مشغولِ خودم

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

مگه آدم چند سال زندگی می‌کنه که هرروز صبح زود پاشه و جایی بره که دوستش نداره؟


پی‌نوشت: آدم وقتی حالش بده بیشتر از همیشه به بقیه نیاز داره. حتی برای پاشدن از رخت خواب، حتی برای خوردن داروهاش، حتی برای غذا خوردن نیازه داره که کسی باشه و بهش جون این کارا رو بده. البته شما ها این جور مواقع طرفو تنهاتر از همیشه رها میکنید... خب حالتونو بد میکنه به نصیحتاتونم که گوش نمیده. میزارید تو حال خودش بمونه تا بالاخره به حکمت و درستی حرفاتون پی ببره... شمایی که خودتون از همه‌بدبخت ترید و سختیایی کشیدید که ما حتی نمیتونیم تصورش کنیم ولی حالا سالم و سرحال و اوکی و همه چی تمومید! خلاصه که توقعیم ازتون نمیره... ! 

پی‌ترنوشت: یه ویدیوی تد دیده بودم که میگفت سراغ کاری برید که توش موفق میشید نه کاری که بهش علاقه دارید. حس میکنم راست میگفت. 

خب از اونجایی که دو تا (یا شایدم بیشتر) تار سفید توی موهام دارم، دیگه وقتشه که پروژه‌‌ی مادام العمر نصیحت رو کلید بزنم. 

ببینید بچه های گلم، مثل من نباشید! تا از خونه بیرونتون نکردن (که خانواده های ایرانی اصلا چنین گزینه ای ندارن) دنبال کار نرید. زندگیتونو بکنید. عشق کنید. از باباتون پول تو جیبی بگیرید. مگه چی میشه؟ اون بابا داره پول درمیاره که شما باهاش عشق و حال کنید. مثل من نباشید که ۱۹ سالگی بره سر کار و تو ۲۱ سالگی تجربه چند تا شغل داشته باشه! والا دنیا ارزششو نداره. 


پی‌نوشت: وی با گردن درد و چشم‌های خیلی خسته به زندگی و کار و تحصیل لعنت فرستاده و معتقد است پروژه‌ی گنده تر از توانش قبول کرده است! 

پی‌ترنوشت: میگن اولین حقوق خیلی باحاله و اینا... والا من اولین حقوق اولین شغلمو دادم پای بدهی :)) الانم با این پولی که دارم نمیدونم چیکار کنم. هیچ چیزی هیجان انگیز به نظر نمی‌رسه حتی کتاب خریدن. ( وی دروغ می‌گه، دلش مسافرت میخواد موقعیتش پیش نمیاد :(( )

نمیدونم بهش چی میگن. قبل از غروب شاید... همون موقع که آسمون یه چیزی تو مایه های صورتی میشه. رفتیم تو محوطه ی پارکینگ خارج شهر. یه پارکینگ خیلی بزرگ روباز. پارکینگِ یه‌ مجتمع خیلی بزرگ تجاری. جشن بود. جلوی ساختمون توی همون محوطه صندلی چیده بودن و سن و مجری و نور و آهنگ و... نمیخواستم همراشون برم ولی هیچ دلیلی واسه نرفتن نداشتم. تنها دلیلی قانع کننده ای که تو سرم بود این بود که حوصله ی غر شنیدن ندارم. پس رفتم. رفتم که بعدا فکر نکنم لحظه‌های قشنگ‌ کنارشون بودنو از دست دادم. سرد بود. نشستم روی یکی از همون صندلیا ولی حالم اصلا خوب نبود. شاید ده ثانیه هم نشد. بلند شدم و رفتم. صدای بلند خنده ی مجری حالمو بد میکرد. آسمون تیره تر شده بود. کوهای خاکستری محو، آسمونی که از آبی به سمت نارنجی شدن میرفت. وایسادم وسط ماشینا و سعی کردم از اون صحنه عکس بگیرم. حواسم نبود و جلوی یه ماشین که توش آدم بود وایساده بودم و اونا فکر کرده بودن دارم از ماشینشون عکس میگیرم. بعد رفتم تو ماشین و منتظر موندم. خیلی جو مزخرفی بود. اون هوا، اون آسمون و تناقضش با خنده های مجری و صدای اهنگش... حالم خوب نبود. نباید گریه میکردم ولی نمیشد. گریه کردم. سریع زیر چشمامو با آستینای بلند بافتم پاک میکردم تا کسی نبینه یه دختر ۲۰ و چند ساله وسط جشن و موزیک و خنده، تو یکی از ماشینای پارک شده تو آخرین ردیف، داره گریه میکنه... . حتی اون لحظه نمیدونستم حالم از چی انقدر گرفته؟ از شادی آدما؟ نمیدونم.


