیم بگم باید بگم که نزارید حس کنم تنهام و نزارید برم. من از وبلاگای قبلیم رفتم و هنوز بغضش تو گلوم مونده. و الان احساس میکنم که دارم کم کم از اینجا محو میشم. نمیخوام برام کامنت بزارید و بگید نرو. فقط باشید و این ستاره های لعنتی رو زرد کنید یه وقتایی. بزارید حس کنم تنها موجود زنده ای که اینجا نفس میکشه نیستم. من آدمِ هیچ شبکه اجتماعی دیگه ای نیستم. دلم میگیره از کانالای تلگرامتون. من هیچوقت یاد نمیگیرم توی کانال یا هرچیز دیگه ای بنویسم. 

من این کلیپایی که مردم تو برف میرقصنو نگاه میکنم گریم‌ میگیره :/

چطور میشه برای یک سال، شیش ماه یا حتی کمتر به یه برنامه پایبند بود؟ چطور سبک زندگی ثابت میمونه؟ این ماییم که خیلی منظم و متعهدیم یا ترسمون از تغییره که کنترلمون میکنه؟ پس تکامل چی میشه؟ رشد کجاست؟ اگه با خودت تصمیم گرفتی هفته ای دو تا کتاب بخونی و پنج تا فیلم خوب ببینی و تا 6 ماه آینده فلان عدد کتاب خونده باشی و فلان عدد فیلم دیده باشی... پس کو تاثیر فیلما و کتابا؟ چطور بهش پایبند میمونی؟ شاید میترسی اشتباه باشه واسه همین به اشتباه بودنش فکر نمیکنی! یا شاید میترسی تغییرش بدی و بعدا پشیمون شی؟ ما آدما پر از ترسیم و وقتی ترسا رو کنار بزنیم میتونیم زندگی کنیم. میدونی چیه؟ شاید کاملا اشتباه میکنم ولی نمیترسم که باهاش رو به رو بشم.


پی نوشت: قسمتی از بزرگ شدن پول نداشتنه. من حس میکنم تا وقتی بی پولی رو تجربه نکردی نمیتونی ادعا کنی که یه آدم بالغ شدی. و بخشی از بی پولی دنبال کار گشتنه به این صورت که شما پروژه ی فعلی رو تحویل ندادی دلهره داری که بعدی رو بگیری و این وسط بیکار نمونی. بخش دیگه ای از بزرگ شدن هم گند زدن تو پولاییه که به سختی به دست آوردی، یعنی بعد از یک ماه سخت کار کردن میری و هرچی دلت میخواد میخری و بعد از خودت میپرسی چطور بدون این که چیز مهم و گرون قیمتی بخری، هفتصد هزار تومن خرج کردی؟!

پی نوشت اخلاقی: توی باشگاه لطفا با اسپری بدنتون دوش نگیرید و تو هوا نزنیدش. شاید براتون جالب باشه ولی خیلی ها با همین اسپری شما دچار مشکل میشن! چه مشکلی؟ سی ثانیه تو نی نفس بکشید تا بهتون بگم! 

ادامه پی نوشت اخلاقی: البته بوی عرق شما هم مطلوبِ ما نیست :)