پی‌نوشت: آره پریودم نزدیکه!! 

نمیخوام از تصویر «زن زیبا»یی که رسانه‌ها بهمون نشون میدن و فاصلش با زن واقعی، حرف بزنم. نمیخوام آمار جراحی زیبایی، استفاده از لوازم آرایشی و شیوع اختلالای خورد و خوراک رو بنویسم. میخوام به عنوان یه دختر که گاهی با شک به صورت و بدنش نگاه میکنه، بنویسم. 
همین‌ با شک نگاه کردن و پرسیدن سوالِ «اینجام چرا این‌شکلیه؟» و «پوستم چرا صاف و بی‌نقص نیست؟» باعث شد به دوست و همراه همیشگیم، گوگل، پناه ببرم. خیلی وقته انگلیسی سرچ میکنم طبق عادت. چند تا مطلب خوندم و چند تا ویدیو از یوتیوب دیدم و حالم بهتر شد. دخترایی که عکساشونو به اشتراک گذاشته بودن، چاقی، ترکای پوست، موهای بدن و خیلی چیزایی که یاد گرفتیم بهشون بگیم چندش رو نشون داده بودن. نوشته بودن که چطور تلاش میکنن بدنشونو قبول کنن و اعتماد به نفس داشته باشن. از اون جالب تر برام پسرایی بودن که از این دخترا حمایت کرده بودن، پسرایی که ویدیو درست کرده بودن و درباره‌ی این موضوعات حرف زده بودن: اگه دندوناتون ردیف و سفید نیست، اگه پوستتون ترک داره، شبیه مدلا نیستین، دماغتون گنده‌س و... برای ما مهم نیست. ما شخصیتتونو دوست داریم. موی بدنتون طبیعیه. اعتماد به نفس داشته باشید. خودتون برای بدن خودتون تصمیم بگیرید و...! 
برام جالب بود این حجم از مطالب و عکسها و ویدیوها درباره‌ی این موضوع. پس چرا تو ایران از این خبرا نیست؟ فارسی سرچ کردم و فکر میکنید با چی‌ مواجه شدم؟ خانوم‌هایی که ناشناس سوال پرسیده بودن که با جوشامون، ترکای پوستمون، سینه هامون، موهای بدنمون و... چکار کنیم. خانومای نگران، کسایی که اعتماد به نفسشونو از دست داده بودن. و البته خانومای دیگه‌ای که با دلسوزی راهکار داده بودن و تایید کرده بودن که اره یه خانوم باید زیبا و لطیف و خوشبو و... باشه تا آقاش ازش راضی باشه. :) 
و البته کامنتای آقایون خیلی جالب بود. اکثرا فحش، نوشتن این که اه حالم بهم خورد. و چند مورد که برام خیلی شوکه کننده بود این بود که نوشته بودن همسر آینده من نباید حتی یک مو در کل بدنش وجود داشته باشه، باید فلان سایز باشه. نباید شکم داشته باشه. باید برام لباسای متنوع بپوشه و... . 
نمیدونم بقیه‌ی مطلبمو چطور تموم کنم. جز خیره نگاه کردن به دوربین‌ کاری ازم برنمیاد. طرفدار کثیف بودن، بو دادن، و عدم رعایت نظافت نیستم. فقط حرفم اینه که قدرت طبیعی بودنو داشته باشیم. جلوی پسرایی که سرشونو از فیلمای پورن درمیارن و دنبال یه دختر شبیه همون بازیگرا میگردن، پسرایی که درکی از زن بودن و زنانگی ندارن، پسرایی که حتی بلد نیستن یه دخترو ارضا کنن، قدرتِ اینو داشته باشیم که بگیم زن واقعی یه آدمه! اون پوست صاف، هیکل بی نقص و صورت گریم شده، من نیستم! 

پی‌نوشت: واقعا هیچ‌ تصوری ندارم ری‌اکشنتون چیه به این پست. فقط میدونم احتمالا تصویر ذهنی پسرا ازم خیلی بهم‌ میریزه :))